نظرات مدرن يك پسامدرنیست

 درباره ی ژان فرانسوا  لیوتار، افغان مش ستاره

پست مدرن ، دلخور از ماركس و بورژوازي.

 

ژان فرانسوا  ليوتار

                                   (1924 – 1998 )

 

  ليوتار ، يكي از مهمترين نمايندگان پسامدرن، آن را از بحث معماري آمريكا، وارد گفتمان فلسفي زمان حال نمود. ليوتار ازسال 1954 حدود ده سال عضو گروه ماركسيستي و نشريه “ سوسياليسم يا بربريت ! “ بود. وي در اثر برنامه اي خود يعني كتاب “ دانش پست مدرن “ ، نه خبري ازعصري جديد و نه قصد وداع با پست مدرن را دارد. اوميگويد قصد حذف مدرن را نيز ندارد بلكه بايد به بازخواني مجدد آثار نويسندگان كبير تاريخ بانگاهي انتقادي پرداخت .در نظر او پست مدرن ، نه يك دوره يا عصر ، بلكه يك وضعيت و شرايط است. ليوتار بعداز ده سال همكاري باماركسيستها به انتقاد ازآنان پرداخت، چون آنهاادعاي توانايي شرح و تعريف جهان راداشتند. اوازجمله دشمنان پست مدرن ، ماركسيسم و هگل گرايي را ميداند كه ادعاي شرح جهان و كشف نظريه جامع شناخت تاريخ و جامعه را ميكنند. آثاراو نقش مهمي روي تحولات پسامدرن بعنوان يك جريان فكري زمان حال داشته اند.

 ليوتار درسال 1971 گزارشي پيرامون دانش در كشورهاي صنعتي و جوامعي تهيه نمود كه نقش اطلاعات درآنان بسيارمهم است . اين گزارش رااوزيرعنوان “دانش پست مدرن“ منتشر كرد . تنها موضوع مورد نظر اودراين كتاب ، بحث و جدلي است پيرامون انواع : دانش ، زبان ، گفتمان ، و شكل زندگي . ودر كتاب “قبرستان روشنگري“ به دانشي اشاره ميكند كه نه براي شناخت بلكه براي فروش تهيه ميشود . به ادعاي او در جوامعه بوژوايي زبان نيز تبديل به يك كالاي دولتي ميگردد . به عقيده او بجاي دانش، اطلاعاتي عرضه ميشود كه يابراي تغذيه فكري و فرهنگي هستند ويابراي بازتوليد اطلاعاتي تازه تر . او عرضه اطلاعات بجاي دانش و شناخت را نشانه سطحي گري و ابتذال فرهنگي مينامد. درنظراودانش فقط بخاطر زحمت حقانيت اش،مدرن بحساب مي آيد،ولي تاريخ دانش مدرن غرب، تاكنون زنجيري از بحرانها بوده است .

ليوتار عمليات چريكهاي ارتش سرخ آلمان و بريگادهاي چپ ايتاليايي در دهه هفتاد قرن بيست و مانيفست مبارزه مسلحانه شان را نشانه آخرين كوشش نظريه ماركسيسم درحال مرگ،معرفي نمود.وي ميگويد كه در وضعيت پسامدرن فعلي نه يك نظريه عمومي و نه يك زبان جهاني و محاط و نه يك سيستم جامع وجود دارد. او نظريه ها را “ روايت هاي كبير “ ناميد و مخالف هرگونه نظريه و تئوري است . ليوتار نظريه هاي : برابري، آزادي، و روشنگري، را ناتوان براي شرح و نجات جامعه دانست . اوزندگي را مجموعه اي از بازيهاي زباني ميداند كه حقانيت ندارند و از نوستالژي بنيادگرايانه ميگويد كه درلباس اسطوره يا نظريه هاي جهانشمول مدعي نجات بشر هستند.درنظر او هيچ نظريه اي نميتواند ماوراي گفتمان ، نقش تعيين كننده داشته باشد . ليوتار مي نويسد كه هر نظريه عمومي و جامعه در قرن بيست اعتبار خودراازدست داده است . مهمترين اصل پسامدرن در نظر او اصل فرق و اختلاف است و نه وحدت . در فلسفه ، علم، هنر ، و سياست ، متفكران بايد در جستجوي اختلافات باشند و نه خواهان وحدت و كشف نظريه ها .به نظر ليوتار فلسفه چيزي نيست غيراز گفتماني علمي براي حقانيت ادعاهاي شناخت. چون دانش علمي در شرايط پسامدرن، ضعف و معلوليت خودرا نشان داده، فلسفه اجبارا به پايان خط رسيده است. درنظر او انسان نميتواند براي اعتبار گفتمان علمي پست مدرن، به ديالكتيك روح هگل و يا به آزادي بشر ماركس تكيه نمايد. انواع و اشكال دانش كه نتيجه بازي زباني گوناگوني هستند، خود نشان از تنوع و چند شكلي دارند. اتحاد اجتماعي را ديگر نميتوان به تئوري ديني يا فلسفي مانند تئوري ديالكتيك روح هگل يا تئوري آزادي و برابري ماركس ربط داد.

درنظر ليوتار سالهاست كه وضعيت پسامدرن روي شاخه هاي : فلسفه، استتيك و نقدفرهنگ، اثر گذاشته است . در پست مدرن تنوع و كثرت گرايي حاكم است چون ما شاهد انواع : نظرها، افكار، دانشها ، گفتمانها ، و فرم هاي زندگي ، هستيم .

 ژان فرانسوا  ليوتار بين سالهاي 1924-1998درفرانسه زندگي نمود . اوبعدازتحصيل فلسفه ، حدود ده سال در الجزاير معلم دبيرستان بود . ازجمله آثاروي :فقرفلسفه ، دانش پسامدرن ، قبرستان روشنفكري، تحليل هنر متعالي ، تضاد و جدل، و اقتصاد آرزوها، هستند.

 ليوتار باتكيه برفلسفه زبان ويتگنشتاين ميگويد كه انواع فرم وسبك زندگي وجود دارد. مهمترين آنها دو سبك مدرن :عاميانه ، و سبك برگزيدهها، هستند. او بحث سبك زيبايي شناسي را به : دانش ، زبان ، و گفتمان ، نيز عموميت داد و بااشاره به انواع : زبان ، گفتمان ، و طرز زندگي، به اين نتيجه رسيد كه هر چيزو واقعه اي، ممكن است . درنظرليوتار، فلسفه، علم نيست بلكه وظيفه آن، اينست كه به شرايط و مقدمات تفكر، دانش، و گفتمان،بپردازد.اوبا تكيه بر تنوع سبك ها، امكان استتيك نمودن: عقل، زبان، و تفسير را عجيب نمي بيند. ليوتار باتكيه بر زيبايي شناسي كانت پيرامون مفهوم “متعالي“ درهنر، ميگويد كه همه چيز را نميتوان تا مرز متعالي نمايش يا شرح داد و معرفي نمود ، از جمله وظايف هنر آنست كه به غيرممكن بودن هنر متعالي آثاراشاره نمايد. ليوتار مقوله متعالي در هنر را دوباره وارد زيبايي شناسي فلسفه نمود، وآثار آوانگارد قرن بيست را شاهدي براي غيرممكن بودن در جهت رسيدن به هنر متعالي بحساب آورد .

 

Lyotard , Jean Francios  (1924 – 1998 )