مادر خدا در گردباد

  کامبیز گیلانی

 

شب می رود تا با چهره ی دیگری رو به رو شود. برای من اما چیزی تغییر نخواهد کرد.

من مثل همیشه، روی صندلی جلو تلویزیون می نشینم و کانال های مختلف را بالا و پایین می کنم.

گیرم که درختی روی این اتاقک باسمه ای افتاد و من مردم؛ چه بهتر.

 

چند روز است که هواشناسی از آمدن طوفانی هولناک صحبت می کند و از مردم می خواهد که در خانه هایشان بمانند.

اما برای من که همیشه در خانه نشسته ام، این هم فرقی نمی کند.

لیوان عرق را پر می کنم و یکباره سر می کشم.

 

رفته رفته، اما محکم، صدای زوزه ی باد، اتاق را پر می کند. در و پنجره به لرزه می افتد؛ تلویزیون، برنامه ی عادی اش را قطع می کند و خبر رسیدن طوفان به کشور، خراب شدن ساختمان ها، از کار افتادن فرودگاهها، بندرگاهها و ایستگاههای قطار را می دهد.

کانال تلویزیون را عوض می کنم.

امشب، شب اهدای جایزه ی اسکار است. بهترین فیلم ها، فیلم سازها و هنرپیشه های نظامی که جهان را اداره می کند، در نمایش دیگری شرکت می کنند، تا پایه های این حضور را محکمتر کنند.

برنامه، بطور مستقیم پخش می شود. همین که می خواهم کانال را عوض کنم، زنگ در به صدا در می آید. گو که مدتهاست دیگر، چیزی شگفت زده ام نمی کند، حس سوال برانگیزی، از جا می کندم و به سوی در می کشد.

در را باز می کنم.

زنی پشت در ایستاده است.

بی تفاوت می پرسم از من چه می خواهد. حتا بدرستی نگاهش هم نمی کنم.

ــ سلام عزیزم.

خودم راجمع و جور می کنم. دیر گاهی است کسی با این لحن با من حرف نزده است. نگاهش می کنم. چهره اش را نمی توانم درست ببینم، اما حس می کنم یک جوری آشناست؛ اما نه آنقدر، که بشناسمش.

ــ ببخشین بجا نیاوورده م. تازگیا کمی کم حواس شده م.

ــ منم، مادر.

بی اختیار می پرسم:

ــ مادر؟

ــ بله مادر .

هر چه سعی می کنم چشم هایم را روی چهره اش کلید کنم، نمی توانم. مادر من که سالها پیش مرده است.

ــ خانوم ببخشین، قصد بی احترامی ندارم، ولی من هنوزم نفهمیده م شما مادر کی هستین.

ــ خب معلومه دیگه، مادر خدا.

انگار که کسی میخ را توی همه ی اعصابم فرو کرده باشد، از کوره در می روم، در را محکم به هم می زنم و در حالی که با خشم به طرف میز جلو تلویزیون می روم که لیوان عرق را بر دارم، با صدای بلند می گویم:

ــ بنده هم پدر هستم… پدر شیطان!

 

هنوز لیوان به دهانم نرسیده است، که صدای زن، که کنار تلویزیون ایستاده و آقایی هم در کنارش، میخکوبم می کند:

ــ تو که اهل دروغ نبودی؟

در حالی که زوزه ی باد، که حالا دیگر به فریادی بدل شده و به شکلی بی سابقه، تمام اتاق را می لرزاند، و دارد گوشم کر می کند، سعی می کنم دست و پایم را جمع کنم.

ــ شما چه جوری تو اومدین؟

ــ تو همیشه اهل راست گفتن بودی، من گفتم پدر شیطان بیاد که از همون اول، حرفامون بی اشکال باشن.

ــ یعنی شما … شما از من انتظار دارید که … که… ــ حالا که قراره راست بگیم… ــ این چرندیاتو باور کنم. اصلن کدوم خدا… تازه، اگه خداییم باشه، که طبق قصه هایی که واسه ش ساخته ن و به خورد مردم داده ن، که شریک نداره… نه زاده شده … نه زاینده است…

ــ آها حالا شدی خودت. حالا دوباره از نو. من، مادر خدا هستم.

ــ و این آقا هم، پدر شیطان!

و آن آقا هم با خونسردی سرش را تکان می دهد و می گوید:

ــ همینطوره.

