شعرهای مهدخت ناظمی

 مهدخت ناظمی

 

وقـتی کـه گـم می شد افـق آرام، با یـک بغـل نابـاوری در باد

سـیـلی به گـوش آسـمان مـی زد، فـریاد تـلـخ دخـتـری در باد

طغیان نبوداین رسم باران بود، بی حوصله در شهر می رقصید

هوهو همینجا خواب می دیدند، رد می شود جن و پری در باد؟

بر سایه ی  شب تکیه زد فانوس، یک چارقد رقـصی اهـورایی

نم نـم کنـار خـیـس باران مـُرد , گلـهـای زرد روسـری در باد

چـشـم حـریـص خـانـه ای، در اوج خـواهـش منـتـظـر کم کم

بـاید بـرای عـابـری خـسـته، وا مـی شــد آغـوش دری در باد

احساس لت خوردن ترک خوردن در جزر و مد دستهایش باز

دسـتـان سـرد دخـتـرک می رفت دنبال دست دیگری در باد

وقـتی که مـرد کـوچه مـی آمـد از پـیچ پـیچ  یک خزان تردید

در لابـه لای شـهـر مـی پـژمـرد، نـامـوس سـبـز پیکری در باد

با اتحاد بوسه و اغـفال وقتی غروری خفته طغیان طـغیان کرد

بـارانـی از خـون بود وعـصـیان یک تـیغه ی خـاکستری در باد

فـردا که گـنجشـکان ناآرام بـر شـانه های شـهـر می خواندند

تنـها حـضـور نـعـش مــردی بـود با خـاطــرات دخـتـری در باد .

 

 

 

 

در غربـتی عـمـیق مـرا جـا گذاشـتی ,

حالا که روی وسوسه ات پا گذاشتی

دیدی که حالـیم نــشـد آوارگـیـم تـا

مـن را در اوج فاجـعه تـنـها گذاشتی

ما بین قابهای ترک خورده ای که شب

له له زنان قدم به تـمـاشا گذاشتـی

اندام لخت ماهـی تبـدار و خیـس را

در دسـتهـای وحـشـی آقـا گـذاشــتی

«آقا شفای باکره گیشان به دستتان »

گفـتی و بعد رفتی و من را گذاشـتی

در تشـنگی عمیق پـس دل سپردنم

داغ مـرا بـه سـیـنـه ی دنیا گذاشتی

آقـا ضـریـح کـرد تـن لخـت خـویش را

بر لاشه ی تـنی که تو ایـنجا گذاشتی

هی زوزه زد و هی به سرم آب توبه ,نه …

بـگذار بگـذرم که چه بـر جا گذاشـتی

یـک دخــتــر از تـبـار غــرور کـویـر را

در قاب هرزه گی به تـماشا گذاشـتی

نعش به دست غارت و یغماش برده را

در کفـشـهای قـاضـی دعـوا گـذاشـتـی

اینک چه فرق می کند این لاشه را چرا,

در انــتــظـار و اگــر و  امــا گــذاشــتـی

رفتی و هیچکس به تو حتا نگفت :هی!!! …

بگـذار بگـذرم که چـه بـر جا گذاشتی…

 

 

 

مرا به کاج بلنـدی ببـند و پرتـم کن ، دچـار وسـوسـه هـای عمـیق مَـردم کن

صدای هرزه گی ام را هنوز نشنیده ، کمی در عشق بخیسان و باز طردم کن

به کوچه های ول و بی تـرانه بفـروشم ، به مردهـای عجـیـب چـراغ زنـبـوری

شماره کن بدنم را که بی وفا نـشـوم ، مرا به طرح بگیر آی، زوج و فردم کـن

سه شنبه تا شب شنـبه بـرای کولی هـا ، فـقـط لبـاس چـروک سـفیـد لـبنـانی

واز اذان سر ظهر شنـبه تا جمـعه ،  به شکل کـهنـه فـروشـان دوره گردم کن

به گوشه های نـگاهم دو بـند اسـطوره ببـاف و کشـتی نـوحی بران در آغوشم

لعاب کن بدنم را به شکل کاشی سرخ ، به یـک دیانـت مـخروبـه پای بندم کن

ورق ورق کـن و آتـش بکـش مدارم را ، به رسـم رابـطه هـای قرون وسـطـایی

کمی دعا و کـمی ورد کال تر بـودا !در اوج شعـله کشـیدن برقـص و سردم کن

به کائنـات بـیاویز و اعـتکافـم ده ، به اقـتدای درخـتان شـعر، بـوته هـای کنـف

نـمـاز تـاس بیـنـداز و هی قـمـار قــمـار ، مرا پـیـمـبر شـبـهـای تـخـته نـردم کن

برهـمنانه بـه مـعبـد بکـش حواسـم را ، بـه رود سـند بـه افـسـون اُکرِ افـیونـی

زره بـپـوش بـه گـیـسـوی عامـیانه ی مـن ، بـخواب و با شـب کابوس همنـبردم

نـگـو دچـار خـود آزاریـم ولـی هــر روز، مـرا بـه شــکـل سـوالـی غـلـط برویـانم

بـرای آنـکـه بـمـانـم از عــمق عـاصـی تـر – مـرا بـپرس ، مـرا از دوباره ردم کن

                                                            

 

 

 

هـنـوز از پـس پـرده غــبـار مـی رویـد

خـزان مـردم مـن در بــهــار مـی رویـد

چه سرزمین عجیبی ست از دل خاکش

بـه جـای سـرو ، درخـتـان دار می روید

کـسـی خـبـر نـشـود در عـبـور فـتـواهـا

جـنـازه پـشـت جـسـد یـادگار مـی روید

تـمـام شـهـر خـیـال عـبـادتـی نو داشـت

کـه جـای بـانـگ اذان قـار قـار مـی روید؟

نه ، از خـیانـت خـورشـیـد باخـبر نشدید

وگـر نه ایـنـهـمه شـب آشـکار مـی رویـد

قـیـام قـبلـه ی نـو کـردن ابـتـکار که بود

که کعبه کعبه در این گیرودار می رویـد؟

شـکست با قـمـه هـاتـان صـدای طـغـیـانـم

شـبـی سـکـوت مـن از انــزجـار مـی رویــد

نگفته ام که همین عصر عصر ضحاکیست

و روی شـانـه ی هـر کـس دو مـار می روید

یـکــی از ایـن لــحــظـات دروغ روحــانـــی

دوبـاره کـاوه وشــی بــی قــرار مـی رویـد؟

صــدای ضــجـه از آغــاز قـــرن مـــی آیــد

«مـخـوان کـه دار در ایـن روزگار می روید

سـکـوت مـی کـنـم امـا خـیـال طغیان …نه…

کـه تـرس از هـمه دیـوانـه وار مـی رویـد.