شعرهای جمشید پیمان

 جمشید پیمان

 

از ناصره تا جل جتا ، از شمع تا صلیب

 

پشت چراغ سرخ

پشت چراغ سبز

پشت چراغ زرد

انبوه « ایست » ها

خمیازه های بی توقف انبوه کام ها

پشت نگاه من

پشت نگاه تو

پشت نگاه او

انبوه « خواب » ها

غمباد کهنه ی یک آرزوی پیر

یک غصه ی قدیمی وامانده در گلو

پشت زمینه ی گلدار یک خیال

پشت ملال پر از شور انتظار

پشت حضور غایب یک لقمه آرزو

پشت شعور گم شده در متن جست و جو

آبستن ست دختری

از خاک و باد و آب

آبستن ست دختری

از نان سنگک گم گشته در تنور

آبستن ست دختری

از خنده ی نگفته وناخوانده  در کتاب

پشت چراغ سرخ

پشت چراغ سبز

پشت چراغ زرد

مریم به خاطر یک نسل اضطراب

مریم به خاطر یک شهر بی فروغ

در انتظار رویش یک چشمه ، یک صلیب

در انتظار زایش  یک شعله ،  انقلاب

 

                                          24 ــ12ــ 2006  

 

چـراغ  مـقـدر و تـقـدیـر تاریک شـب

     (  بدرودی با تجسم مسیح، آبه پیر )

 

باز می گردی بسوی فردا.

سحر ،

محملت را بر شانه های فلق می بندد

و تو ،

در هودجی از خنده و آذرخش

به میهمانی فردا می روی.

شب ،

در گذرگاه های تقدیر

دعوتی دیرینه را می سرود

و تو  

همنوای آواز خوانان صبح بودی.

بچه های مریم

با صلیب هاشان، دارهاشان

با دل هاشان  ، دست هاشان

با اشک هاشان ، خنده هاشان

مقدم مهربانی را گلباران می کردند

وصندلی چرخدار

پاهای صبوری را

در جاده  های خواستن و چلیپا

تا گریه های خاموش مریم

به پیش می راند .

اینک ، میان دست هایت

شعله ای  ترانه می خواند

سرشار از ستاره و عشق

و تقدیر تاریک شب

در پیش چشمان مریم

می گدازد در چراغ مقدری که تو افروختی.

هرگز کسی مرگ را چنین هراسان نیافته بود

درگریز از لبخندت .

و فردا به پیشوازت  می آید

با پیش کشی از زمهریر زلال صبح

و بچه های مریم

در بدرودی غمشاد

آب و آینه و قران را

بر صلیب بدرقه ات

می افرازند.

 

 

 

                   شب آبستن خورشید

                                            ( بــرای یــلــدا )

 

شب تاریک

ازآن شب ها که می ریزد به کا م خویش

جهان را ، خفته و بیدار

و می پاشد به روی سینه  هامان

تب دلشوره های گنگ و ناپیدا

و می لغزد به روی سایه هامان

و درهم می فشارد زیر آوارش

                        امید مانده در ژرفای دل هامان

و می بندد زهرسوئی ره پندار .

 

شب تاریک

شب ناخن کشیدن

بر ضمیر لحظه های سرد

و دل را وارهاندن

از حدیث کهنه ی افسرد ه ی پر درد .

شب آواز نو خواند ن

صدا را

برفراز قـله های آرزو راندن

شب بیداری تا صبح ، تا فردا

شب بگشودن درها

به روی  چهره ی امید نا پیدا

شب یلدا

شب کوبیدن پا، بی محابا،

بر سر تردید

شب بدرود با ماندن،

شب رفتن

شب آبستن خورشید .