شعری از مجتبی دهقان

 مجتبی دهقان

عمرم در من ریشه های ضعیفی داشت

زنی که با دوچرخه به رنگ پریده ترین قسمت

 آسمان پا می زد

روی خالکوبی اسبها شهرهای بنا کرده را می تاخت

تن تمام رختها را که بند انداختی

شیب پله ها به سمت تو بازوهایم را نرم تر لمس می کرد

به اندازه  لطیفه هایی که  از تنت می آمد

اسبهای سیاه  به سمتهای مجاور گریختند

 با دیوارهای پشت بام پر از ته سیگارهای من

شهر گور به گور شده اطراف اسکلتم بالیدن گرفت

وقتی پاهای روی هم افتاده ام را جا انداختی

برای اصلاح این دوپارگی مشکوک

موهایت دم اسبی کلافه می شد

تا جای نشستنت را روی ملحفه ها خاک بکشم

موهایت صورتم را میانبر زده بود داغ

 

کوچه ها را خانه خانه نکن

دربی توجهی نجیبی که در من وا داده بود

شانه های  افتاده ام را برداشتی به موهایت زدی

به یک فاصله از مبلهایی که جای نشستنت را

بین خود نگه داشته بودند

چشمهایت سبز  شد

و موهایت پشت لبهایم روئیدن گرفت

در گذشته ای که تا بینهایت شاخه شاخه می شد

عضلات ریزش کرده اطراف شهر

خا لکوبی تن اسبها را به چمنزار می رساند

به موازت جفت قلمهای شکسته ام

جای پاشنه از پای در آمدم

گوشه ای از رنگ آسمان از چشمایت پریده بود

رکابیها که تنم را پا می زد

سیگار و گردی از تن کم آهنم  به هوا بلندبود

 

 

 

به زندگی ناقص من برگرد

به حاشیه امن حنابندان

لاشه ها را باید بیرون می ریختم تا به قصه هایشان برگردند

وقتی به اسم من با خاکروبه های خیابان دراز می کشید

نقطه های سیاهی پائین ناخنهایم رشد می کرد

وزن ومردهای زیادی از کنار همین بریدگی بهم پیچیدند

پیاده رو از دستهای در حنا گذاشته ات به من پا می داد

در کنار تنهایی جدیدم که از تابوت درش اوردند

به سپری شدن قصه ها با بدنه ماشینها مشکوکم

حالا که سرما زیر پوستم یکه می خورد

با نوار های سپیدی که بهداشت خیابان را لکه دار می کرد

من که راهی به جز توقف کنار سردخانه ها نداشتم

ماشینها عادات ماهیانه معصومه هایم را به سرعت ترک میکردند

قسمتی از من هر بار در عروسیها به حجله می رفت

تا سنگ جدولها اخر خیابان را در خود حل کرد

دستهایت روی دهانم شکل می گرفت

پاهایم از شدت دردهایم اضافی بود.