چند شعر از کامبیز گیلانی

 کامبیز گیلانی

حضور پر طوفان آزادی

 

 

وقتی روزها را می شمردم

جای خالی لحظه ی مهربانی را

شاخه ی پریشانی

در گوشه و کنار چشمم

می کاشت

 

چقدر

خاطرم را می آزرد

یاد باغ بی باغبان

که

گل هایش را

دزد زیبایی

پرپر کرد بود

 

و

التماس نگاهی

که در بن بست تنهایی

می پژمرد

 

آهی

که آسمان را

نفرین می کرد

که

چرا نمی بارید

 

افسوس هم

در لا به لای شمارش این روزها

خود را

از در و دیوار تجاوز

دور

می کرد

 

 

و دریغا

که زمین

پر شده بود از

گردنی

که برافراشته نبود دیگر

دستی

که مشت را بیاد نمی آورد

و

پایی

که اندازه ی آزادی را گم کرده بود

 

زنجیرها

در شبهایی

که

آبستن روزی نبودند آفتابی

خط بی ریشان را

به بوم نقاشی ی جویده

بدل کرده بود

 

 

آخرین فانوس را

اما

در انبوه تصویر های قدیمی

مرد دریا

به گوش خسته ترین موج

زمزمه می کند

 

مگر

قصه ی شلاق و استخوان

باز هم

سینه ی سیاه شکنجه را،

تا روشنایی روزی

که دوباره

از لحظه هایش

زندگی بشکفد،

به آتش کشد

 

 

 

وقتی روزها را می شمرم

قلبم

آزرده می شود

اما

صدای تسلیم را

هنوز هم

در دهلیز اندیشه

نمی شناسم

 

معبری

که از آن

رودخانه ای

می گذرد

پر از قلب زنده

 

تا این اراده ی پر آوازه را  

نسیم آزادی

نه…

نسیم هیچ است

تا

این

تبار زندگی را

حضور پر طوفان آزادی

در لحظه ی تردید عاطفه

زمزمه کند

 

تا

در این گذار عاشقانه

روزها را

دوباره

با لطافت کودکانه ی خود

خوش رنگ کند؛

و

خاطرات را

از گزندگی

جدا

 

تا

در بستر سوخته

ازچشم های مهربانی

کوچه ای ببافد

که همسایگانش

هر روز صبح

لحظه های خوش را

بیاد هم

آورند

 

 

روزها را

که بشمارم

از این پس

خیالم

آزردگی را

نمی شناسد دیگر

 

خیالی

در

آن سوی تردید

در

آن سوی تسلیم

و

در

آن سوی آروزهای سوخته.

 

 


صبحی برای زیستن

 

 

صبح

از کنار رودخانه

خورشید را

درو می کنم

 

شب را

از بوی مردگی

که هیچ آوازی را

نمی شناسد دیگر

از صافی کودکانه ی قلبی

که هنوز

در آرزوی دیدن ستاره ای

در آسمان است

آرام

آرام

عبور می دهم

 

دستهایم

خیابان ها را

به کوچه می چسبانند

به همان کوچه ای

که

مشت را

با گره

آشنا کرده بود

 

ابری

که باران را

در غصه ی باریدن

در هیچ رویایی

نمی بیند دیگر

با باد

آشتی می کند دوباره

مگر

صورت قشنگ فردا

از شکوفه

از جنگل و رودخانه

خاک را

بی نیاز کند

 

 

صبح

بیدار می شود

در ترانه ای

در پیشگاه بلند آفتاب

وقتی

پایی

که زخم شلاق را می شناسد

شهر را

از زنجیر بی رحم نفرین

رها کند

 

بیدار می شوی

در آن چهره ی خاکستری

که باران را

در آستین گلگونش

به روی رنگ و رخ زرد باغ

می پاشد

 

بیدار می شوی

از کابوس شبی

که شبیه نعره ای

در بستر زخمی روح

کلمات را بلعیده است

 

 

صبح

دیوار نیست دیگر

آنکه

تو را در بستر شکستگی

از عشق

ربوده است

 

بیداری

آرزوی مشکوکی نیست

که تو

هر روز

بر دیواره ی غمگین آن

نشان بگذاری

که

زمان را

در شتاب

بیاد بسپاری

 

صبح

تردید نیست دیگر

صبح

بهانه ی بی خوابی شبانه

نیست

 

صبح

چشم توست

قلب من است

و

دستی

که مشت را

از خاطره

به پای راه

می چسباند

 

صبح…