منتخب اشعار لنارت شوگرن

 منتخب اشعار لنارت شوگرن، ترجمه ی سهراب رحیمی

Valda dikter

Lennart Sjögren

Översättning till persiska:

Sohrab Rahimi

 

منتخب اشعار لنارت شوگرن

ترجمه از سوئدی: سهراب رحیمی

ناشر: نشر الکترونیکی مانیها

چاپ نخست: ۲۰۰۷-۰۳-۲۸

 

 

 درباره ی لنارت شوگرن

 

 

در سال 1930 در جزیره ی اولند بدنیا آمد، جایی که او هنوز زندگی می کند و به کار شاعری و نقاشی مشغول است. شعر او اغلب از طبیعت الهام می گیرد. طبیعتی که بی شک پایه ای ست برای همه کارهایی که انسان انجام می دهد. او بزرگترین جوایز شعر سوئد را نصیب خود ساخته است و در طول عمر شاعری اش بیش از 22 کتاب شعر توسط بزرگترین و معتبرترین ناشرین سوئد بچاپ رسانده است.

 

 

 

 

 

 

 

 *

 

 

 

وقتی در بهار یخ ها ترک می خورند

و شکاف های بزرگ از میان شان عبور می کند

شکارچیان آواز می خوانند

- نه آنها، اما گُسل آواز می خواند

 و روزهای ساکت بالای آب

چون بالها بگوش می رسد

بالها دیده نمی شوند

اما بالها بگوش می رسند

آن لحظه قبل از اینکه شکاف بازتر شود

و یک گور دیدنی شود.

 

 

 

 

 

 

 

*

 

به ناگهان شکاف آمد

ما خیلی دیر دیدیمش

سرنوشتمان را خیلی دیر دیدیم

کسی از ما که در دورها ایستاده بود دور از قایق:

فریاد کشید لعنتی!

می شکند، می شکند

قایق- همین حالا بدو به طرف قایق!

قایقی که ما همین حالا ترک کرده بودیم

جدا از ما حالا از میانِ ترک بزرگ شده بود

بیش از حد صبر کرده بودیم

چرخیده بسوی فاصله ی اژدر

بسوی لذت شلیک و شکار

آب سبز آتشی بود بسوی لبه های یخ

سیاه می شد سریع بسوی عمق.

آن قایق قیری ی سیاه، دو پارو

بغچه ی غذا، پوتین ها و پرنده هایی که ما شکار کرده بودیم

قایق- چه آسان بود کشیدنش روی یخ

خودمان را راضی کردیم ، تازه می خواستیم بدویم

برفراز آن سیاهی تحریک کننده

اما دست نگهداشتیم، در دویدن، خود را نگهداشتیم

فکر کردیم شاید در دوردست

عرض شکاف کمتر بود

چنین دیده می شد

به آن سو رفتیم

اما عرضش بیش از حد زیاد بود

ما دویدیم، با آرنج هامان کوبیدیم

هیچ کس جرات دویدن نداشت

هیچ کس جرات شنا کردن

از میان سرمای یخزده را نداشت

تردید ما خیلی طولانی بود

شکاف تردیدی نداشت

حیرتزده ایستادیم

هیچ نمی فهمیدیم. می فهمیدیم نمی فهمیدیم

هنوز مرگ دیدنی نبود

در ثانیه ها درنگ داشت

ضربه هایی از آهن شنیدیم درونِ یخ

و از میان هوا

مثل تیغ هایی بود به روی تخته

قبلا فکر می کردیم آواز یخ است

گلهای ترس شکفتند

یخبندان ما را در بر گرفت، گریه نزدیک بود

شب نزدیک بود

بزودی قرار بود به خانه برگردیم

کسی ما را ندید. کسی از ساحل نشنید.

فریادهایی که ناپدید شدند از باد

آسمان ما را دید اما تکان نخورد

دیدیم چگونه مرگ نام ما را نوشت آنجا

کسی ما را ندید

آبی که در انتظار بود ما را می دید

بر دستهای ما برچسب محکومان را چسباند.

