من هم اخراج شدم !

  جمشید پیمان

 

 

همین که بایک اردنگی پرتم کردند وسط خیابان،  فقط همین یکی را  هم بخواهم در نظر بگیرم باید خدا را تا آخرعمر شاکر باشم. اگر بجای اینکه  بگویند بساطت را جمع کن و بزن به چاک، تحویل دادگاه انقلابم میدادند چه پیش می آمد؟ معلوم نبود چند تا گلوله حرامم کنند. حرام که چه عرض کنم. برای اینکه بعد از مردنم پول گلوله ها را از ورثه ی خوشبختم می گرفتند. بنابراین برایشان صرف می کردکه با گلوله کلکم را بکنند تا اینکه بکشندم بالای دار. بخصوص که نامردها پول هر گلوله را حد اقل دوبرابر قیمت بازار سیاه ، پای آدم حساب می کنند.

این که علت اخراجم علتی برای اعدامم نشده ، برای خودم بیشتر از هر کسی معماست.البته میدانم که خودشان هم از این اشتباهی که مرتکب شدند مثل سگ پشیمانند. نه بخاطر این که من برایشان خطرناکم. نه، فقط برای این که  دور از شان خودشان می دانند که یکی را بجای اینکه زیر خاک چالش کنند، بگذارند در برود و راست راست بگردد.

 این را راست و حسینی بگویم که من تا وقتی حکم اخراجم را دستم ندادند، هیچ موضعی علیه شان نگرفته بودم. نه اینکه فکر کنی  موافقشان بودم. برعکس ، خیلی هم ازآنها متنفر بودم. اما من مثل مرحوم پدرم عکس العمل نشان نمی دادم. نمی دانم چرا به آن مرحوم نرفته ام.از همان قدیم  ها، وقتی یک نامردی یا نامرادی می دیدم، می رفتم یک پشت و پسلی، تو پستوئی، صندوقخانه ای، درها را محکم می بستم و شروع می کردم به فحش خواهر و مادر دادن به هرکی که بیاد می آوردم یا اسمش سر زبانم می آمد. اما توی رو لام تا کام حرفی نمی زدم.حتی مواظب بودم حرکتی ازم سر نزند که باعث دلخوری و ناراحتی یکی از کسانی بشود که ازشان بیزار بودم و می خواستم سر به تنشان نباشد.

در چنین وقتهائی به خودم می گفتم حیف که دست تنهایم. یعنی همیشه احساس می کردم دست تنهاهستم. شاید دلم می خواست این احساس را داشته باشم. آخر وقتی این احساس را داشته باشی، خوبیش این هست که خیالت راحت می شود. به خودت میگوئی یک دست که صدا ندارد. چه فایده  که تنهائی خودم را به درد سر بیندازم. آب هم از آب تکان نخورد . اینطوری سرت می رود زیر آب . هیچ تنابنده ای هم خبردار نمی شود که سر قبرت دوتا قطره اشک خشک و خالی بریزد . چه برسد باین که بخواهد راهت را ادامه بدهد. پس بهتراست صبر کنم تا هم دستی، هم  صدائی،همراهی، چیزی پیدا کنم. آنوقت دسته جمعی اقدام می کنیم.

همیشه دنبال این بودم که یک کمی قوی تر بشوم.اما کسی را پیدا نمی کردم که برای قوی تر شدن بااو به توافق برسم.دلم می خواست چندتائی را پیداکنم که بتوانیم برای تقویت کردن خودمان، سر چند تا نکته، توافق داشته باشیم. خودم هم  که هیچ وقت نتوانسته بودم به تنهائی تصمیمی بگیرم . اینجوری بود که سعی می کردم جائی جیک نزنم . حالا با این روحیه فکر می کنی  انجمن اسلامی اداره چه ایرادی ازمن گرفت که جل و پلاسم را زد زیر بغلم و گفت بسلامت. یعنی خدائیش را بگویم درهای خوشبختی را به رویم باز کرد.اگر  اینهمه سال دنبال یک دانه ، فقط یک دانه موتلف، سگ دو زدم ، جلسه گرفتم ،  مباحثه و مناظره راه انداختم و آخرش هم به هیچ جا نرسیدم، عوضش اینها کاری را که از دست من و متحدهای  خیالیم برنیامد، با دست خودشان برایم انجام دادند. یعنی در یک محکمه ی متحد ، بوسیله چندتا مستنطق و دادستان و قاضی متفق القول و یک رای، محاکمه شدم.آره ، یک محاکمه  درست و حسابی و کاملا جدی.

 پنج تا عضو انجمن اسلامی اداره  پیله کردند که چرا نماز و دعا را تو اداره طوری می خوانم که دیگران را می خنداند. می گفتند  اینکا ر را عمدا می کنم .  مخصوصا اوضاع وقتی خیلی وخیم می شد که نوبت من بود پیش نماز باشم. یعنی هفته ای یک بار. خوب،  در چنین موقعیتی مجبورهم  بودم  نماز را بلند بلند بخوانم که  همه بشنوند.

آخر من از بچگی گرفتاری ناجوری پیدا کرده ام که هنوز هم دست از سرم بر نداشته است. من" سین و صاد و ث" را فقط " ث " تلفظ می کنم.  گرفتاری من سر این نبود که نمی توانستم این حرفها را درست بگویم. اگر اینطوری می شد، درد سر چندانی پیش نمی آمد. دراینصورت دیگران قبول می کردند که زبانم عیب دارد و با من و زبانم کنار می آمدند. اما زبان من همیشه اینجوری نیست. ففط بعضی وقتها گیر می کند . نه خودم و نه هیچکس دیگر نمی تواند پیش بینی کند که این زبان کی دچار جنون می شود. گاهی پیش می آید که  این چند تا حرف، همگی  به" ث " سه نقطه تبدیل می شوند. ممکن است  شش ماه یک بار هم این اتفاق نیفتد.ممکن هم هست تو یکماه هرروز ، پشت سر هم بیفتم به ثین ثین کردن.

  حالا تصورش را بکن . توی این شلوغ پلوغی های انقلاب، بنده هفته ای یک روز پیش نماز اداره هستم. این زبان بی صاحب مانده هم عدل ویرش گرفته است که قر و اطوار بریزد.  می خواهم بگویم بسم الله، می گویم بثم الله. بجای اهد نا الصراط المستقیم می گویم اهدنا الثراط المثتقیم. می خواهم بگویم سبحان الله ، می گویم ثبحان الله. هر بار هم که اینطوری تلفظ می کنم ، جماعت مومنین وسط نماز می زنند زیر خنده. حزب اللهی ها هم که دنبل بهانه می گشتند.

 اعضا ی انجمن اسلامی همین را بهانه کردند و شهادت نامه نوشنتد که من عمدا نماز را اینجوری می خوانم که قضیه را شل کنم . روسای  تازه مومن شده ی اداره هم بر اساس شهادت انجمن اسلامی، من را ضد انقلاب تشخیص دادند و در یک جلسه ویژه، مخلصت را به جرم مخالفت با انقلاب، از اداره اخراج کردند.