مقاله ی تحت معالجه گری هام

مقاله ي تحت معالجه گري هام) اين متن به دليل الينه شدن در ذهن نويسنده (زنبيمار) فاقد هرگونه پي نوشت و ارجاع به پس متن و پيش متن ديگريست. و هم چنين هيچ رويكردي به علم پزشكي معمول و كاربردي ندارد.و صرفا خوانشي ست بر يك متن كه در ذهنم ته نشين شده،اما به دلايل امنيتي چيزي از متن در حافظه ام باقي نمانده كه به منصه ي ظهور گذاشته شود به همين دليل و دلايل ديگر مي تواند هيچ مابه ازاء بيروني نداشته باشد.
این کار دیالوگی ست که در بستر مونولوگی یک سویه اتفاق افتاده.مونولوگی بسته و محکوم به خود سانسوری.کار زبان و سبک (!) شاید این نباشد شاید هم باشد.این مخاطب انگاری های اجباری که از سمتهای نامشروع و غیر رسمی نوشتار به تیر باران و حمله ی صمعی و بصری موضوع مي پردازد و در بستر مجازی متن از خود زنی و خود بیمار پنداری سوژه و نفي وجود موضوع فراتر نمی روند، لزوم نوشتن اين نوشته را برايم به وجود اورد. حواله های مشترک بین بیمار و درمانگر از جمله مكان درمانگري، زمان ویزیت، دستمزد درمانگر، زمان انتظار،معارفه،سكوت بيماري،گاردهاي درمانگر(وضعيت خود شيفتگي درمانگر)كشف بيماري،آغاز درمان،پيچيدن نسخه،فرار سطحي بيماري، دوره ي استراحت،بازگشت حادتر بيماري،نا اميدي درمانگر از بهبود بيماري،به حال خود گذاشتن بيمار براي دست و پا زدن در وضعيت خود،شروع چالش درمانگر با نقش خود.بازگشت بيماري درمانگر. معارفه بین درمانگر و بیمار که در این مرحله بيمار و درمانگر دچار پرتاپ از هم دیگرانگی های غیر ارادی می شوند. و کاملا گارد تدافعی در مقابل احتمال خطر و یا تجاوز به حریم شخصی و چیزهای پیش پا افتاده و مبتذلی از این دست می شوند که این مرحله ی ناخود خواسته زمان درمان را یک مرحله عقب می اندازد. اين عدم ارتباط دوسويه مي تواند اختلالات خفيف و نابهنجاري را در دو طرف به وجود بياورد. در بيشتر مواقع بيمار در زمان معارفه كه اتفاقي ست كه از سمت خود و با ميل و اراده ي بيمارش به وجود آمده درمانگر را متجاوز قلمداد مي كند. متجاوزي كه حق مقدس درمانگريش اجازه و مشروعيت اين را دارد كه تجاوز كند .بيمار دقيقا در اين مرحله نقش دوگانه اي را به عهده مي گيرد. او هم پاانداز خود و در عين حال مشتري بستر خود مي شود.و دستمزدي كه به درمانگر خود تقديم مي كند اين تبادل رابه شكل پاياپاي در مي آورد. در نهايت نسخه اي كه درمانگر براي بيمار مي پيچد، مي تواند ضايعه ي جبران ناپذيري به نام بهبود را رقم زند.جبران ناپذير از اين جهت كه بهبود فقط از نظر فيزيكي اتفاق مي افتد . اين حقبقت تكان دهنده ي است كه بيماري هنگام نوشتن نسخه دچار فرار و عقب نشيني موقت اما چشمگير مي شود ودر لايه هاي كنكاش ناپذير دروني بيمار پنهان مي گردد. بیمار را دچار ضعف انگاری و وحشت از رها نشدن از بند بیماری مي گرداند.که این مسئله به حاد بیماری موضعی بیمار دامن می زند و دچار تشنج های درونی موقت می گردد. و اما درمانگر که نقشی خداگونه در مرحله ي درمان به دوش مي كشد در اين مرحله ي نا خود خواسته خللي در مقام رفيع خود احساس مي كند كه خيلي وخيم تر از بيمار و مزمن تر از او ازپا مي افتد.انگاره اي كه درمانگر به طور عام از خود دارد تصور و تمثيلي كامل،بالغ و بهبود يافته از بيماري ست. درمانگر به دليل همين توهم و انگاره از خود، بيمارگونه تر از بيمار كه وضعيتش حاد تر است دچار بحران مي شود.بحراني كه زاييده ي ذهن و علم بيمار پرور و تكامل يافته ي درمانگر است.تمثيل ديگري ساخته اي، از خود كه به راحتي دچار خلل مي شود و خود را زير سئوال مي برد و مشروع بودن يا نبودن خود را دچار شك و ترديد مي كند و موضعي اميخته با ترس و ترديد در مقابل بيمارتحت درمان كه صورتي مثالي از بيماري دروني خود است،مي گيرد. درمانگردر اين زمان نقش درمانگري خود را موقتا از ياد مي برد و گاردتدافعي عجيب و باور نكردني در مقابل بيمار به خود مي گيرد. اين مرحله كه از خامي درمانگر و همذات پنداري بيهوده ي خداپزشك متوهم نشات مي گيرد مرحله و يا ارتباط درمانگري او را دچار چالش مي كند و او را دچار نگرش متجاوزانه در مقابل وجودي ضعيف كه اگاهي جامعي راجع به وضعيت خود ندارد و نقش پاانداز خود را به عهده گرفته و به متجاوز خود حق ويزيت هم پرداخت مي كند،مي گيرد.