زندان و هذیان

 بهروزی

 هذیان

امروز که باران نبارید

رمق نیاگرا گرفته شد

از بس آبی که داشت نیامد

و سر بالا نرفت

تفی که انداختی توی صورتم.

 

تاسیسات مایوس کننده ای بر آمده

کوهان شتری

بنده نوازی می کنی

شاید

که صعودم می دهی

تا قله ای آویزان تر از نیاگارا.

برسم خدمت شمایی که شما

در به در ٍ  در های آلومینیومی اند

از همان هایی که گره چینی ندارند

شیشه های رنگی دست ساز ندارند

و بابا که انار نداد

سارا در باران نیامد

سارا تا ساری با عصا رفت

ولی وقتی سر در می آوری از انزلی

باید دنبال نیلوفر بگردی

و آویزان شوی از مانجی های گلدن بریدج

تاب بخوری تاب تاب عباسی

و خدایی که مرا نیانداخت از …

خر شیطان سواری کیف می دهد

همیشه پشت دیوارهای مایوس کننده چین

تا ماچین

با هزار جین نمی دانم دوجین یا نیم دوجین عروسک

که معلق شده اند روی درخت

نوید باران خوردن شالیزارند

امروز که باران نبارید

رمق نیاگرا گرفته شد

از بس آبی که داشت نیامد

و سر بالا نرفت

تفی که انداختی توی صورتم.

دلم می خواست پرواز کنم

تا قعر شیری ستاره ها

و بسیار ٍ طنابی که اطناب کلامم شد

دست آویز حلق آویز امشبم.

 

اصفهان

 

 

زندان   

 چقدر سوتينت را سفت بسته اي

براي سه نشدن

سير شدن

سي سي سو تي

سي تي اسكن مي كني مغزم را

و سفت تر بغلم

بگذار رها بشود

رابطه اي

كه در قفس زنداني شده است.

 

اصفهان

3/3/1386