سه شعر از فرهاد سلمانیان

 فرهاد سلمانیان

تنها گناه ما

 

 

این بود که نفس می کشیدیم

 

چه گناه مکرری!

 

اصرار بر این گناه کوچک بود

 

که بزرگ شدیم

 

و اکنون نفس است که

 

میان رفته و نیامده

 

می رود و می آید

 

تا باز شاید

 

بزرگ تر شود گناه و بودن ما

 

 

 

 

کنارت هیچ!

 

 

کنار دستت ناخن هایی با لاک سرخ نشسته

 

کنار تنت لباسی با روسری سبز

 

کنار زندگی ات عطری که تو را به دنیا می آورد

 

همه چیز

 

همه چیز کنارت

 

 نشسته

 

کنارت دختری

 

از جنس هوا و هیچ

و غبار

کنارت سایه ای نشسته از جنس خودت

و بلند می شوی و کنارت هیچ

هنوز نشسته…

 

 

 

 

 

دست-مال

 

 

اشک های تو را

سر کشید و این همه بزرگ شد

… و تو همچنان از کدام ضمیر می گویی و کوچکی؟

- نمی دانم؟!

باید ضمیرها را حذف کنم

که یا

مرا

به تو نزدیک می کنند

یا

تو را

از من دور…

و این آغاز

"نمی خواهی

 و

نمی خواهم!"

است

ضمیرها مجرم اند!

باید تک تک شان را

به دستور زبان

از ذهن پاک کرد

….

و دستمال هنوز اشک های ترا سر می کشید که

ضمیری ناخودآگاه

روی "من" اش خط کشید

که هر ضمیری به خود…

هر تویی به "من" مبتلا بود

این شد که ما

به هم مبتلاییم