شعر «ناماروپا» و سرقت ادبی

 سرقت ادبی از کتاب «از پنجره ی تاج محل»، سروده ی محمود کیانوش

 شاید به جای مقدمه:

سرقت ادبی زشت است، زشت است زیرا ربودن تکه ای از دیگران و چسباندن آن به خود است، با خویشتنی عاریه ای زیستن، چهره ای تقلبی داشتن…

اما گویا داستان سرقت های ادبی در فضای ادبیات ایران پایانی ندارد، برخی از شاعران به جای انکه به دنبال تشخص و تمایز خود با دیگران باشند، تکه پاره های دیگران را به هم ممی بافند، تا برای خود چهره ای دست و پا کنند و چه تلخ و شرم آور است که هنوز ناچاریم در این باره بنویسیم و حتی بیندیشیم… بارها شاهد بوده ایم که عده ای سطرهای شعر شاعری را بدون اشاره و ارجاع در میان شعرشان آورده اند، سطر یا بندی از شعری را در میان شعرشان آورده اند و ترجمه کرده اند و به زبان دیگری به چاپ رسانده اند… اما این بار صحبت از سطر و واژه نیست، این بار چنان که جامی می گفت، نه سرقت شعر که سرقت شاعر را شاهدیم!

مدتی پیش ایمیلی از آقای محمد کیانوش شاعر معاصر مقیم انگلستان دریافت کردیم که نسبت به انتشار مطلبی به شدت اعتراض کرده بودند، مطلب، شعری بود به نام «پنجره ی تاج محل» که زیر نام پرادیپ اوما شانکار و به ترجمه ی آقای حمید شریفی نیا، در سایت قدیمی مانیها منتشر شده بود.

این بار ماجرا در حد شباهت دو ترجمه نیست، شاعری که آقای حمید شریفی نیا ادعای ترجمه ی شعرش را دارند، اصلن وجود ندارد!!! شعری که آقای شریف نیا به عنوان ترجمه ی خود برای ما فرستاده اند، پیش از تولد ما بارها و بارها منتشر شده است! شعری که ایشان زیر نام خود به عنوان مترجم برای مانیها فرستاده بودند، چهار بند از شش بند شعر است و دو بند آن را هم حذف کرده اند… ما این کار آقای شریف نیا را گذشته از آنچه گفته شد، توهینی به مانیها و همکاران و یاران خود به شمار می آوریم که مبنای انتشار آثار را اعتماد به فرستنده ی آن قرار داده ایم. از آقای شریف نیا انتظار می رود که اگر هنوز اعتقاد دارند ماجرا به شکلی که ما می بینیم، نیست، باید به سرعت پاسخ دهند و روشن کنند که شعر را از چه زبانی ترجمه کرده اند و متن اصلی شعر را منتشر کنند…

از آنجا که شعر آقای کیانوش، زیر نام شاعری دیگر، آن هم به صورت ناقص به چاپ رسیده، از ایشان عذر می خواهیم و متن کامل شعر را که ایشان لطف کردند و در اختیار مانیها گذاشتند، منتشر می کنیم.

مانیها

 

ایمیل آخر آقای کیانوش و توضیحات ایشان پیرامون این ماجرا:

 

شاعران ارجمند، آقای هومن عزیزی و خانم مریم هوله،

 

سلام. من در سال 1350 شعرهایی گفتم که چون مضمون بعضی از آنها اشارتهایی اجتماعی و سیاسی داشت، در آنها تصویرهایی آوردم تا به آسانی بتوانم بیست و چهارتای آنها را به یک شاعر خیالی هندی، به نام «پرادیپ اوماشنکار» و شش تای آنها را به یک شاعراسپانیایی زبان خیالی، به نام «خوزه آمادو لوپز» منسوب کنم. این شعرها ابتدا در مجلّه های نگین، سخن، و رودکی چاپ شد و در سال 1352 مجموعۀ آنها در کتابی با عنوان «از پنجرۀ تاج محلّ» به وسیلۀ «انتشارات نیل» منتشر شد. بنابر این شعرهای این کتاب سرودۀ خود من است که محمود کیانوش هستم و شاعری هندی به نام «پرادیپ اوما شانکار» وجود خارجی ندارد که گویندۀ بیست و چهار شعر از این کتاب، از آن جمله شعر بلند «ناماروپا» باشد. بسیارند نویسندگان و شاعرانی در جهان که کتابهایی از خود را به دلایلی با یک نام مستعار بیگانه چاپ کرده اند. 