 

 

*

 

آن زمستان، عقابها زودتر از موعد دیده شدند

آنها در دور دستِ یخ نشسته بودند

شبیه شاهان معزول در انتظار مرگ خود

آنها از گرسنگی تغذیه می کرند

آنها تکه هایی از لاشه را سکستند از درون یخ

و با طولانی ترین شب، تاجگذاری کردند.

 

 

*

 

وچشمهای ما براق بودند از وحشت

و زبان های ما خشک بودند چون زبان ماهیان

و در دور دست، دهانِ دریا استراحت می کرد

با چشمان سردتر از چشمان کرکس

عادت کرده بود به زنده ماندن از طریق ماهی

و چیزهای دیگری که در دریا مرده اند

گام وحشی

پرش وحشی

فریاد وحشی درفراسوی فریاد

با یک امید برای نجات ما

می توانست تنها نیشخند را به چالش بکشد

اما هیچ نیشخندی هم اینجا نیست

در دور دست دریا هرگز هیچ نیشخندی نیست

و سپس تاریک بود

و سپس هیچ چیز دیگری نبود

و سپس آب بود

و آب آخرین چیز بود

و در فراسوی آب

هیچ چیز دیگری نبود

از آنان که غرق می شوند

از آنان که خانه می سازند

از عمق ها

از احتمال ویرانه های کوه آن پایین

از سفر به آنجا

بدون حافظه و قبل از تولد

می سازند آنجا کشتی های جدیدشان را.

 

 

 

 

*

 

کشانده شدیم به پایین در مدار پایینی ی خورشید

آنگاه عمیق به زیر سقف یخ ها

فریادهای ما غرق شدند

در پژواک های دور هنوز بگوش می رسید

پیش از روشنایی دوباره ی ماه

و شفاف تر از بدن های مرجان ها

صدای ساعتهای آب را در بر گرفتیم

مانند وقتی که یک نوزاد

موطنش را ترک می کند و به دیدنی ها هدایت شود

جایی که نام می یابد و جنسیتش تعیین می شود

کشانده شدیم اینجا بسوی دورها

جایی که هیچ اسمی و هیچ جنسیتی

و هیچگونه نشانی های دیگرِ شناختن

اهمیتی ندارند.

 

 

 

*

 

شبی که یخ شکست

ته نشین شد اولین شب

خاکستری شد سرزمین، خانه غرق در خاکستری

خاکستری بود خون، خاکستری بود غم

بر فراز یخ پراکنده شد در پرهای درخشان سیاه

آب رها شده

یخ به یخ ساییده شد، صدای نوشیدن شنیده شد

وقتی سرزمین از سفید شکسته شد از باد

غرق شد چنان آن شب جایی که هیچ خوشحالی امکان پذیر نبود

شمع هایی که در پنجره می سوختند

جایی که خواب هم امکان پذیر نبود

رشته هایی از قرمز، خود را کشاندند

روی سفیدی ی چشم ها

پوشیده از خاکستری

کسی طعم نان را نچشید

کسی از گوشت نخورد

پالتوی غم روی شب کشیده شد

لعنتی، کسی از تنفر فریاد زد با مشت های گره کرده

خدا، خدا، خدای من، کسی استغاثه می کرد

ناله ها شنیده شدند تا دور دست ساعت سحر

باد جوابی نداد

یخ ها جوابی ندادند.

خاکستری بود خون، خاکستری بود غم

خاکستری بود رُزهای مرگ

در دوردست قایقی بدون سرنشین می رود

و یخ هم اکنون آن را می خورد.

 

 

*

گردن های کشیده ی پرندگان

گردن های دراز

گردن های باریک و آنها که با مخمل سبز پوشیده اند

قرمزِسوخته بود رنگِ خورشید صبح

و یخ می شکست.

بالهای تیز اردک

در آفتاب می سوزد

تلق تلقِ گرداب کُرکی ی پرها

هنوز خیس نشده از تگرگ

بنوازشان با دست

پر قو در برابر لرزش نوک انگشتان

برفراز یخ شکننده

چشم های نگران میناها

کریستال های تیره

در آب منعکس می شوند- آبی که منعکس می شود.