 

در حالی که بی اختیار انتظار دارم شاخی، چیزی، روی سرش ببینم، با چهره ای محکم، مصمم ، و قد و قواره ای آراسته رو به رو می شوم. درست مثل بیشتر کسانی که در بخش سیاست و اقتصاد جهان، آدم می بیندشان.

هنوز، چشم از رویش بر نداشته ام، که دیگر نمی بینمش. نگاهی به دور و بر می اندازم. خبری نیست.

از دو حال خارج نیست، یا دارم خواب می بینم ، یا یک جوری توی دامی افتاده ام که در مقابلش قدرت مقاومت چندانی ندارم؛ دست کم، نه آنقدر که به میل خودم بتوانم تغییرش دهم.

ــ اینجورم می تونی با موضوع بر خورد کنی. اما مهم اینه که به حرفام گوش بدی.

 

معلوم است که فکر مرا هم می خواند.

ــ خیله خب، فرض کنیم که شما… یا بهتره بگم تو ــ چون به شکل و شمایلی که ظاهر شدی از من جوونتر بنظر می رسی ــ همین که میگی هستی، حالا چرا اومدی سراغ من؟

ــ بخاطر پسرم.

ــ خب من چیکار می تونم واسه ش بکنم.

تو باید کمکش کنی.

بی اختیار می زنم زیر خنده . آنقدر می خندم که چشمانم پر از اشک می شوند و به سکسکه می افتم. بعد، زیر چشمی نگاهش می کنم.

نمی دانم چرا در حالی که حرفهایش را نمی توانم هضم کنم، حضورش را جدی گرفته ام.

 

ــ ممکنه ازت بپرسم چرا سراغ من اومدی؟ سراغ کسی که مدتهاست امیدشو از انسان قطع کرده، کسی که بعد از این همه سال زندگی تو مبارزه، به جایی رسیده که فهمیده، همه ی این حرفا بیشتر از یه بازیه مسخره نیست که یه عده ای رو باید با خودش ببره، و منو امثال منم قربانیاشیم. سراغ کسی اومدی…

حرفم را می برد و با مهربانی می گوید:

ــ که همین چند وقت پیش تصمیم گرفته بود خودشو بکشه…

در حالی که ناراحت می شوم از این که این جمله را از دهان او می شنوم، با صدایی که به سختی، بغض اش را غورت می دهد، می گویم:

ــ آ…ر…ه…

ــ ولی این کارو نکردی؛ نه به این خاطر که ترس از مردن داشته باشی؛ نه به این خاطر که حرف کسی برات مهم بوده باشه…، فقط به این دلیل که گفتی:" من حق زندگی هستم، حق ندارم به اون خیانت کنم."

 

چشمانم پر از اشک می شوند. دقیقا حسم را بازگفته است.

 

بی اختیار چشمم را از او بر می گیرم و روی پنجره می ریزم.

 باد، کولاک می کند. شاخه های درخت، در هوا می چرخند و به این طرف و آن طرف می خورند. دوباره سرم را بطرفش بر می گردانم و با آرامشی که هیچ پشتوانه ای ندارد، می گویم:

ــ خب، چیکار می تونم بکنم؟ باید نماز بخونم، به مسجد برم، یا این که به دست بوس پاپ برم. شایدم باید فردا برم تو خیابونو بگم که من فرستاده ی مادرشم. بگو چیکار کنم. بذار اینم آخرین پرونده ی زنگیم باشه. چون دنیارو که در هر صورت خداهای دیگه یی دارن اداره می کنن. پسر تو ام حتما تو نوع خودش، مثل آدمایی از جنس منه…

 

هنوز حرفم تمام نشده است که می بینم توی یک فروشگاه مواد غذایی، با چرخ خریدی در دست، دارم یک شیشه ودکا بر می دارم. کت و شلوار و کراواتی براندازه و کفشی شیک، ظاهرم را از آن پریشانی چند لحظه پیش، نجات داده است. هنوز شیشه ی عرق را توی چرخ نگذاشته ام که می بینم دستی دیگر، یک بسته لیمو ترش، توی چرخ می گذارد. سرم را بطرف دست می چرخانم. زنی است نسبتا مسن، با چادری گلدار که به خاکستری روشن می زند. چادر روی شانه هایش می لغزد ؛ سر و رویش هم، پوشیده نیست.

ــ خودت هستی؟

ــ پس فکر کردی کیه!

ــ تعجب کرده م؛ آخه ما الان تو خونه بودیم. تازه، این چه سر و وضعیه که درست کردی؟

چشمش را توی چشمم می نشاند و با لحنی ملایم می گوید:

ــ دیگه از هیچی تعجب نکن. یادت رفته، خیلی وقته یه خرید درست و حسابی نرفتی.

