این خرها چه میگویند ؟

 مازیار تنها

مازیار تنها

 

 

از کوچه که به طویله آوردندمان ، عجیب گرسنه بودیم . دلمان میخواست یک کاهدان کاه باشد برای شام ، اما این عیال ناخلف ، همه ی علوفه ی کاهدان را خورده بود و ما ماندیم و مقداری ته مانده ی کاه ، که آن هم خشکیده بود . مقداری عرعر کردیم تا عیال به نق زدنمان واقف شود ، اما از بس که خر است هیچی نمیفهمد . خواستیم بخوابیم که سر و صدایی برپا شد ، صاحبمان بود ، یعنی خودش که نه ، همسر و دوستان همسرش بودند که گویا برای بازدید از ما آمده بودند . توی آنجایمان عروسی شد که حتمن میخواهند غذایی چیزی بدهند تا ما از این کسالت دربیائیم ، اما نخیر . این زن صاحب ما ، عجب خانوم حشری ای هستند – ببخشید اگه این خره یه ذره ای فکرهای بد میکنه و بد دهنه ؛ نویسنده – مخصوصن وقتی این دوست شهوتی شان که از قرار معلوم یک زن دهاتی است ، به دیدنشان میآید . محموره – همسرمان – میگفت که زن ارباب با شوهر این خانوم بیشتر دوست است و علت این همه حشریت هم ، هم اوست . ما که از کودکی آموخته ایم که نباید به کار انسانها دخالت کنیم ، خاصه زنهای حشری ، خاصه تر زن ارباب . القصه ، اینها نیامده بودند که به ما غذا بدهند ، بلکه آمده بودند به ما نگاه کنند . باز هم در آنجایمان عروسی شد که این انسانها عجب « خر نواز » شده اند ، اما کاشف به عمل آمد که اینها برای دیدن ما که نه ، برای دیدن آنجایمان آمده اند – شایسته ی ذکر است که این « آنجا » با آن یکی « آنجا » فرق دارد ، زیاد هم فرق دارد – و غرضی ندارند جز حیوان آزاری و خنده . نمیدانم کدام روز باشد که این رگ خریت ما باد کند و هنگام وارسی مان توسط زن ارباب و دوستان ، بلایی به سرشان بیاوریم . اما از آنجا که از قدیم گفته اند : « خر گرسنه آنجایش دیگر آنجای خر نیست » ، – شایسته ی ذکر است که این دو « آنجا » هر دو یک جا هستند و بسیار هم معروف است این « آنجای خر » ، نویسنده  – مجبوریم برای دانه ی کاهی هم که شده ، تن به این تفریح آشنایان بدهیم ؛ شاید که در آخر علوفه ای نصیبمان شد و از این نکبت تب گرسنگی خارج شویم .

اما نخیر ، این بار از آن بار ها نیست . زن ارباب گویا از دفعات قبلی جسارت بیشتری پیدا کرده و به داخل چارچوب ما وارد شده ، به آنجایمان دست میکشد . عجب این انسانها موجودات خری هستند ، لااقل این فیلم را جلوی عیالمان سر ما درنیاور ، لا مذهب . آمدیم و کسی ما را دید ، آن وقت در تمام دهات و شهرهای مجاور نمیگویند که این خر فلانی خری است فاسق ؟ کسی که آنجا ندارد که بگوید کرم از خود زن است – این آنجا با هر دوی « آنجا » ی دیگر فرق دارد ، اما به یکی از آنها نزدیک تر است ، نویسنده –، میگویند از خر است ، بیچاره ما خر ها .

-          اعورررر، عر عرررررر ( توضیح نویسنده ی همذات پندار : خر ها گاهی جز عرعر کردن هم حرفهایی میزنند ، اما این عرعر ها ، هر چند به لحاظ هجایی یکسان هستند ، اما از نظر محتوا و بار کلامی بسیار با هم متفاوت اند ، مثلن وقتی خری میگوید : « عررر عر » یعنی اینکه گرسنه است ، و وقتی میگوید « اعور » یعنی اینکه میخواهد بگوید به دادم برسید و یعنی که خود را در خطر فرض میکند ! اما این توضیح به قصد آوردن این « مفاهیم خرشناسی همذات پندارانه » نیست ، بلکه میخواهیم بگوییم که ما انسانها چقدر بدبینانه به خر جماعت نگاه میکنیم و گمانمان اینست که هر خری که گفت « عر » یعنی آنکه گرسنه است ، زهی خیال باطل … اما در اینجا این خر در این لحظه میخواهد به « دیالوگ » متوصل شود تا بلکه این انسانها زبانش را بفهمند ، درد او بسیار عظیم تر از یک گرسنگی ساده است ؛ باور کنید … ) عرعرانی عر عرینه ، عر عرونی عیرعر . ( لازم به ذکر است که این جمله ی آخر ، یک ضرب المثل در زبان خرها است که معادل انسانی اش چنین چیزی باید باشد : " خری که آنجایش بزرگتر ، نالیدن و هواریدن اش ، بیشتر " . که البته این با احساسات ما همخوان نیست و چه بسا که درکش نتوان کردن . اما در آینده خواهید فهمید که این جمله تا چه حدی نادانی انسان را ، حتا در قبال خر ، عیان میسازد ؛ زیاده جسارت ، نویسنده ی همذات پندار کننده با خر )

-          ( خانوم صاحب خر ، یعنی صاحب مای راوی ) اِه … این خره چرا انقدر خر بازی در میاره ؟ یعنی من از اون جفتش تخمی تر هستم ؟ ( شایسته ی ذکر است که هرچند خر ها « گاو گند چاله دهان » هستند ، اما انسانها ، خاصه صاحبان خر ها ، از آنها بیشتر « گاو گند چاله دهان » هستند . نویسنده و راوی به اتفاق ) ببین خره ، من هم نرم ام ، هم اینکه میتونی ، …. ( ما هرچند خر هستیم ، اما نوشتن به عین جملات و کردار آن خانوم ، در شریعت خرها نهی شده است و ما خری هستیم متدین … فقط برای ادای غرض آورده باشیم که خانوم قصد تحریک ما را داشتند ، حالیا خبر نداشتند که ما قبلتر از اینها ایشان را خر کرده ایم . راوی تنها ) ببین من هم موهای بلندی دارم ، هم اینکه بلدم روی دو تا پا راه برم .

