دو شعر از حامد رحمتی

  حامد رحمتی

پشت تریبون رنگ سبز را پیشنهاد کردم

همه برایم کف زدند

سبزه های جنوب بی تفاوت

سرفه کردند …

گذشتند

دختری از میان سرفه های سردر گم

ــ امضا می دهید آقا

کاغذهای پیش رویم را به نیابت تابستان

و کاهش ناگهانی ابرها

سیاه کردم خط خطی

باران سختی گرفت

و باجه های زرد خیس شدند

از شانه های پهن خیابان افتادند

روی پیاده رو

خش خش صدایم می خواست که توی ذوق بزند

چند جرعه نمک از گونه های برجسته اش چشیدم

سبزه های جنوب احساس حقارت کردند

گوجه های فرنگی روی سن را فرا گرفت

صندلی ها برخاستند

و سرود ملی شروع برنامه بود

1384


دنگ دنگ ناقوس ها

در چند ثانیه…

به اسکله می رسد

ملوان ها

خستگی را از شانه های دریا می تکانند

سکان دار

نگاهی به عرشه می اندازد وُ

آخرین بطری را با اشک های مکرر سر می کشد

دست ها

روی

دست تکان که می خورند

کشتی آه سردی می کشد وُ

به سمت ماه حرکت می کند

ماه شقه می شود

درست به دو قسمت مساوی

و درست نمی دانی

همین حالا با کوه های یخ چقدر فاصله داری

آیا پنگوئن ها

در سالگرد ازدواجشان کف می زنند

تا لرزه ای بزرگ پری دریا را برقصاند

و کشتی

در چند ثانیه …

در اسکله ای چشم به راه پهلو بگیرد

*مانیها: عکس تزیینی است.