چشمهايم را كنار دروازة جهنم جاگذاشتم!

 فريادعيسي چراتي

 

چشمهايم را كنار دروازة جهنم جاگذاشتم!

 

 

خمپاره شصت با صداي مهيبي كنارم فرود آمد ومن بي‌آنكه بدانم به گمانم چشمهايم را بستم، همه چيز وهمه جا يكرنگ بود،فقط سياه!

نمي‌دانم چه مدتي گذشت اما وقتي به خودم آمدم چشمهايم را باز كردم،يا بستم ،چشمهايم را باز كردم، باز بستم.دوباره باز كردم يا بستم ،نمي‌دانم، آنقدر اين كار را كردم كه نمي‌دانم چشمهايم بسته است يا باز ،فقط مي‌دانم همه چيز يك رنگ‌ شد ،فقط سياه!

مادر پيرم مي‌گويد؛«ببخشش، بيست سال گذشته است!» بيست سال از زماني كه دنيا فقط يك رنگ دارد. نمي دانم اگر شب وروزي در كار نبود؛ماه وسال را چگونه اندازه مي‌گرفتند،براي من كه فقط رنگ شب را مي‌بينم، هميشه شب است. حتي اگر اين شب به اندازه بيست سال شما باشد بازهم شب است!

نوشتي كه؛ زندگي خوبي داري و در زندگي‌ات خوشبختي و اميدواري كه من نيز خوشنود باشم وخوشبخت! من از خوشبختي تو خوشنودم اما چگونه مي‌توانم خوشبخت باشم؟!

نوشتي كه؛ برايم روزهاي قشنگي را آرزو مي‌كني! افسوس… افسوس كه هنوز نمي‌داني تمام زندگي من دريك شب، تنها در يك شب سياه خلاصه مي‌شود!

نوشتي كه؛ از نامه قبلي‌ات شش ماه مي‌گذرد ولي من جوابي ندادم! اما به اين بهانه مي‌نويسي كه تا چند روز ديگر پسرمان بيست سالگي‌اش را جشن مي‌گيرد! دلم مي‌خواهد روزها رابشمارم،حتي تمام روزهاي اين بيست سال را با احتساب سالهاي كبيسه كه هفت هزاروسيصدوپنج روز شما مي‌شود!سياره من جايي ديگر است،اينجا حتي همه هفت هزار‌وسيصدو پنج روز شما بايك شب من برابر نيست!

چند وقت پيش يك دوست افغاني پيدا كردم، وجه مشترك ما اقامت در شب بود،من در جايي واو در جايي ديگر، اودر هرات در جنگ با طالبان! مي‌گفت؛ در طول جنگ آنقدر همسرش را نديده بود كه ديگر نمي‌توانست چهره زنش را به يادآورد،ولي براي من، تنها تصوير رنگي زمينه سياه زندگي‌ام نگاه گرم توست! ومن هنوز فشار لبان تورابرگونه‌ام حس مي‌كنم وهنوز رد شور اشك تورا لبهايم مزه مزه مي‌كند،اما تورفتي!

به من گفتي كه بارداري! يادش به خير،دوماه يا سه ماه،درست يادم نيست!گفتي؛ براي بچه‌امان خريد كنيم،نمي‌دانستي پسر است يا دختر! گفتي؛بهتراست كه كتاب بخريم! خريديم وتوشب وقتي كه سرم را بربازوانت تكيه دادم خواندي،« داستان دختر كوچكي كه قرار بود عروس يك موش كور شود، اما پرستو نجاتش داد!» توهم رفتي حق داشتي كه نخواهي زن يك موش كور بماني،حق داشتي!

رفتي ووقتي پسرمان دنيا آمد،گفتي كه بهتر است پيش خودت بماند، بچه به مادر احتياج دارد،مادر! مثل من كه هنوز مادرم لباسهايم را مي‌شويد،غذايم را مي‌پزد، حمامم مي‌كند وحتي…! من هنوز يك بچه‌ام!

نمي‌دانم به او چه گفته‌اي؟! گفتي پدر دارد يا نه؟! مهم نيست،من همسن او بودم كه كسوف شد.اميدوارم سلامت باشد!

يلداي عجيبي‌است وچقدر طولاني ! من صبر مي‌كنم، دلم مي‌خواهد اينبار كه با كابوس خمپاره بيدار شدم كنارم باشي ،اگرچه مي‌دانم كه ديگر پيشم برنمي‌گردي!

پسرمان را ببوس،البته لازم نيست به او بگويي كه از طرف من‌است!خودت را سرزنش نكن، تو مثل بعضي‌ها احتياج نداري كه در بهشت من سهيم شوي،تو مي‌تواني بهشت خودت را حفظ كني!

خسته شده‌ام از اين همه حرف.نوار يك داستان را گوش مي‌دادم، مي‌گفت؛دوست مي‌داشت جاي يك جانباز مي‌بود،بي‌دست،بي‌چشم…. چه ساده‌لوحانه فكر مي‌كنند كه مي‌توانستند بهشت را ببينند، من اينجا اما چشمهايم را كنار دروازه جهنم جا گذاشتم!

27 ارديبهشت 1385