دو شعر از شیدا محمدی

  شیدا محمدی

دیگر دیر است

برای باز کردن دکمه هایت

و خنده انگشتان آبی ام بر سینه تو

و چرخیدن قفل

در حنجره من

و هلا هلا هلا

در آمدن میان لیمو و سیب ها

و سایه ات که

اریب می رود از سایه من.

 

چرا دیگر بوسه ات بر پیراهن بنفشم لک نمی اندازد؟

و نارنجی های تنت ازمکیدن پستانهایم

باد نمی کند ؟

دیگر صدایت

قورباغه ها را در ران هایم  غو غو غو غوک نمی…

 

حالا هر وقت

صدایت کبود شود

سیگارت را در چشمان من خاموش می کنی

و نیم دایره ساعت

در خاکستر موهایم

 به خواب می رود.

 

 

 


 

 

حلزون کوچکی بود

دنیا برگ سبز توتی    که هی خورده می شد

خورده می شد

خورده می شد

و آفتاب از گل و لای زیر شکمش بالا تر نمی رفت

تنها شاخک هایش رو به درخت بود

و هر بار که دستی به لزجی تنش می چسبید

گریه می کرد.

 

حلزون کوچکی بود

و دنیا لاک پیچیده ای که در آن می خزید

می خزید

می خزید

و صدای خورده شدن برگ های توت

گوش درخت را پر می کرد

و صبح 

آفتاب را  روی آن بالا می آورد.