هیچ کس

 امیرحسین تیکنی

 

چرا هیچ کس نمی ترسد

از صدای ناقاره ای

که از قلب من بلند می شود

و هارمونی ناقوس های کلیسا را به هم می زند

چرا هیچ کس نمی پرسد

این سیب سرخ و این سفره هفت سین را از کجا آورده ام

و سبزه ای که گره می زنم

چرا همرنگ هیچ سفره ی  آشنایی نیست

چرا هیچ کس جرئت  نمی کند

دو ماهی سرخی که در مشت دارم را رها کند

چرا هیچ کس نمی بیند

خرده های تنگی را که پیش پایم شکسته است

 

پس از ساعت ها خیره شدن       

              به مجسمه مسیح

از راهبه ای سراغ مریم مقدس را گرفتم

نشان کلیسای متروکی را داد

در پشت تپه های آنسوی جزیره

چقدر دور  !           چقدر خاموش  !

 

در کوچه های والتتا

کنار مجسمه های مقدس و دیوارهای سرخ آجرین

چقدر خندیده باشم خوب است

چقدر زل زده باشم به گلادیاتور های پشت ویترین خوب است

 

چرا هیچ کس نمی فهمد

من حرف زدنم را از دست داده ام

چرا هیچ کس نمی خواهد بداند

که

منفجر

شده ام

از درون .

 

 

 والتتا ( مالتا ) 1/1/1386