چندی پیش در سایت «مانیها» دیدم چهار بند از شعر شش بندی «ناماروپا» از همین کتاب «از پنجرۀ تاج محلّ» در سایت شما آمده است و کسی که آن را برای شما فرستاده است، با کمال بی شرمی در بالای آن نوشته است «ترجمۀ حمید شریف نیا». این انسان شریف نیا از خود بپرسد که این شعر را از چه کتابی جز «از پنجرۀ تاج محلّ» و از چه زبانی جز زبان فارسی و شعری محمود کیانوش ترجمه کرده است؟

من در یکی از سالهای پیش از 1357 هم رمانی نوشتم با عنوان «برف و خون» که آن هم مضمون اجتماعی و سیاسی دارد و آن را با اسم مستعار «یگنو ده آلابانتزا» و به عنوان ترجمۀ محمود کیانوش به وسیلۀ «انتشارات آگاه» چاپ کردم. این اسم را هم به این ترتیب ساختم که پیش خود گفتم «محمود» به فارسی معنی «ستوده» دارد و «ستوده» در زبان انگلیسی می شود «Praiseworthy» و در فرهنگ انگلیسی – اسپانیایی آن را جستم و به کلمۀ «digno de alabanza» که می تواند برای فارسی زبان به آسانی یک اسم اسپانیایی تصوّر شود. حالا این را می گویم تا مبادا یک ایرانی شریف شریف نیای دیگر آن را رونویسی نکند و به عنوان ترجمۀ خود به یک ناشر شریف شریف نیا بسپارد.

شعر «ناماروپا» شعری است به معنای واقعی جهانی و در میان شاعران معاصر ایران، از آغاز عهد نیمایوشیج گرفته تا امروز، کمتر شاعری بوده است که چنین شعری سروده باشد. باید ذهنیتی جهانی داشت تا چنین شعری گفت و چنین شعری را دریافت. از آنجا که آن حضرت حمید شریف نیا چهار بند از این شعر را آورده است و دو بند آن را نمی دانم به چه دلیلی حذف کرده است، من همۀ آن را در اینجا برای سایت «مانیها» می آورم:

 

 

 

محمود کیانوش

         

لندن ، مارس 2007

 

 

 

ناماروپا

 

 

( ناما در فلسفۀ هند «جهان باطن» و روپا

«جهان ظاهر»، و بنابر این «ناماروپا» یعنی

 صورت ظاهر و باطن جهان.)

 

1

 

در آن سوی غروب نشسته بود

بر شاخۀ بلورین خاموشی،

و نگاهش

رازی را پنهان می داشت

که میان توهّم مرواریدی در رحم

و حباب اندوهی در سینه

در نوسان بود.

 

در آن سوی غروب نشسته بود

و همچون سایه ای غریب

به آفتاب بیگانه نگاه می کرد.

رازهای سادۀ کهکشانها تا آستان حادثه

در رؤیای رنگین کمان

به رقصی برخاسته بودند

که قرار یأس را از او می گرفت

و خاطرۀ دور تردید را برمی انگیخت.

 

در آن سوی غروب نشسته بود

و تردید در پیکرۀ او

که از خاک سرخ بود

خونی سبز روان می کرد،

و اکنون همسایۀ غریب

در تبسّم ساکت آن آفتاب بیگانه

گرم می شد

و جوانه های از یاد رفته را

به جشن کودکی باز می خواند.

 

2 

 

در ساحل حادثه، شب بود

و موج و تاریکی، همنوا،

ترانۀ سفری دیگر می خواندند.

قایق خاک بادبان برافراشت

و لنگر از پناه تأمّل باز گرفت.

 

بر پهنۀ فراموشی آرام شناور بودیم،

و همسایۀ غریب

آفتاب بیگانه را

همچون طفلی که تازه از رحم گرفته باشد

بر دامن نهاده بود.

دستی به درون سینه ام شتافت

و قلبم را، که اکنون

سیب سرخ رسیده ای بود،

از شاخۀ آشنایی چید

و در هوا پرتاب کرد.

 

نگاهم در پی سیب به بالا رفت

و من بی انتظارِ افتادنش

مجذوب چرخش او ماندم

که هاله ای آتشین داشت.

ناگاه فریاد زدم: «خدا!»

و در این هنگام

سیب سرخ در سرم نشست

و من به او نگاه کردم، که می پرسید:

«ستاره ای بود؟»

 

3

 

ستاره ای بود

در سیبی سرخ

یا سیبی سرخ در نی نی چشمان او،

و من گفتم:

«شب دراز است!»

و او گفت:

«به تماشا می نشینیم!»

کودکی سیاه و برهنه

از پشت ساقه های سرخس

به ما می نگریست

و لبخندی مهربان می زد.

 

همسایۀ غریب دستش را تکان داد

و کودک نیزه اش را بالا گرفت

[ نیزه ای را که تا آن لحظه

شاید در بازویش پنهان بود].

