مثل بچه ی خوب !

  ماندانا زندیان

می توانستم دختر خوبی باشم

و همیشه به حرف های مادرم گوش کنم ؛

می توانستم هرگز " نه " نگویم

اصلا می توانستم هرگز حرف نزنم

چقدر دوست داشتنی می شدم آن وقت !

می توانستم مثل یک نجیب زاده ی باشخصیت

فقط بروم دانشگاه و بیایم خانه

بعد هم مثل یک خانم محترم

کت و دامن " آرمانی " بپوشم

تا هیچ حقوق بشری مستحق اعدامم نشناسد !

می توانستم کنار روزمرگی ها پَرسه زنم

و خوشحال باشم

که همیشه وقت دارم .

اصلا می توانستم همیشه مثل همیشه باشم

بی تفاوت به هرچه تفاوت

موهایم را سشوار بکشم

صورتم را بزک کنم

و بروم خرید

و همین جور یکسره خرید کنم

به حرف های آقای خاتمی هم اصلا اعتنایی نکنم

به من چه که صلح ارزش دارد یا ندارد

می توانستم بگویم :

البته که فیزیک از صلح مهم تر است

اصلا صلح به چه درد این دنیا می خورد

وقتی جورج بوش می تواند حقوق بشر را

با بمب افکن بر سر خاور میانه بریزد

ودموکراسی را با تانک

به مسلمان ها هدیه کند

البته که فیزیک از صلح مهم تر است

مگر بدون فیزیک می شود این همه بمب افکن ساخت ؟!

می توانستم همسرم را "آقا" صدا کنم

و آنقدر خوب باشم

که جلویش

لال شوم ؛

گرچه همسرم هم مثل من

آنقدر ها پسر خوبی نیست ؛

او باورهای روشنی دارد

وبا اینکه فیزیک خوانده

فکر می کند

که صلح از فیزیک مهم تر است !

می توانستم مثل مادر های خوب فیلم های فارسی

صبح تا غروب لباس بشویم و

سبزی پاک کنم

از همه چیز هم بترسم و

حرفی هم اگر داشتم

بگذارم برای خدای سجاده ام

که آزارش به هیچ کس نمی رسد

می توانستم گناهکار نباشم

کار ساده ای ست بی گناهی

کافی ست تمام عمرت را بخوابی

مثل بچه ی خوب

اصلا می توانستم بچه ی خیلی خوبی باشم

و غذایم را همیشه تا آخر بخورم

تا زود بزرگ شوم

خیلی بزرگ ،

مثل پیش کسوت ها ؛

بعد هم شعر های" مریم هوله " را

انکار کنم

و اصلا به روی خودم نیاورم

که " تکه پاره های کودک در آتش بس " اش

چه بر سرم آورد

محض روشنفکر نمایی فقط

اسمش را بگویم که جایی شنیده ام انگار!

می توانستم هرگز انقلاب نکنم ،

میدان انقلاب هم نروم

کتاب هم نخوانم

شعر هم نگویم

رأ یی را هم که به صندوق اصلاح طلبان ریختم

از یاد ببرم

اصلا در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم

بنشینم سر جای خودم

حقوقم را بگیرم

بروم برای پسرم بستنی قیفی بخرم

و هی بخندم .

می توانستم کاملا در قالب یک دختر خوب

بگنجم ؛

می توانستم ،

اما نشد. . .

تولدم در اتاقک دادگاهی اتفاق افتاد

که فرهنگ قضاوتش

بی نیاز از رأی ژوری

هر روز ، همه را محکوم می کند

صبح ها به محضرش می رفتیم و

قسم می خوردیم

که حقیقی باشیم

و شب ها در غریبانه ترین شکل دروغ

بر می گشتیم و

از کرده و نا کرده سؤال می شدیم

تا بر رفته و نا رفته شهادت دهیم

و من چند روزه بودم که قلمی به دستم بستند و

تبعید دانستنم کردند

مادام العمر – –

عدالتی هم نبود که نجاتم دهد

محکوم به فهمیدن ؛

و چنین شد که نتوانستم

این قلم لعنتی نگذاشت .

پاییز یکهزار و سیصد و هشتاد و دو

توضیح: این شعر پیشتر در سایت پرسیک منتشر شده است.