 

هنوز نگاهش می کنم، که صدای قدم هایی از رو به رو، حواسم را می قاپد. از سمت چپ، چند نفری را می بینم که دارند نزدیک می شوند؛ انگار می شناسمشان. از آن اوورکت های نظامی پوشیده اند که اول انقلاب مد شده بود. از آنها که به بعضی ها که سبیل های کلفتی هم داشتند ، بیشتر از بقیه می آمد.

حسی شرمگینانه وجودم را فرو می خورد؛ اینها الان مرا خواهند دید، در حالی که با این لباس و با این پیرزن چادری، در این فروشگاه مشغول خرید هستم.

هر کدامشان، تفنگی در دست دارند، و با هم مشغول پچ پچند؛ اما انگار نه انگار که مرا دیده باشند، از کنارم می گذرند.

 

به گوشت می رسیم، دستم را دراز می کنم و یک بسته از گوشت های سرخ شکاری را که تازه ی تازه، تو یخچال چیده اند، بر می دارم. هنوز آن را توی چرخ نگذاشته ام، که می بینم او نان  و پنیر و سبزی را در گوشه ی چرخ، جا داده است.

 

ــ الله و اکبر! الله و اکبر!

بی اختیار سرم به طرف صدا می چرخد. صدا، چنان می پیچد که انگار از بلند گوهای فروشگاه هم پخش اش می کنند. تا می آیم از او چیزی بپرسم ، می بینم که دست مرا می چسبد و می گوید:

ــ درست نگاه کن.

حرفی نمی زنم. وقتی چشمم بی اختیار به آینه ی پیش رو می افتد، می بینم با ته ریشی روی صورت، آن جلو ایستاده ام و در حالی که عکسهایی را که به در دیوار چسبانده اند، پاره می کنم، مشت گره کرده ام را در هوا خالی می کنم.

 

یک دفعه، صدا قطع می شود؛ مسوول تبلیغات فروشگاه اعلام می کند که فروشگاه خوشحال است که به مناسبت جشن سالگرد استقلالش، فیلمهای قدیمی را به نازل ترین قیمت به حراج گذاشته است. صدا قطع می شود و تصویر غم انگیزی روی در و دیوار به حرکت در می آید.

 

دستم را به طرف قفسه ی سیگار، حشیش، تریاک و انبوهی از قرص های دیگر دراز می کنم؛ چنگ می زنم و از هر کدام، هر چه می توانم بر می دارم. اما همین که می خواهم آنها را توی چرخ جا دهم، آلبوم عکسی می بینم، که با آشنای روی جلدش، به من چشمک می زند؛ بی اختیار، دستم بطرفش دراز می شود.

وقتی یاد جمله های این جوان می افتم، قلبم آتش می گیرد. جان من و یکی دیگر را نجات داده بود. با چشمهای بی آلایش روستایی، هماطور که دستم را گرفته بود، می گفت:

 ــ جونه یه دونه مثل شماها، اندازه ی ده هزار تا مثل ماست. شماها که دشمنو می شناسینو می تونین پته شو رو آب بریزین، شماها که گول مال و مناله دنیارو نمی خورینو، مثل مرد وایسادین…

بعد، در حالی که کمی خجالت کشیده بود، به همراه من اشاره کرد و گفت، واسه من این آبجی مونم، یه مرده.

ما را به قیمت از دست دادن جان خودش نجات داده بود.

 

باز هم صدا، صدای فریاد بی امانی که از رو به رو می آید. بدنهای پاره پاره از زور شلاق، گریه های سیلی عظیم از مردم ، که در سوگ عزیزان و دلبندانشان چاره ای جز ادامه ی عزاداری ندارند؛ چاره ای، جز گریه و زاری ندارند.

در حالی که دیگر جلو خودم را نمی توانم بگیرم، بر می گردم بطرف او که هر چه از دهانم در می آید به او و پسرش بگویم، که یک دفعه، همه چیز بی رنگ می شود.

هیچ چیز معلوم نیست. انگار همه ی هستی تو را رها کرده است.

شعری در گوشم می پیچد:

                                                                   " چو پرده دار، شمشیر می زند همه را

                                                                    کسی، مقیم حریم حرم، نخواهد ماند"

 

همین که سعی می کنم تقلا کنم و راهی پیدا کنم، می بینم، روی صندلی نشسته ام و روانشناسی که مدتهاست دیگر به سراغش نرفته ام، رو به رویم نشسته است.