-          ( من ؛ منظور خر ) عر ِ عیر عاره ، عراره عٌره عرا عره ؟ ( دوبله به زبان انسانی : در دیگ باز است ، حیای گربه کجا رفته ؟ ) عیرم میو ماو عر ریم ، عره عارب ماو ؟ ( دوبله و تذکر : اول آنکه این جمله یعنی « گیرم من هم خواستم ، اومدیم و آره ، صاحب چی میشه ؟ » . اما تذکری که باید بدهیم این است که خر ها ، برخلاف انسانها زبان دیگر حیوانات و حتا انسانها را هم بلد هستند ، بنا براین مهم ، وقتی خر میگوید « میو ماو عر ریم » و در آخر وقتی میگوید « ماو » ، به زبان گربه سانان ، و گاو سانان سخن گفته – گاوسانان را انسانها به اشتباه میگویند  پستانداران – و حقیقت این است که جدای از این مسئله که با ایشان همذات پنداری کرده ، بلکه گفته که به زبان ایشان فکر هم کرده و چه بسا مطالعه . بماند این که مصرع اول در زبان « بین الحیوانات » یک شاهکار ادبی به حساب میآید ، و بماند اینکه این خر چقدر فی البداهه خوب میتواند تصمیمات و جملات حیاتی و رومانتیک به کار گیرد ، این را اما نماند که این خر ، بر خلاف آنچه پنداشته اید ، قصد دارد به انسان – یعنی زن صاحبش ، صاحبم – بفهماند که بی سواد هم نیست و از این بابت انسان خوشحال باشد که نظر به کم موجودی ندارد . درک این غرض ، نیاز به کتابها و مقالات و کنفرانس ها دارد . خواننده جوینده حقیقت رجوع کند به کتاب « فی المنطق الخر و الجمله الحیوانات » اثر خودمان ، چاپ ناشر ، جلد اول تا دهم ) عرّ عر ( دوبله : بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم و … )

-          ( زن با شهوت هر چه بیشتر ) نه ، خواهش میکنم ، رو زمین نشین ، بذار من کنار تو بمونم ، آخه من چی کار کنم که به تو نیاز دارم ؟ ببین من دوستت دارم ، من میخوام بیام توی بغلت بخوابم ، دوست دارم وقتی اونجات – این همان آنجای خر معروف فوق الذکر است – رو میخوای … تو رو خدا ، به خاطر من .  

-          ( خر بلند میشود و برای اجابت دستور آماده میشود ) عر ماو جیک جیک . ( دوبله : باشد ، یگانه از بهر تو ، و نه از بهر این دل که جایگاه نه چنین غرایضی است . ) ( نکته 1 : من که گفتم خرها بسیار میفهمند و گاهی جملاتشان بسیار « قصار » هستند و باید با آب طلا نوشتندشان . ) ( نکته 2 : این جمله جدای از ارزش فلسفی اش ، از نظر وزن عروضی و درونمایه ی شعری ، شاه بیت تمام تاریخ ادبیات تمام زبانها – چه انسانی و چه والاتر از آن که حیوانی باشد – است و نبایدش سطحی نگاه کردن ) ( نکته 3 : حرف دیگری ندارم اما از آنجا که میترسم این شهوت که به جان داستان افتاده ، به جان مخاطب هم بیافتد ، مجبورم نکته ای بنویسم . از شما خواهش میکنم از تصویر کردن این صحنه ها خودداری کنید ، چرا که جنس همآغوشی در این داستان ، با تمام ادبیات اوروتیسم جهان قابل قیاس نیست و ممکن است شما را به گرداب شهوانی تازه ای هدایت کند ؛ زبانمان لال . )

-          ( زن ، با اشکهایی عاشقانه که مستقیمن از قلب درمیآیند ) ببین ، مگه من چه فرقی دارم با تو ؟ کسر شان ات میشه با من باشی ؟ میخوای عرعر کنم ؟ بیا : عرعرعرعر . ( نکته : حقیقت این است که باید اول دوبله را بنویسم ، اما اول نکته را مینویسم تا با خواندن دوبله به عمق فاجعه پی ببرید . نکته این است که اصولن خرها هم برای خود قهرمانان تاریخی ای داشته اند و نیز پیام گذارانی ، در این میانه هم کم نبوده اند دیکتاتورها و کشتار گرانی که نامشان را برای خرها گفتن ، توهینی است بزرگ به درایت ایشان ) ( دوبله ی جمله آخر زن به زبان خرنچ – زبان خرهای لاتین – چنین میشود : « تمام خرهای دنیا باید برده ی خرهای این کشور – معلوم نیست کدام کشور فاشیستی – بوده خریت های ما را به جانشان حک کرد ، هر یک خر هموطن ما ، با هزار خر از آنها نیز قابل مقایسه نیست و ما زنان ایشان را در خانه های بد ، و مردانشان را در مزرعه های دور به خرحمالی خواهیم گماشت ، تازه آنها اشرف حیوانات اند و دیگر حیوانات باید … » . این بود دوبله ی این جمله که زن به خیال خودش برای از بین بردن فاصله بیان کرد ، حال آنکه این جمله به شکلی غیر قابل انکار خرها را دچار عذاب وجدان و نیز وحشت از فاشیسم میسازد ، بسیاری بر این ادعایند که علت « رم کردن » تمام حیوانات همین جمله ی چهار هجایی است . با تشکر ، نویسنده و راوی به اتفاق شورای زبان شناسی جهانی . ) ( نکته 2 : شاید خواننده شکاک و بی اعتماد به این فکر برود که چرا مثلن یک جمله ی چهار کلمه ای ، در اینجا معنایی چند خطی دارد ؟ باید گفت که اولن همین است که هست . دومن که اگر شما بهتر بلد هستید ، شما بنویسید تا ما بخوانیم . سومن که زبان خری پر است از تشبیه و ایهام و ابهام و صنایع پیچیده ادبی که اصلن هیچ انسانی را توان فهم اش نیست و اگر هم کسی بفهمد « انسان » بودن خویش را دیگر نخواهد فهمید و به دیاری دیگر مسخ خواهد شدن . چهارمن ، آخر مگر میشود ما مرض داشته باشیم از خودمان جمله دربیاوریم ؟ به قطع و حتم ، علتی در کار است که نه من و نه راوی و نه ناشر و نه هیچ انسان و حیوانی از آن سر درنمیآورد ؛ پس چه جای سوال است ؟ پنجمن هم این که اگر با این همه استدلال و استفهام ، شما قانع نشده اید ، هنوز به بلوغ ذهنی نرسیده اید و تجویز ما این است که بیشتر کتاب بخوانید ، بعد بیایید و این مثنوی را بخوانید و بفهمید و آن را با طلا قاب بگیرید . ) 