درمانگر چون قدرت و توانايي و علم كسب كرده ي خود را دچار ترديد مي بيند. نمي تواند احساس گناه و اشتباه خود را كه كاملا غير اراديست تاب بياورد. كنترل خود را از دست مي دهد و برخورد هاي بيمار آلودي از خود بروز مي دهد.در عين اينكه حالت تدافعي خود را ادامه مي دهد گارد خفيف تهاجمي مخفي هم به خود مي گيرد.اين وضعيت تا جايي مي تواند پيش رود كه درمانگر حتي به بيمار ضربه هايي هم وارد كند كه ضعف و وابستگي او را به خود به عنوان خداپزشك خود ازلي و ابدي كند.من دوست دارم در مقام مثال كه در اين متن لازم و ضروري ست جنسيت اين دو طرف رابطه را به سليقه ي خودم انتخاب كنم. بيمار زن است و درمانگر مرد. اين جايگزيني نرو مادگي در هر رابطه ي تحت درماني به همين شكل اتفاق مي افتد و مطلق است. بيمار هميشه ماده است و دچار اختلالات جنسيتي و ضعف هاي مورد تجاوز قرار گيرنده وموضوع و مفعول. و درمانگر نري اخته شده (زيرا انگاره ي گذراندن دوره ي نقاهت بيماري را با آگاهي نسبت به آن و علم كسب كرده خود، دارد) متجاوز و فاعل. بيمار موضوع ناب اين رابطه و درمانگر فاعل مطلق آن. در بين گذراندن اين مرحله و ارتباط، تعاملي بين دو طرف به وجود مي آيد. كه به اختلال ديگري تبديل مي شود. وقتي دوره ي درمان طول بكشد اين ارتباط كاملا رسمي و اداري و تقريبا كاري، به روابط عاطفي وخيمي منجر مي شود. كه بيشتر براي بيمار رخ مي دهد.( ذهن مختل، زنبيمار به دليل ضعف هاي حاد بيمارگي هايش از رشد تكاملي طبيعي باز مانده) زنبيمار،دچار درگيريهاي مبتذلي كه فقط زاييده ي افكار زنان است،مي شود.بيماريهاي ذهني اش در گره هاي بي اساس با درگيريهاي عاطفي اش كه در نتيجه ي خداانگاري پزشكمرد خود است، آميخته مي شود و رويكرد مفعوليتي تن واره پيدا مي كند. البته از ديد پزشكمرد اين ويژگي مشخصه ي شخصي همه زنان است. زنبيمار سئوال مي پرسد و تمابل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته. زنبيمار فكر مي كند اما پزشكمرد ترجيح مي دهد با موانعي كه ايجاد مي كند روند تفكر او را مختل كند.زنبيمار ابراز عقيده مي كند اما پزشكمرد او را متهم به ياوه سرايي و گزافه گويي مي كند و تمام حواس او را متوجه جنسيت اش كه در مرزهاي نزديكي لخت مي شود ،مي كند ، و از تن به عنوان ابزاري كه كاركردي جز تن دادگي ندارد به عنوان ابزاري ترين ابزار فردي زن استفاده مي كند. تا رابطه ي تنگاتنگ هيچ درزي به بيرون نداشته باشد و در تاريكي محض اتفاق بيافتد و رك گويي و پرده دري هاي شخصي روابط خصوصي فقط به عهده ي خود پزشكمرد باشد كه از آن هم به عنوان محركي براي تشويق و تنبيه زنبيمار تحت درمان،حمايت و يا متمايل به خود استفاده كند.در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند. و لزوم اين عمل خود را در توجيهات و توضيحات پزشكي و علمي كه دليلي ندارد كسي از آن سر در بياورد (زبان پزشكي برعكس زبان سكس كه زباني بين المللي و بدون نياز به ترجمه است زباني كاملا حرفه اي و سري است) ابراز مي كند. اما تاريكي مثال روشني نيست درست مثل ترس از ارتفاع كه دليلي بر بزدل بودن و عدم شجاعت افراد نيست.زبان اين توانايي را ندارد كه كلمات و مفاهيم را در خود اسير كند. وقتي در كارهاي متني تن عريان مي شود و لختي خود را در معرض ديدن قرار مي دهد.نمي تواند نشانه ي اغواگري صرف باشد.اين فقط نمودي از بيماري تن محور پروري پزشكمردي ست. زنبيمار در زبان نرم پريش خود ديگر نمي تواند زن مردي را به جز نرمادگي بخواند. اين حقيقت دردناكي ست كه شهوت فقط ياسي از نشناختن است اما اينكه شناخت متقابلي وجود ندارد و اين فقط پزشكمرد است كه بعد از اطفاي شهوت خود به شناخت مي رسد اعتقاد مبتذل و پيش پا افتاده اي ست. كه بيشتر شبيه توهمات پسر بچه اي ست كه عقده اديپش او را در عين اينكه از پدر متنفر،منزجر و فراري مي كند، پدرمرد را براي خود قدرت و جذابيت مطلق مي انگارد. و اين جاودانگي را در انجام دادن زنبيمارهاي زندگي اش مي طلبد. زنبيمار بعد از تحت درمان قرار گرفتن و وخيم شدن، هميشه تفكر و نگرش واحدي نسبت به خود دارد.نگرشي ويرانگر و سئوالي پزشكي كه تنها مفهومي ست كه با تمام كنجكاوي سركوب شده اش از زبان سري پزشكي كشف كرده: چرا فاحشه ها بيشتر از زن هاي ديگر مستعد بيماريهاي رواني هستند؟ سئوالي كه شايد سالها و يا قرنها فكر زنبيمار را مشغول كند و هيچ وقت پاسخي نيابد.