اینجا چه خبر است ؟!

 خلیل رشنوی

1

آقا و شاید هم خانم نویسنده ساعت ها فکر کرده بود حتماً تا به این نتیجه برسد که مشکلات هر ملتی ریشه در فرهنگش دارد . در حالی که از پشت پنجره ترک خورده اش محو حمله گربه ای به جمع گنجشک ها بود مهمترین

تصمیم زندگی اش را گرفت . زیر لبی گفت :

« به عنوان یک نویسنده باید بیشتر از گذشته در مورد مشکلات فرهنگی داستان بنویسم . »

یکهو روی پاشنه چرخید و آوار شد روی میز ترک خورده اش و این جمله را توی برگ آخر دفتر خاطراتش که روی آن نوشته بود ؛ « مخاطرات من » یادداشت کرد :

« یک داستان نویس متعهد آدمی است که نبضش با نبض جامعه بزند و زندگی اش را به زندگی مردم چفت کند . »

با نوشتن این جمله چیزی ته دلش لرزید و بی قرارش کرد . حس کرد به اندازه همه ناگفته های جهان داستان برای نوشتن دارد . کفش هایش را پوشید و سه لنگی وارد کوچه شد که پر بود از اجتماع مگس هایی که دور کثافتی شلوغ کرده بودند . تصمیم گرفته بود موضوع داستان جدیدش را از ذهن وسیع جامعه کسب کند نه از ذهن محدود خودش . هوای بیرون دم بود . نویسنده این را از سرخی صورت عابرهایی حدس زد که معلوم نبود توی خودشان بودند یا توی پیاده رو . آن روز موضوعات زیادی برای نوشتن داستان به سرش زد . مثلاً در رفتن انگشت کسی به خاطر پا گذاشتن روی پوست موز و یا کتک خوردن به دلیل برخورد با عابری که اتفاقاً توی خودش بود . انگشتش

حسابی تیر می کشید و داشت تورم کنار چشمش را پس کتاب قایم می کرد که اسم داستانش را گذاشت ؛ « اینجا چه خبر است ؟ ! » و شروع کرد به پردازش طرح داستان توی ذهنش . مشغول محاسبه علت ها و معلول ها بود که به بن بست همیشگی مرغ و تخم مرغ رسید . ترمز ماشینی جیغ کشید ناگهان و نویسنده دمر شد روی خط کشی پیاده رو . اتوموبیل انگار توی خودش بود . گریخت از صحنه شاید و نویسنده تبدیل می شد به عابر نیمه جانی که یواش یواش می رفت توی خودش و این تحلیل که آخرین تحلیل زندگی اش بود را از ذهن گذراند که راننده یا گواهینامه نگرفته یا بیمه ندارد و یا ماشینش دزدی است .

 

2

نویسنده دیگری که توی تفکراتش حسابی غرق شده بود بعد از ساعت ها رانندگی به نتیجه خیلی مهمی رسید .

او فهمیده بود مشکلات هر کشوری به نداشتن آگاهی های لازم مردمش بر می گردد . با خودش گفت :

« مشکلات اقتصادی ذهن را به بند می کشند . . . ذهن را وادار می کنند به جای فکر و مطالعه به دنبال چندرغاز

سگ دو بزند . »

به خودش فکر کرد و نداریش و زمان کمی که برای مطالعه و نوشتن داستان داشت و گاهی هم نداشت . هزاربار لعنت کرده بود این نداریش را و خودش را و همه را . همیشه می گفت :

« اگر این فقر کثیف همیشگی نبود تا به حال نویسنده مشهوری شده بود حتماً . »

او می دانست تنها نویسنده ای نیست که نتوانسته حتی یک جلد کتاب را تهیه کند . غرولند کرده بود :

« اصلاً چه لزومی دارد که یک نویسنده راننده تاکسی باشد ؟ »

بنابراین وضعیت خودش را تعمیم داد به کل جامعه و به حقایقی رسید که از آن به بعد تبدیل شدند به خوره مغزش.

در حالی که از ورای شیشه ترک خورده اتوموبیلش به چراغ قرمز زل زده بود ، تصمیم گرفت  این مشکلات اقتصادی را جا بدهد توی یک رمان تا با چاپ کردنش در رفع این مشکل نقشی داشته باشد . . .