 

هیاهو در جنگل شکفت

و دختران باکره،

با آراستگی بلوغ،

در آیینۀ برهنگی ایستادند

و شیر تازۀ نارگیل از پستانهاشان

تا میانۀ قایق جست.

 

از آشیانۀ رانهاشان که می لرزید

مردان بیرون آمدند،

به یک دست نیزه ای

و به دیگر دست جامی تهی،

تراشیده در جمجمۀ عاجگونۀ شیر،

و رقص آغاز شد:

تند و موزون و قاهر

همچون گردش سیبی سرخ در هوا.

 

به همسایۀ غریب گفتم:

«پاهایم سنگین شده اند

و خستگی در پشتم به کرختی می نشیند.»

 

 

و همسایۀ غریب

بر آفتاب بیگانه تبسّم کرد

و گفت:

«شب دراز است!»

و من گفتم:

«به تماشا می نشینیم!»

 

4

 

کودک سیاه و برهنه

از پشت ساقه های سرخس

همچنان به ما می نگریست

و لبخندی مهربان می زد.

 

مادران

با جادوی تسلیم

درد زایمان را تسکین می دادند

و در آستانۀ روسپیخانه ها

به انتظار دختران خود می ایستادند،

و پسران گرسنه،

هنگامی که از غارهای الماس بیرون می آمدند،

از مادران

نام روسپیها را می پرسیدند.

 

راهب در پناه سنگی نشسته بود

و به آسمان و ستاره هایش می نگریست

و گاه سخنی می گفت

که باد آن را در تاریکی می پاشید:

 

«درخت از باروری

و آفتاب از سخاوت

و باران از عشق پشیمان نیست؛

امّا تباهی

همچنان در فاصلۀ جنگل و دریا

بر ظهور ابلیس پای می فشارد.

خداوندا، از تو انتظار پاسخ دارم.

 

«آیا شهرها را نیز تو ساختی،

و شراب را،

و شقاوت را،

و پول را،

و نخوت را

و تباهی را؟

خداوندا، از تو انتظار پاسخ دارم!»

 

همسایۀ غریب

به آفتاب بیگانه نگاه کرد

و پاسخ داد:

«آری، آری، همه را، همه را!»

و کودک سیاه و برهنه

بار دیگر نیزه اش را بالا گرفت

و لبخندی خشمگین زد.

 

5

 

من در کف دستانم

به خطوط پیچیده ای می نگریستم

که اکنون به عرق نشسته بودند،

و به انگشتانم که سخت می لرزیدند.

 

او دستهای مرا برگرداند

و بر پشت آنها

علفزاران ساکت را نشان داد

و جویبارانی را که از هر سو

پنهان تا جنگل و دریا می رفتند.

 

آرامش یافتم

و دستهایم را رها کردم،

و راهب را دیدم

که در پناه سنگ

به آسمان و ستاره هایش می نگرد

و مهربان و فروتن می گوید:

«آغازش را تو می دانی

و پایانش را نیز تو خواهی دانست!»

 

ناگهان تندری شکست

و ابری سنگین

تا کنگرۀ بهشت بالا رفت.

همه از هر سو می گریختند،

امّا فرصتِ گریختن کوتاه بود

و گریزندگان بیشمار،

و آنان برابری در تقسیم را

بلاهتی نابخشودنی می دانستند.

 

مادر از پدر

و پدر از فرزند واپس ماند

و فرزند در تنورۀ ابر سنگین گم شد،

و راهب در پناه سنگ

سر پایین آورد

و شرمسار گفت:

«هیروشیما نیز!»

 

من همچون آواره ای

که از ابتدای یاد

پیاده و تنها بیابان اشتباه را

بی هیچ وقفه ای درنوردیده باشد

بر سینۀ همسایۀ غریب سرگذاشتم،

و او آفتاب بیگانه را

همچون طفلی که تازه از رحم گرفته باشد

با مهر نوازش داد.

قایق به افق بیرنگ آگاهی نزدیک می شد

و موج و تاریکی، همنوا

لالایی می خواندند.

 

کودک سیاه و برهنه

در پشت ساقه های سرخس

آرام فرونشست

و پلکهایش سنگین شد

و نیزه از دستش فروافتاد.

 

راهب در پناه سنگ

سر بالا گرفت

و به آسمان و ستاره هایش نگریست

و لبخندی شادمانه زد،

و دختری که برهنه

از روسپیخانه برمی گشت

سیب سرخی را که بر آن دندان زده بود

به دست راهب داد.

صدای راهب

در دل بیکرانۀ شب پیچید:

«ای حیات،

برکت و جاودانگی بر تو مبارک باد!»

 

6

 

و هنگامی که من از سینۀ او

آرام سر برمی داشتم،

به آن سوی غروب رسیده بودیم،

و همسایۀ غریب

بر شاخۀ بلورین خاموشی

با لبخندی سرد