دوشعر برای یک دقیقه سکوت

  علی رضا خسروی (1)
هميشه
تنهائی بهانه است
برای شما    ــــــــــ    آقا
مواظب باشيد !
اينجا شعر شروع نمی شود
کسی می کشدم
ميان سطر های پائينی
خوب ميدانم
عاشقت شده ام !!!
يعنی عاشقت.
هوا سرد ميشود و من ايستاده ام
و دختری که مرا
دوست داشت
 مولوی را از حافظ پياده ــ اشتباهی بشمارم
آقا چند؟
حالم بهم ميخورد
 و دختر ايستاده
تا از کفن ـــ کافور
ماشين تازه ای سوار شود
مواظب باشيد !!!!
کسی می کشدم
ميان همان سطر های بالائی
کسی که عاشقش شده بودم
آقا
ببخشيد
اشتباهی سوار شده ام
هميشه اشتبا ه بوده است
هميشه اشتباه بوده است
اين مرده …
زن….
 ندارد…
ومن
اشتباهی…
(2)
از لابلای انگشتانم
سرازير می شوم
ميان دستهای تو
شبيه کاغذ مچاله ای
که دور انداخته بودی
شبيه تو می شوم
 و فکر می کنم
 که سالهاست
از راسته ی هيچ بازاری
رد  ــــ نشده ام
و چاقوی هيچ رستمی
 از پهلويم
 عبور نکرده است
فکر می کنم
 که هر شب
شبيه پسرکی رقاص
 با حسی
کهير زده از مزه ی نجابت
 به خواب می روم
و خواب می بينم
خودم را
مرجان را
ملای محله را
که از لابلای دندانهای زردش
 زن همسايه ی مان
به روی زمين می افتد
 و دختر همسايه را
که زير باران دوستش داشته ام
 قدم بزند
و من دزدکی خوابش را ببينم
 من فکر می کنم
فاصله ی من با مرجان
و فاصله ی  دختر همسايه مان
 با من
به اندازه ی يک بسته قرص
 خواب آور است
 به اندازه ی خواب يک قرص خواب آور
 که از زن همسايه مان می چکد
و فکر می کنم
خواب ديده ام
از راسته ی بازار عبور کرده ام
و از پهلوی رستم رد شده ام
 و شبيه مرجان
که مچاله ام کرده است
ملای محله را
در خواب ديده ام
 که از زن همسايه ی مان می چکد.