 

ــ خب، بعد از این که فهمیدی این یکی برادرت رو هم از دست دادی، چه تغییری تو خودت حس کردی؟

ــ برادرمو از دست ندادم، ازم گرفتنش.

ــ بله می دونم، ولی اونچه به تو بر می گرده، فقدانه اونه، همین که نمی بینیش…

ــ نخیر اینطور نیست، واسه من این عذاب آوره که چطور یه عده باید بتونن به همینه راحتی برادره منو و این همه آدمه دیگه رو اسیر خوده شون کنن، و هر وقتم که بخوان بگیرنشون، حبس و شکنجه شون کنن، بعدم بکشن.

ــ دوست گرامی، من میدونم که تو سالها معلم بودی و دست کم به دو زبون به مردم کمک کردی، و با توجه به سابقه ای که از مبارزه و زندان و شکنجه از خودت برام گفتی و خیلی صادقانه بگم، من در مورد تو اونارو باور می کنم، میخوام راهی پیدا کنم که تورو ازین افسردگی بیرون بیارم.

یک دفعه یاد پنجره می افتم. نگاهی به بیرون می اندازم. هوا، مثل همیشه ابری است. اما  انگار که منتظر دیدن چیز دیگری باشم، در همان حالت، خیره می مانم.

ــ به یاد چیزی افتادی؟

ــ نه ، نمی دونم.

ــ شاید همسرت، دخترت…

حیف، کاش برنگشته بود، کاش اینقدر کنجکاوی نمی کرد که ته و توی قضیه را در آورد. صد دفعه گفتم، به هیچ چیز اینها نمی شود اعتماد کرد. آخر چه عکسی، چه تحقیقی! کشتندش؛ مفت مفت!

 

سرم را بر می گردانم که بگویم، نه، انگار من جای دیگری بودم، که، با شنیدن صدای وحشتناکی از سمت پنجره، دوباره سرم به آن طرف بر می گردد.

شیششه، ترک برداشته است. شاخه ی درشتی به پنجره خورده است. تا می خواهم از جا بلند شوم، صدایی سرم را بطرف خودش می کشد.

ــ چیزی نمی شه، بشین بقیه ی حرفمو گوش کن.

نگاهش می کنم . دوباره تو اتاق هستیم و گردبادی سنگین، آسمان را پر از زمین کرده است. حالا دیگر همه چیز در هوا شناورست و در حال چرخیدن.

ــ می بینی آدمارو؟ اینا همونایین که تو اسم اونارو گذاشتی خداهایه دیگه!

ــ در حالی که ذوق می کنم از این که آنها را اینقدر ناتوان می بینم و خوشحالم از اینکه با این بیچارگی و فلاکت به پایان زندگیشان می رسند، ولی در دلم هنوز هم، عمیقا غمگینم.

پس تکلیف این همه زندگی ، امید و عشق مردم که نه امروز، که در طول قرنها ، سوخته و نابود شده است، چه می شود؟

تکلیف این همه بی عدالتی و حق کشی چه می شود؟ اینها را هیچ کس نمی تواند جایگزین کند. حتا اگر همان انسان دوباره بدنیا بیاید و از نو شروع کند، آن ستم قابل جبران نیست.

 

سرم را به طرف تلویزیون می چرخانم و مشغول عوض کردن کانالها می شوم. از فارسی زبانها شروع می کنم.

تبلیغات از هر دو سو.

یکی حمله می کند؛ یکی دفاع. در ضمن فیلمهایی که از ایران پخش می شود، نکاتی می بینم که مرا بیاد مقاومت مخفی انسان، در مقابل زورگو ها می اندازد. استفاده از ابزاری مشترک، که هدفهای متضادی را دنبال می کند.

از سوی دیگر، بعضی از برنامه هایی که از خارج پخش می شود هم، همین هدف را دنبال می کند، منتها، با هدف محکم تر کردن زور و شاخه های گوناگونش.

بعد، بیاد آدمها می افتم.

آدمهایی که نگاه می کنند، نگاه می شوند و از نگاه، خسته می شوند.

بعد، خسته از فرهنگ خودی، به سوی فرهنگ های دیگر می روم. در لا به لای ناشناخته ها گم می شوم. بی هوش می شوم. در بازی دیگری، نقش ابلهانه ای به عهده می گیرم و با سینه ای سپر، خودم را به مردم خودم نشان می دهم. مردمی که به من افتخار کنند و بگویند، فلانی که در خارج زندگی می کند، از ماست.