توی همان لحظه مسافر عقبی محکم به شانه اش کوبید و با فریاد از او خواست که اتوموبیل را نگه دارد . مسافر وقتی از مقصدش دورتر پیاده شد ، عقده اش را روی در خالی کرد .

بعد از چند ماه نویسنده نقشه ای برای چاپ رمانی که تازه نوشته و اسمش را گذاشته بود : « اینجا چه خبر است ؟! »

به ذهنش رسید  . اثرش را برای یک جشنواره داستان ارسال کرد تا شاید مقامی کسب کند و جز آثار برتر به چاپ برسد . اما رمان آقای نویسنده نه تنها مقامی کسب نکرد بلکه به عنوان بدترین اثر راهی زباله دانی اتاق داور جشنواره شد . او علت این شکستش را مشکلات اقتصادی دانست که فرصت مطالعه را از او گرفته بودند  تا نتواند عناصر داستان را توی اثرش جا دهد و نوشته اش بیشتر به گزارش تلخی شبیه بود تا داستان .

آقای راننده انگار ترمز بریده بود توی سرازیری نویسندگی . بلاخره کتابش را در یکی از انتشارات چاپ کرد ولی حتی یکی از کتابهایش به فروش نرسید . آقای ناشر به او گفته بود که مشکلات اقتصادی مردم علت به فروش نرفتن کتاب هایش است . نویسنده مجبور شد همان زمان اندکی  که صرف داستان نویسی می کرد را پشت فرمان اتوموبیل بگذراند تا بتواند قسط های وام کتابش را پرداخت کند . غرولند کرده بود :

« اصلاً چه لزومی دارد یک راننده تاکسی نویسنده باشد ؟ »

راننده بعد از چند ماه به علت زیر گرفتن عابری روی خط کشی پیاده رو و فرار از صحنه راهی زندان شد .

 

3

همسایه نویسنده قبلی بود نویسنده ای که موهایش را پای سیاهی تخته سفید کرده و کهولتش برابر می شد با شهرت داستان نویسی که لای سفیدی هزاران ورق پیدا بود . یک روز که از پشت پنجره ترک خورده کلاس به پرواز شلوغ گنجشک ها زل زده بود توی فکر عمیقی ژرف شد . او اعتقاد داشت ؛ همه مشکلات مردم برمی گردد به نحوه اداره جامعه . همیشه می گفت :

« این دولت ها هستند که فرهنگی را می میرانند یا می زایند . »

این جمله را بارها روی تخته کلاس برای دانش آموزان نوشته بود و به آن هاگفته بود که باباهای همه شان سیاست زده شده اند . به دیوارهای کهنه اطراف مدرسه زل زد که پر بود از ته مانده هزار تصویر و شعار کج و معوج که هر کدام یادگاری بود از یک دوره تاریخی . با خودش فکر کرد معلم تاریخ مدرسه برای یادآوری وقایع تاریخی هنگام تدریس کافی است نگاهی به دیوارهای روبرو بکند که حکم یک کتاب تاریخ را دارند .

آن بیرون دعوای خونینی بین گنجشک ها و یک کلاغ سر گرفته بود و توی کلاس دانش آموزان مشغول حل معادله ای بودند که هیچوقت به جوابش نمی رسیدند . نویسنده که هنوز دست زیر چانه تفکر داشت ، تصمیم گرفت که محتوای داستان هایش را سیاسی کند . فکر کرد برای اینکه داستانی حقیقی درباره مشکلات سیاسی کشورش بنویسد باید خودش را در جریان های سیاسی داخل کند تا بفهمد در ورای پرده ها چه خبر است . آن ور شیشه کلاغ گنجشک ها را شکست داده بود و دانش آموزان هنوز توی حل معادله سردرگم بودند که زنگ تفریح گوش کلاس را کر کرد . نویسنده بعد از کلاس به جای دفتر مدرسه به دفتر یکی از حزب های سیاسی رفت و توی آن حزب ثبت نام کرد . مدتی بعد نویسنده رییس حزب شد . سال بعد نماینده پارلمان  و دو سال دیگر رییس جمهور کشورش . او فهمیده بود در سیاست قدرت بیان خوب حرف اول را می زند و بیان قوی موثرتر از علم ودانش است حتماً . آقای نویسنده که تبدیل شده بود به جناب رییس جمهور آنقدر سرش شلوغ بود که تصمیم گرفت رمانش به نام « اینجا چه خبر است ؟! » را بعد از دوره ریاستش انتشار دهد . او این تصمیم را زمانی گرفت که از پشت پنجره هواپیما به ساختمان مدرسه قدیمی اش خیره و در حل یک معادله سیاسی سردرگم  بود . جناب رییس جمهور که بعد از پایان دوره اش تبدیل شده بود به رییس جمهور منفور ، نتوانست رمانش را چاپ کند ، چون رییس جمهور بعدی او را ممنوع القلم کرده بود . یادش رفته بود شعار آزادی بیانش را نهادینه کند.

