آن روی تازه وایـن انـتـظــار پـیـر

  جمشید پیمان

 

 

از بام شب

تا دشت صبح

تا روشنای گم شده در پیچ و تاب ذهن

در جست و جوی تو بیدار مانده ام .

نامت ، نشانه بود

در دیده و ضمیر شب هم عنان من

نام خجسته ات که نویدم دهد زصبح

نامت که می دهد دل شوریده را قرار .

دراین سکوت سخت و سیاه و گسسته جان

از یاد و نام تو سرشار مانده ام .

آن روی تازه را

در لحظه لحظه ی این انتظار پیر

بی وقفه جسته ام

نامت ، نشانه بود 

نامت که می رما نَد از تن من ترس و تیرگی

نام خجسته ات  که پر از شعر و شور بود

نام خجسته ات که بشارت ز نور بود

نامت که می گذشت زهر بند و هر حصار .

از بام شب

تا دشت صبح

نام ترا

با من کسی نگفت

درمن کسی نخواند

بامن دراین شب لبریز از سکوت

جز نام و یاد تو

همه، بیگانه بوده اند .

فردا ، اگر رسد ،

شاید به دیدنم آید سپیده ای

این بغض خانگی

اما

جاری نمی شود .

27 ـ1ـ2007