-          ( خر ) ( در حالی که به شدت عصبی شده ، نفرت در چشمانش موج میزند ، با صدایی رگه دار که از روی بغض چنین شده . ) عر ، عررر ع ع ع ر ، عرین عرعرعاره ؟ ( سکوت مرگ ) عرو عرو عر غر فر کر مر ( خنده عصبی میزند ) عر ؟ عرررررررررررررر ( این دیالوگ را با بغض و خشم و وحشت بی حد و مرز و به شکلی عصبی بیان کرد . ) ( دوبله : ما هر چه کردیم نتوانستیم بفهمیم این جمله چه معنایی دارد ، به هر ترتیب ما را به درونیات ایشان راهی نیست ، از راوی بپرسید . متشکرم ، نویسنده ) ( دوبله ی راوی : تو فکر کردی که انسان بودن ات دلیل بر دانایی است ؟ زهی خیال باطل که در سر داری و زهی این اژدهای شهوت که به جان ات افتاده و عقل به کل از تو گرفته . لعنت به تو و لعنت به این همه ناسیونالیسم و فاشیسم و راسیسیسم که در رگان ات به غل غل در جریان است . حیف آنجای خر که نثار تو شود ای هرجایی ، همان بهتر که انسانی باشی حقیر و مغرور … ممنون ، راوی )

در این هنگام زن از هراس به فرار از چارچوب مبادرت نمود . من بسیار عصبی بودم و میخواستم این طویله را ویرانه کنم . اما لحظه ای دست از خریت برداشتیم و این خریت زن را به حساب وجودش قرار دادیم و این شد که او را مورد بخشش قرار دادیم ؛ چرا که هرچه باشد انسان است و انسان مستعد و لایق خطاست .

گرسنگی از سرمان پرید . این زنیکه ( ما با راوی صحبت کردیم تا به انسانها بددهانی نکند ، اما خب هر چه فکر میکنیم حق دارد ، شما اگر جلوی رویتان از کثیف بودن پدربزرگهایتان بگویند ، و عین جملات احمقانه ایشان را بیاورند ، چه میکنید ؟ اما قول میدهیم از این به بعد راوی با انسانها نرم تر از این باشد ، خاصه صاحب اش ) ببین چطور ما را به یاد آن دوران کثیف انداخت . آخر کسی نیست بگوید ما اگر آن زمان آنطور کردیم ، درس گرفتیم و دیگر از آن خریت ها نمیکنیم . به جزای آن کار حاضر شدیم به تمام عالم به « خریت » شهره شویم ، حال اینها باز هم نه میبرند و نه میآرند ، در رویمان میگذارند که ما همان ها بودیم ، آنهم به زبان اصلی . ای لعنت به این شکم ، ای لعنت به آنجایمان ، اگر اینها نبود دیگر ما را چه باک از تفکر محض ؟ بگذریم .

این محموره – همسرمان – همه چیز را دیده بود و از این همه نرانگی – معادل انسانی اش میشود مردانگی – که در وجود ما هست ، خرسند شده ، خود را آماده ی همآغوشی کرده بود . با دل خونین به سویش شتافتیم و در ذهنمان همه اش این میگذشت که چرا رم کردیم ؟ هر چه باشد او نرم است و … ( گفته بودم که اوروتیسم در این داستان بیداد میکند . هر چه سعی میکنیم نمیشود این همه واژه ی مبتذل را طوری سانسور کرد که به اصل ، که همانا پی بردن به درک فلسفیات خر باشد ، صدمه ای وارد ناید . ) او گرم است ، او موهای بافته شده دارد ، او آنجایش … ( ما از خیر اصل میگذریم اما قلممان را آلوده به این افکار پلید نمیکنیم ، میرویم به فصل بعد )

فصل 2 : گرسنگی ، یاس و نیاز  

نخیر ؛ گرسنگی بعد از آن کار بیشتر میشود . این صاحب ما زیاد نئشه جات مصرف میکند ، گاهی هم به ما میدهد . نشادور هم که تمام کرده ایم . بهترین کار برای فراموشی ، حبس کردن نفس در سینه است . ساقی میگفت که برای ما کافی است 2 دقیقه نفس را بند بیاوریم تا سرمان سنگین شود . چنین کردیم .