بدن های چرخان، بادهای چرخان

و هنگامی که یک فریاد برمی آید

یخ در برابر خون گرم آفتاب

بر فراز آب شنیده می شود- زیر آب شنیده می شود

در شب می نوازد و در صبح

فریاد پرندگان

بالهای تیز پرندگان.

 

 

 *

 

ای کاش صبح بود

و مرگ ما در آفتاب نقش بسته بود

ای کاش می شنیدیم سگهای باغ پارس کنند

هرچند سگی در اینجا نیست

ای کاش کلاغها که ما عادت داریم به شنیدنشان

حالا آمده بودند

نه برای نجات بلکه برای مصاحبت

ای کاش نور ستاره ی شمال دیده می شد ای کاش.

 

 

 

*

 

آن شب

خیزابها، کوههای بلندی از بی عدالتی بودند

که از میان جهان می گذرند

آنها خود را به شکل چاقوهای سنگینی صیقل دادند

پیش از عصر آهن

اما آنها متاثر از بدی نبودند

آنها قبل از بدی بودند

تنها ما بودیم که اینطوری می فهمیدیمشان

آنها چاقوهایی بودند از میان شبی که

 همه چیز خود را می خورد

و هر تفسیری را ریز ریز می کند

به شکل انسان

ستاره ها از آنها مواظبت می کردند

ماهی ها در اعماق به آنها گوش می کردند

سنگها در مخفیگاهشان به آن ها گوش می کردند

وقتی آنها از میان جهان تیغ می کشیدند.

 

 

*

 

که با حروف آب بنویسی

الفبایی را که تنها آب می خواند

که پایین به عمق بروی

و آنجا بنویسی نام آنها را

که یک زمانی درون دستها را صاحب بودند

و ابی که می خواهد طغیان کند

حتی پیش از آنکه چیزی نوشته شود

آبی که تمام وقت به بیرون می ریزد

آبی که همواره می گذارد نامها

بدرخشند از امواج چشمها

بر دیوارهایی از غم

آب ساخته می شود بر سقف شفاف خودش

 

 

*

 

آبی که در خواب حرف می زند

سفر غرق شدگان را همراهی می کند

حرف می زند از میان شب بعد از شب

پنهان می کند آنچه را که روز می تواند بیابد

داربست، سکان و پارو.

مارماهی می گذرد و در مسیرش توقف می کند

چشم ماهی مواظب است

همه چیز دهان  های مکنده است

آب، چشمش را پنهان می کند

دهانش را با رسوبات پر می کند

به مسیر غرق شدگان خیره می شود

آیا قرار بود امشب فریادی

دوباره شنیده شود در طوفان

آیا دهان های آب بود

آیا فریادهای آب بود

آیا فریادهای کابوس بود؟

رسوب کنان تا  دوده ای در آب

آبی که در خواب حرف می زند، در سرب می نویسد

دلداری ای که هیچ کس نمی تواند تعبیر کند.

 

 

 *

 

و ما که اینجا حرف می زنیم

ما با زبان عادت خود حرف می زنیم

زبان ماهی ها هم نیست

آب ما را به صدای دیگری داد.

اطراف ما تاریک می شود

بیش از آنکه تاریکی می تواند حدس بزند.

هر چه بیشتر به اعماق کشیده شدیم

هرچه سنگین تر به اتاق های بسته هدایت شدیم

و خوابی که می خواست مدید باشد

رختخوابهایی از جنس دیگری

غیر از آن که ما عادت داشتیم در آن ها بخوابیم

آماده بودند برای پذیرفتن ما

با یک تنرمی دیگر در یک خواب دیگر

و گاوِ دریا ناله می کند

و کندوها در اعماق

ایستاده اند پر از عسل زنبورهای دریا

و پروانه ها بال می زنند

می گذارند فصل های مختلف رنگ عوض کنند

چنان که صمیمی و یگانه اند با زمستان و تابستان

یقینا اتاق هایی داریم برای رفتن درونشان

یقینا شب هایی داریم که درونشان بخوابیم

یقینا شیرینی داریم برای زبانمان

علیرغم اینها حافظه مارا می سوزاند

روز روشن بود، پرندگان به سمت شمال رفتند.