و در این تکرار، آن قدر ساییده می شوم، تا در این باد ناپدید شوم. انگار که از ابتدا، هیچ چیز نبوده ام.

ناگهان، پرده ی گوشم به لرزه در می آید:

 

                   " جهان، ماهی

                    عدم، دریا

                    درون ماهی این غوغا"

 

ــ خب حالا حاضری کمک کنی ؟

ــ ببین! من خیلی افسرده م. اونقدر که هیچ فکری راضیم نمی کنه. من مرده م ، چون جهان مرده س. همه چیز داره عوضی می ره. عشق تو جهان مرده. آزادی شعاره. محبت پوچه. همبستگی وجودی نادره . آدم کشا و شکنجه گرا از همه طرف دارن زندگی رو غارت می کنن. مقاومت انسان در هم شکسته. انسان نابود شده. حضور خوده تو اینجا پیش من، دلیل روشن همین واقعییته، وگرنه که تو سراغ من نمی اومدی؛ سراغ بدبخت ترین و نا امید ترین موجود این زمین بیچاره.

 برو کمک از اونایی بگیر که دلشون خوشه، یا اونایی که دست کم سنگه پسره تو رو به سینه می زنن. برو گوش اونارو بکش و بگو از این به بعد قراره بازی یه جوره دیگه یی رو صحنه بیاد. بعد، بغض، گلویم را می گیرد.

 

از جا بلند می شود. با یک دست، به پنجره اشاره می کند، و با دست دیگر، دست مرا می گیرد.

هنوز، دستم به دستش نچسبیده است، که حس می کنم در حال در آغوش گرفتن همسرم هستم. انگار سالهاست دوباره با هم زندگی می کنیم. برادرم می آید، بعد، آن یکی ، بعد، مادرم، دخترم، پدرم؛ همشاگردی ها، همکارها همبندها، همرزم ها.

انگار، هیچکس جایی نرفته است. انگار همه، همیشه همین جا بوده اند، و این من بودم که دور شده بودم.

انگار، هیچ دردی در وجودم  نیست ؛ هیچ کداممان بازنده ی این بازی نیستیم .

یکباره، در و دیوار اتاق پر از خبر می شود:

                                                                       " رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 

                                                                         چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند"

 

دوباره به دستش نگاه می کنم. بعد، صدایش در گوشم به زمزمه در می آید:

 

ــ برو از خونه بیرونو، همون معلمی باش که همیشه بودی. برو بیرون بگو چی هستی. بگو هستی چیه، بگو ازش چی فهمیدی. بگو چی باید باشه.

انسان هنوز، راه زیادی در پیش داره. هنوز خیلی زوده که از باخت اون صحبت بشه. تازه، بعد از این مرحله، انسان دیگه یی بوجود میاد. انسانی که شکلش بکلی تغییر می کنه. جاش تغییر می کنه. من می تونم خیلی جلوترارم واسه ت بگم. ولی اندامایی که داری زورشون کمن، هنوز کمن. ولی، تو هنوز خیلی کارا  پیش رو داری.

 

در حالی که انگار تکان سنگینی خورده باشم، و درونم را جای آن هم اندوه و یاس، نشاط و حرکت پر کرده باشد، می پرسم:

ــ هیچکس نمی تونست، منو این جوری تغییر بده. تو، فاصله ی من و خاطراتمو از بین بردی، خاطرات تلخو، کم رنگ کردی، خاطرات قشنگو، برجسته. این برام هیچوقت قابل تصور نبود. تو منو دوباره زنده کردی. زندگی رو واسم بیدار کردی.

راستش، من هنوزم نمی دونم تو کی هستی. برام مهم نیس چه اسمی داری، ولی داستان پسرت هرچی که باشه،  من حاضرم کمکش کنم.

 

برای اولین بار، چشمانش را می توانم بدرستی ببینم. مثل آبشاری با هزار رنگ، روی سنگ پای کوه می ریزد و با خود، مرا تا پای طلایی گندمزار می کشاند و روی سبز ترین دریای جهان می نشاند، تا در کنار وال ها و دلفین های بازیگوش، شنا کنم.

 

صدایش که یکباره مثل موسیقی، در وجودم جاری می شود، خود را به واژه بدل می کند و آرام آرام در گوشم زمزمه می شود:

 

ــ من، زنگی ام؛ تو، پسرم.