دماغمان میخارد . صدایم کر افتاده ، عر زدنمان چنان شده که وسوسه میشویم دکلمه ای بخوانیم ، خاصه شعر نو . ( نمیدانم درست است یا نه ، اما من نویسنده ، این جا را حذف میکنم چرا که هر چند این شعر نوی خری دارای ارزش بالای ادبی است ، اما نوشتن اش بی صدای راوی که آن را چنین دلنشین دکلمه کرده است ، ارزشی ندارد . جز این هم علت دیگری که از نوشتن آن معذورم ، طولانی بودن مفهوم آن در زبان ماست ، که داستان را خسته کننده میکند . جز تر از این هم علتی دارد که آن همان استفاده ی بیش از حد از واژه های بی تربیتی در این شعر است . البته جای نکوهش ندارد ، چرا که هر چند معادل هایی که ما برای این مفاهیم در نظر گرفته ایم ، مرسوم در ادبیات نیستند و در بی ادبان کاربرد دارند ، اما دلیل نیست که اینها واژه نباشند و چه بسا این از روی اشتباه ما میباشد که آنها را به کار نمیبریم ، هر چه باشد این واژه های از نظر ما بی تربیتانه ، در عالم حقیقت بیش از واژه های آب کشیده و شسته رفته ، کاربرد دارند . اما خب جامعه هنوز به رشد مطلوب نرسیده و ما برای روشنفکر کردن خواننده پیشنهاد میکنیم که کتاب « باور نکن ، همه اش چرندیات است » ، اثر خودمان را مطالعه کند که بعدتر آن را خواهیم نوشت ، متشکر ، نویسنده ی تنها ) اصلن دلمان میخواهد حالا که کمرمان سفت تر شده ، کاری بکنیم ، اما نه ، ولش کن ، این امیال حیوانی باعث میشوند از فکر کردن به اصول خودداری کنیم ، بالاخره ما باید به نتیجه ای برسیم .

چند وقتی بود که در این فکر بودیم که این مولانا وقتی گفته : « وقت خواب همه اش فکر میکنم که چرا ؟ » عاقبتش به کجا رسیده ؟ ( شایسته ی ذکر است که همان طور که پیشتر آمد ، خرها هم شعرا و بزرگانی داشته اند که وجودشان جای مباحات دارد در تاریخ خریت . از این رو میآوریم که خدایمان نکرده ، یک وقت کسی خیال نکند که این مولانا ، همان مولوی ما میباشد و این شعر همان شعر « روزها فکر من این است ، همه شب این سخنم /// که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟ » نخیر ، این شعر با آن شعر فرق دارد و بنده – یعنی راقم داستان و نه راوی – هم هرگز این جسارت را نخواهم کرد که بگویم کدام یک از این دو از آن یکی تقلید کرده ، ما اصل را بر « وحدانیت وجود » گذاشته ایم و میپنداریم که این دو با هم یک « کل واحد » را تشکیل میدهند که اصلن « رومی » بودن یا « بلخی » بودن اش ، یا « انسان » بودن یا « غیر انسان » بودن اش هیچ ارزشی ندارد ، مهم سخن است که : در آغاز تنها کلام بود و کلام … ، متشکریم ، نویسنده و راوی ، به اتفاق جمعی از نویسندگان دگر اندیش ) اصلن من چرا باید به دنیا بیایم و زندگی کنم ، آنهم زندگی ای که یکسره با حمالی و مزدنگیری همراه است ؟ چرا باید از این همه تمایلات حیوانی خودم رنج ببرم ؟ نه ، من آنقدر خر نیستم که باور کنم علت چیزی جز این است که وجود دارد ، نه ، من خر هستم ، اما نه آنقدر . من باید چه کاری کنم تا راحت شوم ؟

خودکشی بهترین روش است ، آه ای خدا تو میدانی که من برای عشق و فقر و درد خودم را نمیکشم ، علت بی علتی است ای خدا . آری من خری هستم حقیر و نمیتوانم علتها را درک کنم ، خب ، اگر چنین است چرا باید به آنها تن در دهم ؟ ( این خر است ، نمیفهمد . اگر احساس میکنید قرار است ما این حرفها را دهانش بگذاریم ، سخت در اشتباهید چرا که ما هیچ چیزی در دهان او نمیگذاریم و اوست که ما را خر کرده تا بنویسیم دردهایش را . البته هیچ ایرادی ندارد ، هر چه میخواهید فکر کنید ، اگر به اشتباه او واقف شدید ، به ما خبر بدهید تا در نامه 17 صفحه ای ، با استفاده از منطق خودش ، جواب دندان شکنی به او بدهیم تا دست از این همه خریت بردارد . هر چه باشد ما نسبت به انسانها وفادار تر هستیم و دارای حس مسئولیتی بیشتر ، اما این دلیل نمیشود که حرف حق را زیر پا بگذاریم . به هر تقدیر از این که این خر چنین افکار پوچی دارد ، ما را ببخشائید چرا که خودش هیچ احساس جرم نمیکند و میگوید حرفش عین حقیقت است . البته این را هم بگوئیم که ما ایشان را در ادامه داستان متقاعد میکنیم که دست از این حرفهای تکراری بردارد و لااقل کمتر نفس اش را حبس کند تا این « اوهام » را کنار بگذارد ؛ … ؛ متشکرم ، نویسنده ی با وجدان ) نه ، بار الاها ، من چنین نمیکنم ، من حاضر نیستم تحقیر عشق را ، و درد همنوعان را ، و شهوت کشتار دیگران را ، و نیز رنج پوچی را تحمل کنم تا شاید پایان خوبی در انتظار باشد ، نه ، من نه . میگویم ها ، خدایا ، تو هم چه کارها که  نمیکنی ، جدن  بیداری ؟

( این خر کافر شده ، ما میخواهیم بدهیم در فصل بعد سنگسارش کنند اما بدبختانه هیچ جرمی پیدا نمیکنیم ، چرا که کفرهایش را خودش با خدا کرده و این که جرم نیست . اما خیالتان تخت ، اگر همین طور پیش برود برای او جرم و گناهی فرض میکنیم ؛ تا جهان از وجود چنین ملحدی – هر چند خر – پاک شود . الله اعلم ، متشکریم ؛ نویسنده به همراه شورای ارزیابی و کارشناسی مذهبی )

اگر که خوابی خوش به حالت ، ما به بیداری دچاریم .

