شعری از علی کریمی

 علی کریمی

وقتی که نور خم می شود

شاخه ها می خندند

و پیا له های رز

راز فریبنده ی زنبورها را

چکه چکه می چکند.

با این وجود نمی دانم چرا

کسی کنار آبراه نمی خندد.

و آنکه بی ام دبلیو می راند

استقامت پارو را

باور نمی کند

هیچ چیز جهان

دلتنگ تر از توقفی طولانی

پشت چراغ قرمز دلهره نیست.

هراس من از پریشانی پروانه هایی ست

که در خلوت شب

راه ماه را گم کرده اند.

 

آبراه- دبی