دو داستانک

 فرهاد سلمانیان

 

رزمنده و شبش

 

ناگهان رزمنده بلند شد و تمام همسنگری هایش را به رگبار بست. از این که هیچ کدام نتوانسته بودند دشمن فرضی را ببینند و بزنند، آتش گرفته بود. حالا رزمنده مانده بود و اسلحه و جبهه و شبی که فقط تاریکی و تعفن در آن به هم زور می گفتند.   

 

 

از زبان و در "دام زبان" افتادن

قرار بود کسانی که همه شاعر و نویسنده بودند، جمع شوند و از میان خودشان عده ای را انتخاب کنند. آنها مطمئن بودند که کس دیگری غیر از خودشان نمی نویسد!

پیرمردی را پشت میز نشانده بودند تا وقتی کسی وارد می شود، نامش را بنویسد و در گردونه بیندازد. هر کس وارد می شد، گلوله ی کوچکی می شد و در گردونه می افتاد. پیرمرد زیر لب می گفت:

"شاعر از زبان افتاد

نویسنده هم در دام زبان افتاد…."

و همه یکی یکی در گردونه می افتادند.