مترسک

 احمد حیدربیگی

 

ای مترسک جالیزی ،در سردی زمستانی   

کو دانه؟ که برویانی،مرغی کو؟که بترسانی

گیرم که دانه یا برگی،در خاک یخ زده باشد

منقار یخ شکن خواهد،کز دست خاک بستانی

اینجا نه هست گنجشکی، نه جای پای آهوئی

جز خرس فربه که دارد؟ تاب این شب طولانی

راهی کو؟ تا که بسپارد،خسته رهرو تنهایی

کو شعله؟که بیاساید، در خوف سرد عریانی

کو دشت و تپه سبزی،با گله های پرشیرش

زنگوله ، تا بیامیزد ،با نی لبک چوپانی

از کس صدا نمی آید،جز باد و تق تق دندان

جز بی صدا نمی یابی ، در وحشت بیابانی

با پای چوبی لاغر ، بر شانه ،پاره شولائی

از تو کسی نمی ترسد، ما را مگر بخندانی

ای بد قواره مضحک ،جنبنده ای نمی جنبد

گاهی مگر تو در اینجا،آستینی بجنبانی