آرزو

 آذین حیدر بیگی

 

 

آن شب طبقه بالا خیلی شلوغ بود  مهمانهای مهری خانم آمده بودندو سر و صدایشان توی ساختمان پیچیده بود . فردا عروسی برادرزاده مهری خانم بود. حالا زنهای طبقه بالا چه کرده بودند!موهای مش کرده  فر کرده  رنگ کرده  کلی لباس و طلاو..مرضیه توی این فکرها بودکه حسین آقا وارد شد باز هم معلوم نبود این چند روز کجا بوده طبق معمول بدون ا ینکه جواب سلام بدهد امیر عباس را بوسید  بغل کردو به اتاق رفت مرضیه میدانست او زن صیغه ای دارد اما پدرش به رغم تمام بدرفتاریها و خیانت های حسین آقا هرگز به او اجازه قهر کردن هم نمی داد چه برسد به ا ینکه بخواهد طلاق بگیرد حاج آقا پدرش  مرضیه و خواهرش را به زور پانزده سالگی شوهر داده بود آجی راضیه هم وضع بهتری نداشت و خودش را با بچه هایش سرگرم کرده بود مادر هم که از ترس حاج آقا جیک نمیزد اما غصه دختر ها پیرش کرده بود…

مرضیه که راهرو را جارو زده بود کفشها را مرتب چید و به آشپزخانه رفت.صدای مهمانها از نورگیر پایین میآمد که از عروسی حرف میزدند.غم بزرگی مرضیه را گرفته بود که از همیشه سنگین تر بود…

فردا شب چند تا از مهمانهای مهری خانم خیلی آشفته بودند.دامن منصوره  گردن بند اقدس خانم و صندل های افسانه گم شده بود.مهری خانم بیچاره داشت از خجالت می مرد .توی خانه او دزدی شده بود.منصوره می گفت :دامنم توی چمدان بود معلومه دست کردند توی چمدان و برداشتنش.اقدس خانم که از غصه گردن بند سیصد هزار تومنی اش داشت سکته میکرد و افسانه می گفت :آخه صندل که پا نداره خودش راه بیافته بره.امیر عباس پسر مرضیه داشت با بچه ها بازی میکردو با همان بچگی فهمیده بود که زنها از چه ناراحتند و چه اتفاقی افتاده.بعد یواشکی به مهری خانم گفت که مامان خودش اومده بالا و اون چیز ها رو برداشته.مهری خانم که رنگ به رو نداشت رفت سعید آقا شوهرش را صدا کرد و قضیه رو بش گفت. کمی صحبت کردند بعد تصمیم گرفتند دو تایی برن پایین و صحبت کنن…

آخر شب دامن و گردن بند وصندل ها پیدا شده بودندو صدای جیغ مرضیه که داشت از حسین آقا کتک می خورد تا بالا می آمد.مهری خانم کنار نور گیر ایستاده بود و گریه میکرد.