رییس جمهور سابق موفق شد داور جشنواره های داستان نویسی شود تا آثار ضعیف را پرت کند توی سطل زباله یا به قول خودش سطل داستان .

 

4

خیلی دورتر از نویسنده قبلی توی یک آپارتمان شیک کسی زندگی می کرد که تصمیم گرفته بود نویسنده مشهوری بشود . این تصمیم را زمانی گرفت که از پشت پنجره طبقه چهارم به اجتماع مردمی خیره بود که دور میدان «تلاش »

شلوغ کرده بودند . حرف « ش » تلاش با گذشت زمان پاک شده بود . این شخص که قرار بود نویسنده بشود همه استعدادهای لازم برای نویسنده شدن ، رییس جمهور شدن ، معلم شدن و حتی یک راننده عالی را داشت . او برنامه های زیادی برای مفید بودن خودش در جامعه چیده بود و یکی از آن برنامه ها  نویسنده مشهور شدن بود . چون اعتقاد داشت اندیشه ها در قالب داستان قابل قبول تر می شوند . او که قرار بود نویسنده مشهوری بشود همیشه می گفت :

« جامعه از همه ابعاد دارد خفه می شود چون اکثریت بی سوادند . »

و با صراحت این جمله را همه جا تکرار می کرد . او اعتقاد داشت که اگر مردم به همان معلومات کمشان عمل کنند خیلی از مشکلات رفع می شود حتماً . زیر لبی گفت :

« مثلاً آن زن که از کشورهای آنوری فقط طرز لباس پوشیدنشان را اکتساب کرده می داند جای پوست موز توی پیاده رو نیست و یا آن مرد جوان حتماً توی کتاب دینی خوانده خشونت چیز بدی است اما با کوچکترین برخورد با عابری مشتش را به سمت گونه برجسته طرف نشانه می گیرد . »

او فکر کرد این همه بر می گردند به همان تنبلی و بی اراده بودن . مردم توی خیابان پراکنده می شدند  و او توی خاطرات گم شده اش دنبال موضوعی برای نوشتن اولین داستانش می گشت که قرار بود اسمش را بگذارد

« اینجا چه خبر است ؟! » لای ورق های گم شده خاطراتش به یاد انتخابات حزبش افتاد و رای دادنش به کسی که بهترین حزب نبود اما از بهترین رفقایش بود . چه انتخاب اشتباهی کرده بود که حالا باید به خاطر رییس جمهوری دوستش تاوان عجیب خانه نشینی را به خودش پس بدهد . او تصمیم گرفت این اشتباه احمقانه را مبدل کند به فرصتی تا در عمیق این برگ ها که روزی سیاه می شوند کنار پنجره همیشگی خشکش نزند . تصمیم گرفت بگذارد طرح داستان توی ذهن مشوشش بُخور بخورد . بپزد تا از کله اش بخار سوت بکشد و از روزنه قلمش روی این ورق ها سِرو شود و مخاطبانش میل کنند و . . .

آن پایین یک خودرو عابری را زیر گرفت و گریخت از صحنه شاید و روی نیمکت پارک کسی شبیه رییس جمهور سابق تنهایی اش را به گریه نشسته بود . . .

چند روز گذشت . چند هفته گذشت . چند سال گذشت و خبری از داستان « اینجا چه خبر است ؟! » نشد .

چند سال بعد آقایی که قرار بود نویسنده مشهوری بشود در حالی که اولین روز های چندمین رییس جمهور منفور در حال سپری شدن بود کنار پنجره همیشگی برای همیشه خشکش زد .