بیست و هشت آذر هر سال

بيست وهشت آذرهر سال!

(اين گزارش را من از خودم درنياوردم ،اختلاف خصوصيه لطفا دخالت نکنيد!)

نمی دونم،داشتم به چی فکر می کردم که اين فکرها شروع به گذشتن از ذهنم کردند.دست به صورتم کشيدم،نمی خواستم باور کنم داره مچاله می شه.آينه صورت نتراشيده،چشمهای خسته وموهای بهم ريخته ام را طوری با کش وقوس تحويلم می داد که از گرفتنش چشام داشت سياهی می رفت. داشتم به اين فکر می کردم که رفتن يک جور تمام شدنه که ديدم دارم می روم. هرجايی می توانست اونجايی باشه که من تو فکرم تصميم گرفتم بروم.اما ساحل دريا اونجايی بود که من به همه جا ترجيح دادمش.بايد خيلی سخت باشه تواين فصل با اين قصد دريا را انتخاب کنم يا دريا انتخابم کنه. جاده با سرعت از زير چرخهای ماشين رد می شدوعکسهای اطراف خودشون را کنار می کشيدند که من به آنجا برسم. هيچ وقت نتوانستم به تمام کردن از نوع ديگه فکر نکنم وآخر به اين نتيجه نرسم که اين از همه خوشگل تره(حالا نه با شکوه).من حق داشتم نوع رفتنم را انتخاب کنم و عاشقش بشوم.بوی دنيا ازپنجره با شدت تو ذوقم می زدو داشت کرم می کرد اما نمی خواستم شيشه را بالا بکشم. وسط رفتن بودم،هيچ نشانه ای از زندگی وآدمها وشهر نبود که يادم افتادچند شاخه گلی را که لازم داشتم از يادم رفته،چند شاخه رز زرد وسفيد!باعث شد من دوباره از اتاقم وجلوی آينه ام سر در بياورم،وبه فکرهای خودم وتصميمم بخندم. انگار ترسيده بودم،از تنهايی ،از تاريکی ،از غرق شدن از… نمی دونم، از چی؟اما الان شک ندارم از هيچ کدوم اينها نبود.بيشتر از ترسيدن بود که می ترسيدم.سياهی دور چشمام وبی حاليشون داشت دلم را به رحم می آورد وحالم داشت از اين حالت بهم می خورد.نمی خواستم تواين لحظه های با شکوه که بالاخره توانسته بودم تصميم بگيرم چيزی جلوم را بگيره،نه هيچ چيز نمی توانست ،حتی اين چشمايی که انگار نمی توانست از ديدنم دل بکنه. باران قطره قطره روی شيشه می چکيد،اما نمی خواستم اين سکوت ورخوت با رقص برف پاک کن بشکنه،هر تغيير می توانست تغييرم بده منم اينو نمی خواستم. دسته گل رزها رو صندلی کنارم نشسته بودندواز اين که فقط تو نقطه ی ديدشون داشبورد را داشتندکم کم داشتند می مردند،اما من زنده تر ازهر موقع ديگه پا م روی پدال بود وبه سمت بالای نقشه پيش می رفتم. دلم واسه خداحافظی با خودم لک زده بود. غروب بود که رسيدم .دريا انگار بو برده بود ومثل گرگ گرسنه که از بوی شکار همه ی تنش کش مياد وحشی شده بود،بالا وپايين می رفت،سياه وکبود می شد،مثل يک حجم ژله ای کثيف تکان می خورد،اما هيچ وسوسه ام نمی کرد که شروع کنم ،نه می ترسوندم،واسه پريدن تو بغلش من خيلی زود بودم همونطوری که بهش خيره شده بودم به اين فکر کردم که مگه چی ازبرف پاک کن کم داشت که نمی توانست تکانم بده. تنها کاری که اون حس توانست با هام بکنه اين بود که گلها را واسه هديه به خودم بريزم رو تن دريا. بايد بر می گشتم،تهران منتظر بود که فردا با تولد من شروع بشه.من که نمی توانستم به خاطر يک،يکشنبه تهران را تعطيل کنم .می توانستم؟