اصلن من چرا دردهایم را برای تو – با تو هستم ای نویسنده ی تنها – میگویم تا برایم آنجای خر بتراشی ؟ اصلن ما خیلی هم شاد هستیم ، باور ندارید ؟ این رقص .

چنین شد که به رقص برخواستیم ، چوپی ، تکنو ، باباکرم ، خر آهنی ، داش مشدی ، باله . حتا اوپرایی هم اجرا کردیم که به خاطر فراموش کردن اصل شعر به زبان خرنچ – زبان خرهای لاتین – به مضحکه ای شبیه تر بود . سپس با ترانه ی « گل شب بو دیگه ، شب بو نمیده ، کی گل شب بو رو،  از شاخه چیده ؟ » رقصیدیم در حین رقص به یاد عشق نافرجام مان با لیلا افتادیم و سخت گریه کردیم ، اگر بودید حتمن میدیدید و برایمان اشکها میریختید . یادش بخیر لیلا ، خر مخصوص ملکه بود و بدخواهان مجبورش کردند تا به یکی از کشورهای دور برود . بعدتر خبردار شدیم که یکی از خران مخصوص پادشاه آنجا را به شوهری اش برگزیده اند و همان بود که برایش از صمیم دل آرزوی خوشبختی کردیم و مدید مدتی در سوگ عشق ، عر عر نمودیم و هیچ هم نمردیم ؛ از بد روزگار .

این نشئگی از سرم پرید ، هوس کردم مانند همسالان خودم ، به زندگی با شهوات لذت بخش اش ادامه دهم . گیرم که من مردم ، نامه ای هم نوشتیم که در آن شرحی از تمام دردهای فلسفی مان دادیم که سنگ را به گریه انداخت ، آخر که چه ؟ پس همین بهتر که با محموره بخوابیم و کاه خشکیده بخوریم و به عشق درود بفرستیم که زندگی را از او داریم . اما نه ، اینطور نمیشود . باید به فکر یک عشق تازه باشیم ، شاید عشقی از جنسی دیگر . مثلن عاشق یک انسان زن بشویم که اسم اش هم بسیار شاعرانه باشد ، مثلن لولیتا . بعدتر این لولیتا از مردی خوشش بیاید ، یا اصلن نتواند بفهمد که عشق چیست ، فقط به خودش وفا داشته باشد و ما را به آنجای خر واگذار کند و برود پی زندگی خودش . وقتی هم که مثل خر در میان گل گیر کرد ، سراغ از ما بگیرد و ما بعد از دیدن اش و خواهش برای تجدید عشقمان ، سرخورده و آشفته برویم و این کوئیلتی را بکشیم . کوئیلتی ؟ این دیگر که بود که اسم اش به دهان ما افتاد ؟ ( شایسته ی ذکر است که خر ها ، بر خلاف ما انسان ها بدون مطالعه کردن هم میتوانند استعاره و تشبیه به کار گیرند ، کافی است که کمی خیالشان را به کار بیاندازند تا رمان معتبری را از روی نامش حدس بزنند . اصولن خر ندید همه کتابها را خوانده اند ، خاصه این خر که ما آن را به قهرمانی داستان انتخاب کرده ایم .) ( نکته ی راوی : آقای نویسنده ، شما چه کرمی دارید که همه اش به ما و افکارمان گیر داده اید ؟ خب ما قبلن کتاب لولیتا اثر ناباکوف را خوانده ایم و بعد هم فیلم اش اثر کوبریک را دیدیم ، شما چطور ادعا میکنید که ما بدون خواندن چنین اثری میتوانیم چنین استعارات و تشبیهاتی را به کار گیریم ؟ شما اگر بلد بودید داستان بنویسید که دست به دامن ما خر ها نمیشدید و داستانی با قهرمانی یک انسان مینوشتید . مشکل شما این است که « کدر » هستید ، قابل درک نیستید ، ما هر چند حقوق داستانی این خاطرات را به زبان انسانی به شما فروخته ایم ، اما دلیل نمیشود که حاضر به تحمل هر تحقیری از جانب شما بشویم … ؛ ، با عذر خواهی از خوانندگان ، راوی )

فصل 3 : تحول متعالی ، عروج

سپس محموره – همسرمان – را صدا کردیم تا برایمان کمی از درب و همسایه تعریف کند ، بلکه دلمان شاد شود و خنده ای هر چند از روی حماقت بزنیم . محموره اما در طویله نبود . هر چه صدای کردیم ، نبود که نبود . تا اینکه از پنجره ی طویله بیرون را نگاه کردیم و دیدیم محموره دست در دست احمر – خر همسایه ارباب – در حال خندیدن است و بسیار هم شاد است ؛ لحظه ای به یاد اولین روزها که با هم آشنا شده بودیم افتادم و سپس بغض راه گلویم را بست . از همین رو خواستم تا به او بفهمانم که خر نیستم و شروع کردم به گریه به زبان خود . وقتی نگاهم کرد و دید که چطور دارم با چشم غره نگاهش میکنم ، با تبسمی لب بر روی لبهای احمر گذاشت و به سوی طویله به راه افتاد . داشتم دیوانه میشدم از فرط حسودی . ( توضیح مشترک : خر ها هم ، و دیگر حیوانات هم ، دارای صفاتی حیوانی مانند انسانها هستند ، مثل همین حسودی یا میل به مشهور شدن ، یا شیرین کردن خود در نزد دیگران ، خاصه آنها که دوستشان دارند . ) وقتی از درب داخل شد ، با جفتکی به دیوار ، آن را شکستم تا بفهمد که چقدر ناراحت هستیم . اما او گویا نمیفهمد . از همین رو به این نتیجه رسیدم که بهتر است خودم را اذیت نکنم و حالا که او کنار من است ، از او استفاده کنم . صدایش کردم و گفتم بیاید در کنار من بخوابد . اول کمی میترسید اما وقتی دید مشکلی نیست ، با خاطری آسوده در کنارم خوابید و منتظر بود تا کاری کنم . اما به راستی چه کاری باید میکردم ؟

