اگر

  هژبر

- اگر -

 

- چرا این کاروکردی؟

- چه می دونستم، من که اونو نمی شناختم. من اصلن نمی دونستم که نصیب کی میشه. خیلی زودتر از اینا بخشیده بودمش. به کی؟ خودمم نمی دونستم. تازه برای من چه فرقی می کرد؟ همین که خیال می کردم که با این کارم زندگی یه نفرو نجات می دم برام کافی بود تا ورقه رو امضا کنم.

- اما هیچ فکرکرده بودی که برعکس ممکنه زندگی یه نفرو مث من بگیری؟

- نه، چرا باید این فکرو می کردم؟ به اونجاش دیگه فکر نکرده بودم.

- می دونی اگه شما اینکارو نمی کردید الان من پیش زن و بچه ام بودم. هنوز خیلی زود بود تا ازدستم بدن. دخترم بی من می میره، زندگی اش سیاه می شه، دو روز طاقت دوریمو نداشت. باید هرشب موقه خواب براش قصه می خوندم. بعد بوس اش می کردم و دستی به سرش می کشیدم. حالا تو این چند روزی که من نیستم می دونی چه حالی داره؟ میدونی چه ظلمی در حقش کردی؟ می دونی که زندگیشو برا همیشه جهنم کردی؟

- گفتم که من تقصیری ندارم. درست به همین چیزا فکرمی کردم که آدمایی مث تو رو برا بچه هاشون نگه دارم. و یا برعکس بچه ها رو برا پدر و مادراشون و همسراشون و خواهر و برادراشون نگه دارم. چه می دونستم که برعکس میشه؟ تو خودت توی عمرت به کسی خوبی نکردی؟ چیزی روبه کسی هدیه ندادی؟

- چرا دادم اما فقط یک بار. سالها پیش یه همسایه داشتیم که یه مقداری فقیر بود. پسری داشت که چند سالی از پسر من کوچیکتر بود. مدتی بود که صدای گریه ی بچه شو می شنیدم. دوچرخه می خواست اما اونا تونایی مالی شوم نداشتن تا براش بخرن. من هم دوچرخه ی پسرم که دیگه براش کوچیک شده بود و مدتها توی انباری مونده بود رو بهشون دادم. فردای اونروز پسره همون جا توی محله زیر ماشین رفت و فلج شد. و بعد از اون هر وقت اونو روی ویلچرمی دیدم احساس گناه می کردم. احساس می کردم که اگر من اون دوچرخه رو به اش نمی دادم شایدالان  اون بچه فلج نمی شد. تا جایی که تحمل نیاوردم و از اون محله اسباب کشی کردیم. و بعد از اون با خودم عهد کردم که دیگه ازین لطف ها به کسی نکنم. و نکردم.

- خوب رحمت بر پدرت. اولن که شما تقصری نداشتید. این باید پدر و مادر اون بچه مواظبش می بودن. دومن آدم که چیزی به کسی میده دیگه ضامن عواقب خوب و بدش که نیست. تازه این یکی اینجوردر اومد شاید بقیه که چیزای از من گرفتن آدمای خوبی باشن و کارای خوب بکنن. یک از همینا که یه کلیه از من گرفته زندگی لوکس اروپایی رو ول کرده و رفته افریقا و داره به بچه های معلول جنگی و ایدزی کمک می کنه، خوب این کجاش بده؟ تازه من شرط کرده بودم که هر کسی که عضوی از من بگیره باید بجاش خودش هم تعهد بده که اگه اتفاقی براش افتاد همین کارو برا دیگران بکنه.

- از یه میلیون آدم مگه یکی اینطور باشه. آدما پیچیده تر از اونن که در ظاهرشون می بینی.

- خوب پس توقع داشتی من از کجا اون بشناسم؟. تا اون روز ندیده بودمش باهم به بیمارستان آورده بودنمون. شانس اش بود.

- حالا چه اتفاقی برا ت افتاد.

- در حقیقت برامن اتفاق جزئی افتاده بود. سر صبحونه خانم گفت که نونا کمی مزه ی کهنه گی میدن برو یه نون تازه بخر. دمپایی هامو پوشیدم و رفتم تا از نونوایی اونطرف خیابون نون بخرم که یه موتور سوار بسرعت اومد و بهم زد . بعد که به بیمارستان بردنم حالت سرگیچه و تهوع داشتم. یکی دو بار تو آمبولانس استفراغ کردم. به بیمارستان که رسیدیم ازم عکس گرفتن و معلوم شده که ضربه ی مغزی شده ام و نگو همین موتور سوار رو هم که به من زده بود و گویا دسته موتور رفته بوده توی ریه اش و کارشو ساخته بود، حالش خیلی خراب بوده آورده بودن به همون بیمارستان. بعد از چند ساعت وضع من خیلی خراب میشه و دکترا ازم قطع امید می کنن. بعد که پرونده ی پزشکی مو که نگاه می کنن، می بینند که تو لیست اهدا کننده ها هستم تصمیم می گیرن که برا دادن اعضای بدنم به مریضای دیگه با زنم صجبت کنن. زنم هم خیلی راحت و سریع موافقت کرد و ریه ام رو هم به همین آقای موتور سوار که حالا قاتل شما هم شده دادن.

- عجب!

- خوب حالا شما بگین که چه اتفاقی برا تون افتاد.

- منم چند روز پیش که می خواستم دخترمو به مدرسه ببرم یهو همین آقا با موتورش نزدیک بود دخترمو زیرکنه. به اش اعتراض کردم و خواستم تا آرومتر ازخیابون مدرسه، جایی که بچه ها رفت و آمد می کنن رد بشه. که به اش بر خورد، موتورشو پارک کرد و اومد سراغم . منم دست دخترمو گرفته بودم و قصد دعوا نداشتم. اما اون در حالی که به من بد و بیراه می گفت، دست توی جیبش کرد و چاقویی در آورد و یهو توی شکمم کرد.

- جلو دخترت؟

- آره.

- خوب بعد چی شد.

- هیچی، در حالی که همین جوری دست دخترمو تو دست داشتم. رو زمین زانو زدم. ازدخترم خواستم تا بره تومدرسه. دیگه نفهمیدم که رفت یا همونجا موند و افتادنمو نگاه کرد.

- به همین راحتی؟

- هم چین هم با حضور دخترم راحت نبود.

- که اینطور.

- بله حالا اگه شما به این آقا ریه نمی دادین حالا بنده پیش دخترم بودم و بجای من ایشون داشت با شما خوش و بش می کرد.

- می گم پس چرا تا حالا نرفتی؟

- حقیقت اش دل نمی کنم. دائم دور و بَر خونه می پلِکم. تا دخترم آروم نگیره نمی تونم برم.

- از چی آروم بگیره؟

- از اینکه به دوری ام عادت کنه و بدون من راحت بخوابه.

- تو خودت چرا از اون موقه تا حالا نرفتی؟

- حقیقت اش منم منتظرم ببنیم که آخرین عضوم نصیب کی میشه و بعد میرم.

- آه، نگاه کن چه نور قشنگی!

 

 

دسامبر 06