شش شعر از ايليا ديانوش

 ايليا ديانوش

 

دست در دست

 

تو آزادي با من

تو رهايي در من

 

تو آزادانه با من مي‌پري

بي آن که من از تو قول گرفته باشم

با طيران بلندبالايت

راه بر بال‌هاي کوچکم نبندي

 

تو رها در من قدم مي‌زني

بي آن که من از تو امان خواسته باشم

در گردش خرامانت

کرامت انساني‌ام را لگدمال نکني

 

تو آسوده اي از من

تو داوري بر من

 

در و پنجره هاي قلب من از قفل بيزارند

دل‌خوش به انصاف نسيمي که چون آسوده مي‌آيد و مي‌رود

درهمِشان نمي‌کوبد

 

و باشگاه زندگي ما

ميزبان بازي شاد و بي باخت خوشبختي‌ست

مادام که چون تو داوري

دلبر و دلاور و دادگر دارد

 

دلبند عزيزترينم!

 

تو آزادي با من

تو رهايي در من

تو آسوده اي از من

تو داوري بر من

 

معشوق دلاويزقرينم!

 

آدم و حواييم حالا

دست در دست

بي انتظار بازگشت به بهشت

 

 

مغازله

 

در انتظار شعر تو خيره به سنگفرش

غافل از اين‌كه مي‌خواني و سنگ مي‌شوم

 

 

آبروي آفتاب

 

به سنگي سرد

چشم بخشيدند.

در تو

خيره شد و

گداخت و

تابيدن گرفت.

 

امروز اما

همه از ياد برده‌اند

كه خورشيد

يعني عاشق.

 

 

شنود

 

داستان گوش تو و گويش من؛

عاشقانه‌ي آغاز با حس شنود و تارهاي گفت

 

قصه حكايت شد و نكته روايت نشد:

«كوشش زن براي گوش‌دادن من.»

همين؟

پس من چه؟ عاشقانه‌ي من چه؟

كوشش من براي شنيدن گوش‌‌دادن زن

 

شيدايي شنيدنت

شاعر شدم كه بشنوي

و شنيدن تو را بشنوم

و نيوشيدن تنها تو

تنها تو را بشنوم

 

 

تداعي

 

بگو شبيه كه بودم

 

غريبه نگاه تو

خيره از تداعي شد

 

در ازدحام اين‌همه نمايه و نام

كه خاطرت را نشان كردند

بگو

شبيه‌تر ام به كدام؟

 

از خاطرت گذشت

هرآن‌چه نابه‌خويش با خاطرم گفتم

 

غريبه در اين نگاهِ مدام

باز خيرگي مي‌كني

غريبه مادام كه به آينه ماتم مي‌برد

برابر من

زندگي مي‌كني

 

 

سنگ‌نبشت

 

رودخانه‌ي بي‌بسترم

كه به آخرين پناه مي‌برم

 

انتهاي تنهايي

بي‌نهايت بينايي‌ست

و سويداي دلم گواه

كه در من اين هست