برای آنکه تنبیهش کنم ، هیچ کاری نکردم . شاید کار خوبی نکرده باشم ، اما خب ، دلم این طور خواست که کمی هم او عذاب بکشد ، بیچاره خیلی حشری بود . بعد از این همه زجر کشیدن من ، چه ایرادی داشت اگر یک ساعتی هم او آنجایش را خاموش میکرد ؟ ( شایسته ی ذکر است که این یکی « آنجا » با تمام آنجاهایی که تا به این لحظه آمده فرق دارد ، اما دلیل نیست که کسی از وجودش خبر نداشته بوده باشد ! به هر طریق در هر موجودی « آنجا » هایی وجود دارد که نمیشود به خرها فهماند که این آنجاها لایق آمدن در چنین مثنوی ای نیستند . ) اما خب ، انصافن خودم هم آنجایم دلش میخواست که با آنجای او … ( نکته 1 : من به عنوان نگارنده شرمسارم از این جملات . نکته 2 بسیار مهم : در منطق خرها « آنجا » برای خودش عقلی جدا دارد و نیز دلی جدا . از همین روست که اگر میبینید قهرمان داستان میگوید « آنجایم دلش میخواست » . البته قصد کالبد شکافی ندارم ، اما همین منطق جداپندارانه مغز ها و دل های درونی ، باعث آن میشود که هیچ یک از این موجودات هرگز به خود جرات ندهند تا افکار شهوت آلوده شان را با افکار متعالی مخلوط کنند . البته این دلیل نیست که آنها پاک باشند ، چرا که هستند خرهایی که فقط با این مغز و دل ها سر و کار دارند و مغز و دل های دیگر را فراموش کرده اند . به هر تقدیر خواننده ی جوینده حقیقت محض ، بر سر این اصل که خر بنیان گذارش بوده ، بسیار فکر خواهد کرد و به نتایجی هم خواهد رسید ؛ هر چند که راقم این داستان نرسید . متشکرم ، نویسنده ی همذات پندار با خر ) اما این را در خود کشتیم و قصد کردیم که تا لااقل ساعتی آنجا ها را فراموش کرده و به رابطه ی بین خودمان بپردازیم . از آنجا که محموره – همسرمان ، چند بار باید این را تاکید کنم آخر – بسیار دلش میخواست به آنجای ما دسترسی داشته باشد ، ما بیشتر آنجایمان را جمع کردیم و به سخن گفتن مشغول شدیم ؛ با محموره .

( نکته : این دیالوگ ها در زبان اصلی بسیار مهم هستند و هجاهای تشکیل دهنده ی آنها ، فارغ از بار معنایی و محتوا ، بسیار گویا و قابل فهم میباشند . از این جهت ما در ابتدا خواستیم عین جملات را بیاوریم اما از آنجا که هستند خرهایی که سر از این احساسات بیانی در نمیآورند ، مجبور شدیم آنها را به زبان انسانی – خاصه زبان فارسی – تبدیل کنیم . اما از آنجا که تبدیل این دیالوگ ها به زبان قابل فهم معنای واژگان ، بسیار بسیار سخت و بعضن غیر ممکن است ، ما خواستیم از خیر این کار هم بگذریم و به فصل بعدی برویم . اما از آنجایی که ممکن است خواننده ی شکاک ، به توانایی ما در بیان احساسات متعالی دو موجود همجنس ، شک کند ، و برای سوزاندن دماغ ایشان ، در نظم و نثری بسیار ثلیث ، آنرا به فارسی برگرداندیم . شایان ذکر است که با تمام توانایی ما ، و با تمام زحماتی که کشیدم ، باز هم این نثر و نظم ، به مراتب از زبان اصلی آن پیش پا افتاده تر هستند . با تشکر ، نویسنده و شاعر تنها ، به همراه چند تن از شاعران کهن و نوی این سرزمین . ) ( توضیح مرتبط با شکل متن : این جملات به صورت بسیار روان آورده شده ، آنجا که « /// » میبینید ، فاصله ی میان مصرع ها و ابیات است . ،؛ پیروز باشید و باسواد : شورای عالی « چگونه بخوانیم و بنویسیم » . )

من ( راوی ، قهرمان داستان ) : « آه ای محموره که تو را هست چنان آنجایی /// با ما بگو که از ما گریزان چرایی ؟ /// ما بر تو این چنین مشتاق و تو نه ؟ /// با این احمر مادر قحبه تو آخر چرایی ؟ /// گفتیم هزار بار به زبان خرنچ /// که عشق ما نیست به تو از بهر جایی /// کنون که به فقان افتاده ای به پس اندر /// چرا کنی برای ما تو از بهر فریب ، کلک و معمایی ؟ /// حالیا با ما مگو از این آتش که در جان داری /// تا ما راه بیابیم به فکری که دهد ما را : رهایی . »

