راز

  عباس کیارس

ظهور فاجعه

از تارِ عنکبوتی خواب بود

و

کمند رویاهامان.

باور نمیکنی

از ستاره بپرس

که تمام شب بیدار ماند و چشمک زد.

یادت هست

ما نشسته بر بال سیمرغ

چای میخوردیم و شاهنامه میخواندیم

که خورشید رفت

و

باغ خشکید

و پرنده پر کشید

و ما خندیدیم ؟

 

به کس نگویی اما

جای خورشید و باغ و پرنده

در میان حرفهایمان چه خالیست !