فیله کباب

 بهزاد نژاد احمدی

 

اولی راکه زدند خیلی جدی نگرفتم.مخصوصاًاینکه دردهم نداشت.داشت؛امّانه برای من.من سخت ترازاینهاراهم دیده ام.ادامه که دادندکمی به خودآمدم.دیـــــــــدم اینهاشوخی سرشان نمی شود.نمی شودجریان آن روزشان راملاک رفتارشـــــــــــان قراردهم.بایدکاری می کردم.هرچندمطمئن نبودم اینبارموفق شوم.

یادحرف مادرافتادم:آدم غلط هم بخواهدبکند بازبایدعرضه داشته باشد.ومن هرکاری می کردم بازمادرمی گفت بی عرضه ای.وبالاخره اینطورشد.می گفت:بدطوری شده ایند فعه.می دانستم به اینجا ختم میشه.با آن همه نکبت که داشته ای.

داشتندمی زدند.سومی راکه زدندتازه بدنم گرم شد.من بیشترحواسم به باران بودکه تازه شروع شده بود.

اگرهمین طورادامه پیدامی کردسرمامی خوردم.مخصوصاًاینکه تیرکِ آهنی بدجوری سردشده است.

لابدانتظارداشتندبیفتم.نیفتادم.سعی کردم تامی توانم سرپابمانم…چهار…پنج…تانُه راشمردم.گرمِگرم شده بودم.

مادرم می گفت:تب کرده ای؛اّماخوب می شوی.آن دنیاهم بروی؛برمی گردی.همیشه به همان دلیل مرموزکه مریض می شوی،برعکس همان دلیل مسخره خوب مـــــــی شوی.اینها همه اش زیرسرآن عجوزه است.آن بدترکیب هرزه ی…باآن کتاب های…

خوب شدهواهنوزتاریک است.آفتاب رانبینم بهتراست.می ترسم ذرّه ای هوس توی دلم بیدارشود.همین باران که ازسرورویم می باردکافی ست.

کافی ست.این راکه شنیدم؛پلک هایم راکه داشتندمی افتادندبازکردم.می توانستم ببینم.خوب موقع ایست.

هواهنوزتاریک بود.لااقل وقتی می افتادم کسی مرانمی دید.هیچ عکس وتصورخاصی ازافتادنم نخواهندداشت.اوضاع دقیقاًهمانطورپیش می رفت که دوست داشتم.   بازخداپدرشان رابیامرزدکه سلیقه مراهم درنظرداشتند.

مادرسلیقه ام راقبول نداشت.می گفت:تک تکِ اعمالت به سمت یک ویرانی پیش می روند.بعدعمری این هم شد تحفه که…با آن کتابها وجلسات…

حکم نهایی را آوردندببینم.دیدم.گفتند:اعتراضی؟.نداشتم.امضاء کردم.خواستم کمک شان کنم کارها زودتر به انجام برسد.بایدتمام مراحل قانونی طی می شدوحالادارد به نتیجه می رسد.

وحالا که داردبه نتیجه می رسد دوست ندارم دست بکشم.قبلاًاین نیرو و کشش مرموزدرمن نبود.نه…ول کن نبودم.همه ی اجزای بدنم دست به دست هم داده بودند که بمانند.که بمانم.

ماندم تامادرم رفت.گفته بود:نمی خواهم رفتنت راببینم.راه رفتنت راببینم.می دانم خسته ای.نمی خواهم آخرین تصویر ازتو آزارم دهد.

فکرمی کنم آمده بود آمده بود چیزهای بیشتری بگوید.بیشترگریه کرد .قبلاًبیشتر عمرش راصرف نفرین و ناله به من کرده بود.ولی امروزجبران کرد.بانگاهش جبران کرد.وقتی داشت می رفت گفت:نمی فهمی چکارکرده ای.

ولی من کاری نکرده بودم.البته یک شب دنبالم آمده بودودیده بودباشام خورده ام.

خواستم حساب کنم.نگذاشتی.گفتی بعداًجبران کن.نمی فهمیدم چه چیزراباید جبران می کردم.

تقریباًسه چهارم نیرویم راازدست داده هم.اگرقصدندارندادامه دهند پس وقت خودشان راتلف کرده اند.من تازه شوخی ام گرفته ست.هنوزسرپاهستم ومی توانم به هرچیزخوشایندی فکرکنم.به آن شام آخرکه رفتیم فیله کباب خوردیم.گفتی :چیــــزی بخوریم که تاحالا تجربه نکرده ایم.موافق بودم.سفارش که دادیم،گفتم:نکند یک فیل رادرسته کباب کنندبیاورند.خندیدی وبادست وصورت ادای فیـــــــل رادرآوردی.خندیدم.اشک توی چشم هایم جمع شد.

دوست نداشتم اشک هایم راپاک کنم چون این اوّلین باربودتحت تاءثیرحرف های مادرم قرارمی گرفتم.وقتی می رفت؛هنوزشانه هایم داشت تکان می خوردند.نفهمیدم برای چه چیزی و چه کسی.ودیدم لذّت گریه به همین است.که ندانی چرا گریه می کنی.درغیراین صورت محدودش کرده ای.دورش خط کشیده ای.

خطی کشیدم روی زمین وگفتم:ازاین جاتاآخرپارک رامی دویم.گفتی:نه،چیزی تـــــوی کفشم است.سردم شد.

سرفه کردم.گفتم:چیزی توی گلویم گیرکرده است.احتمالاًیک فیل.خندیدی.خندیدم.

بعدبرای فرداقرارگذاشتیم .قبول کردم.همیشه همه چیزراازهمه کس قبول می کردم.

گفتند نوعش راخودت انتخاب کن.این بارقبول کردم؛چون فکرمی کردم این هم یک بازی ست.که بایدبزنند ومن هم باید بشمارم.

تا نُه بارشمردم.بعددیگرمثل اینکه تکراری شده باشد؛نشمردم.میدانستم دارند میزنندم ولی نشمردم.نخواستم نیرویم هدربرود.

ازبس روی ماسه هاراه رفته بودیم نانداشتیم.هرکس جای پاهامان راروی ماسه های ساحل می دید لابدفکرچقدربایدعاشق شده باشیم.وتوقبول داشتی که اشتباه کرده ای ؛ولی گفتی:مجبورم کرد ند.چیزمهمی نگفتم.گفتم فقط چندکتاب خوانده ای.ولی مواظب خودت باش.

هنوزمواظب همه حرکاتشان بودم.شاید نتیجه کارچندان برایشان مهم نبود ویاشاید فکرمی کردندکارمن تمام شده است.درهرصورت آنهاوظیفه شان را انجام داده بودند.

من بیشترحواسم به آفتاب بودکه داشت طلوع می کرد.وبه باران که داشت بندمی آمد.تازه چندلحظه پیش توانستم عکس خودم راتوی آب های جلوی پاها یم ببینم.ولی حالاداشت به سرخی می زد.من زیباترشده بودم .ولی دوستش نداشتم.گقتم یک قدم بردارم وآن راخراب کنم.برداشتم.افتادم توی تصویرخودم.باخودم گفتم:حالاخوب است لااقل یک بار باهمدیگر فیله کباب خورده ایم بی انصاف.