محموره ( همسر ما ، همسر راوی ) : « خاموش ، مگو با من که عهدت را شکستم /// نگو از عشق تو هیچ علمی نجستم ، مدهوش /// کنون ؟ راه من و تو با هم یکی نیست ؟ /// چه میخواهی از ره ؟ این که داری چیست جز به جنون ؟ /// مگو ، هرگز مگو حرمت عشق به آنجاست /// که عشق ار آنجاست ، از بیداد دنیاست ، عمو /// دگر قلب مرا از غم میازار ای خر /// تو ای خر حالیا با من بگو حدیثی دیگر /// چه ؟ میخواهی بگویی که قلب آنجایت مرا هرگز نخواهد /// اگر اینجا بخواهد ، کیست که آنجایش بخواهد ؟ که ؟ »

( نکته 1 : وزن این شعر بر مبنای قراین فلسفی بنا شده و ما به سادگی میتوانستیم این قراین را در انتهای مصراع بیاوریم تا شعر چیزی شود مانند آنچه زیاد به خوردتان داده اند ، از این رو خیال برتان ندارد که ما توان قافیه نویسی نداریم ) ( نکته 2: شاید خواننده ای که از شعر سر در نمیآورد سوال کند که این چطور شعری است ؟ جواب این است که این شعر با نام « دو مصرعی قرینه المتقارن فی الفلسفه التطبیقی» شناخته میشود . بنیان این نوع شعر را خود اینجانب گذارده ام و شکی نیست که تا چند وقت دیگر کمر شعرهای تکراری را خواهد شکست . برای شاعران محترم تنها باید بگویم که این شعر یک « ملغمه » از اشعار دارای وزن عروضی و نیز دارای درونمایه ی شعری و از آن بیشتر دارای درونمایه ی فلسفی است . آشکار است که این شعر نه آن شعری است که بشود با آن یک تصنیف یا سرود ساخت ، این شعر از بهر آن نوشته میشود که به هنگام خواندن اش ، خواننده ، از درون آتش بگیرد ، فاصله را میان مفاهیم برابر درک کند ، وزن و ردیف و قافیه را در عین استفاده در هم بکشند ، نوری را در فراسو های « وهم شاعری » بتاباند . در آخر نیز در میان داستان ، آرام و خاموش بنشیند تا هنگامی که فرزانگان به آن واقف شوند و من آن روز را انتظار میکشم … ؛ ،  پیشکش شاعران جوان تمام ملل و انواع زیست ، درودگذارم ، شاعر تطبیق دهنده ی بیانها )

من ( راوی ) : « کنون از بهر جنگی دودمان سوز /// مرا آماده کن ای بانوی پیروز /// که گر سنگی به سر آید مرا ، از بهر مردن /// تو ویرانه میکن سنگ را ، نی جدا از من /// کنون این عشق من عشقی آهنین شد /// که فرق بین عشق را تا هوس ، بر من ، قرین شد » .

و از آن پیشتر که مرا دردی آید از جدایی عشق ، مرا دردی آمدم – به سحر عشق – از جدایی خویشتنم از خویش . دیگرباره سوالی کردن مرا تقدیر نبود ؛ چه با این همه کیست که نداند محموره – این بانوی پرغرور عشق من – مرا از جان همی خواهد و از بهر عشق من حاضر است به خیانت به من ؟ چه نادان بوده ام همه عمر که گمانم بود عشق را مجالی نیست بهر مکرر شدن ؛ بایدم بخشائیدن ز جانب یگانه ، که یگانه ام را یگانه تر از پیش کرد ، در برابر دیدگان ام ؛ و نیز آنجایم …

درد من همه دوا گشته بود ، به لطف محموره . هم از این رو بود که به خوشحالی رم کردیم و به رقص ، جفتک به دیوارگان کوبیدیم . دریغ و درد که دنیا را مجال آنقدر نیست تا ستایش وجود خویش .

چنین شد که ارباب با تازیانه به سراغمان آمد و محموره – همسرمان – را ابتدا در قبال چشمانم به ضرب و شتم گرفت و از آن پیشتر که ما اعتراضی به زبان آوریم ، محموره را کشت ؛ به ضرب دشنه ای . خواستیم به خونخواهی محموره ، زن ارباب را بکشیم ( این لغت آخرین که « بکشیم » باشد ، با اصل گفته ی راوی متفاوت است و ما پیش از انتشار آن را از فعل گاو گند چاله دهانانه ای که معادل است با « نمودن » به فعل زیبا و دلنشین « کشتن » تغییر دادیم . ؛، با سپاس از خواننده مودب ، ستاد سانسور و تعویض لغات زشت با لغات زیبا ) اما نه دیگر ایشان به ما پا میدادند و نه ما را پایی بود به دستیابی شان . ارباب به تهدید تفنگ ، ما را بسته به چوبی ، بر شانه ی دو خر سوار کرد – این دو خر خائن را میشناسیم اما از بردن نامشان اکراه داریم – و به میدانگاه میان دهکده رسانید . سپس دستور دادند تا مردم به دور ما جمع شوند و ما را مورد تمسخر خویشتن خویششان واقع کردند . پاهایم را شکستند و بر زمینم کوباندند . چند زن به آنجایمان چشم دوخته بودند و شنیدیم که یکی از ایشان میگفت « آخ جون ، حیف این نیست ؟ » و … ، سپس یک پیرمرد ، چوب را به آنجایمان – (به احتمال قوی خواننده ی بالغ و دانا تا بحال پی برده که این آنجا ها ، کجا هستند ؛ ، متشکرم : نویسنده ی متحول شده) – داخل کردند و برون آوردند .

کسی از میان مردان خواهان استفاده ی از « نیمسوز » در قبال ما شده بود اما کدخدا کمی با قوانین حقوق بشر آشنایی داشتند و اعتقاد داشتند که شکنجه برای ما کار صحیحی نیست و همان « سنگسار » و « زنده ، قطعه قطعه سازی » کفایت میکند ؛ خدا را شکر که کدخدا مردی بود دیندار . ما سخت در حال گوش دادن بودیم تا بفهمیم که جرم ما چیست که شایان و مستوجب چنین عذابی گشته ایم . تا اینکه دیدیم ولوله به راه افتاده که : « این خر خیلی بی شرم و بی شرف است ، به زنی که دوست همسر اربابش بوده ، تجاوز کرده » . هر چه فکر کردیم تا بلکه بفهمیم ما به کدام زن تجاوز کرده ایم ، چیزی یادمان نیامد .

سپس دستور دادند که جلاد به ما شلاق بزند . اما کدخدا باز هم گفت که این کار باید در مقابل چشمان شاکی اتفاق بیافتد ؛ پس هم از این رو زنی با چهره ای سرد و بی جان به جلوی ما آمد و تف بر روی سر و صورتمان پرتاب کرد . کمی که دقت کردیم او را شناختیم ، این همان زنی بود که شوهرش با زن ارباب سر و سری داشت . بچه ای بغل کرده بود که بی شباهت به من نبود ، یک نیم خر نیم انسان . سپس بچه را جلوی چشم من به زمین انداخت و با پا بر روی آن قدم گذاشت . ما که تابحال ندیده بودیم زنی فرزندش را له و لورده کند ، این را هم دیدیم تا نادان نمیریم . معلوم شد که خانوم وقتی بچه به دنیا آمده متوجه شده که به ما شباهت دارد و تردید به دل راه داده که این بچه ، فرزند نامشروع ما باشد که در هنگام مستی یا … به ایشان تزریق کرده ایم و حالا به دنیا آمده . از این رو ما محکوم به سنگسار و زنده قطعه قطعه شدن شده ایم ؛ خدا را شکر که به جرم خویش آگاهمان کرد .

فصل 4 : تمسخر جنون

لحظه ای اشکم گرفت ، وقتی به یاد محموره افتادم که آنطور معدوم شد . به یاد اولین روزی افتادم که او از دهات مجاور آمده بود و به خاطر ما به حمالی در این ده مبادرت نمود . در تمام زندگی ام هرگز نتوانستم آن برگ شبدری را که او از طعم اش خوشش میآمد را برایش بیاورم . هر بار که آن برگ را در راه میدیدم ، وقتی به دندان میگرفتم اش ، آنقدر از عطرش خوشم میآمد که میخوردم اش . بیچاره محموره که هرگز در کنار من نتوانست طعم آن را بچشد . دلم میخواست به هر شکل که شده بتوانم لااقل جنازه ی محموره را در دشت شبدر خاک کنم تا اینچنین رسم وفاداری را ادا کرده باشم . اما چه فایده ای داشت ؟ هیچ ، فقط میخواستم خودم را خر کنم ، تا شاید از بار این عذاب وجدان کاسته شود ، گریه ام به راه افتاد . همه غصه و عذابم این بود که چرا نتوانستم جلوی این شکم را بگیرم تا او را به خواسته اش برسانم .

کدخدا پس از آن که مرا با شلاق زدند ، به بالای سرم آمد و شروع کرد به خواندن چیزی . نتوانستم بفهمم چه میگوید ، تمام حواس ام جای دیگری بود . یاد تمام ناکامی هایم افتادم . همیشه بدی دیده بودم و جز خر حمالی کاری نکرده بودم ، حتا آنوقت ها که عاشق بودم . کدخدا دستور داد تا جلاد آنجایم را ببرد . جلاد هم با شوق و ذوقی بسیار زیاد به جلویم آمد . آنقدر در چشمانش تصویر این همه شوق زیبا بود که از صمیم قلب خوشحال شدم که لااقل کسی را توانسته ام در زندگی شاد کنم . اما درد داشت ، زیاد هم درد داشت . بر روی خاک ، خون من جاری شده بود و آنجایم را بریده بودند . حالا همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته بود ، دیگر هیچ یک از زنها مرا با هوس و شهوت نگاه نمیکرد ، دیگر کسی بر صورتم تف نمیانداخت و دیگر در دلم نمیگفتم که ای کاش آنجایی نداشتم تا به فکر کردن بپردازم . حالا گرسنگی را فراموش کرده بودم ، جلویم کاه تازه ریخته بودند اما دلم نمیخواست که چیزی بخورم .

کدخدا از پشت به سمت من آمد . درست میتوانستم ببینم که چطور آهسته و هراس آلود به جلو گام بر میدارد ولی او خیال میکرد نمی بینم ، باز هم خنده ام گرفته بود از این همه خریت . یک لحظه خواستم او را بترسانم ، برای همین وقتی که درست کنارم بود ، به سرعت سرم را به سمتش برگرداندم … همین موقع بود که پیرمرد ، با همان سرعتی که من به خرج داده بودم ، تخته سنگی را به صورتم کوبید . لحظه ای خون را بر روی چشمهایم دیدم . اما این خون کمتر و کمتر شد و جایش را به نوری سفید رنگ میداد که نه از بیرون ، که از درون من ، به بیرون و به جلوی چشمانم طراوش میکرد . ضربه هایی به تنم میخورد ، چیزهایی را بر صورتم میکوبیدند ، بر کمرم و نیز بر پاهای شکسته شده ام . در میان این ضربه ها ، محموره یگانه چهره ای بود که در جلوی چشمانم نقش بسته بود ، با آن هاله ی نور سفید رنگ که احاطه اش کرده بود به من لبخند میزد و یک برگ شبدر برایم میآورد . در حالی که برگ را از دهانش میگرفتم ، سعی میکردم لبهایش را ببوسم .

صدای ضربه های تبر بر تن ام ، مرا به خود میآورد . اما نور نگذاشت چیزی ببینم . چشمانم را بستم و خوابیدم .

 

تمام ؟