ادبيات،از زوال تا ابتذال

 ناصر  مستشار

زوال فرهنگي يا ابتذال ادبي ؟

 

اشكي براي ادبيات زوال امپراطوري هاي فراموش شده شكست خورده تان !

 

¤ دكادنس

 

     آيا بعضي ازمنتقدين چپ اجازه دارند تا “ادبيات زوال“ غرب را،ادبيات “مبتذل“ بنامند، حتا اگر اينگونه ادبيات :غيراجتماعي، ضد مكتب ناتوراليسم و مخالف استتيك كهن كلاسيك- باشد؟.حدود 80سال پيش از استالينيسم، ادبيات زوال فرانسه دررابطه با مسائلي مانند : سقوط، زوال، و شكست امپراتوري هاي عظيم جهاني مانند، دولت رم ، آغاز شد.

آيا ميتوان ادبيات : سرگرم كننده ، عشقي، خيالي، پليسي، كارآگاهي،جنايي، آبزورد و غيره را كه حتا گاهي با هدف شعار “هنر در خدمت هنر“ به بازار ارسال ميشوند، را بخشي ازادبيات مبتذل جهان سرمايه داري دانست ؟ . آيا ادبيات :مسئول، اجتماعي، انتقادي، انساني، مبارز، مقاوم، زيباگرا، طبقاتي، خلقي، مردمي، روشنگرانه، ايدئولوژيك؟ اجازه دارند، بخشي از ادبيات مدرن را كه ادعاي اجتماعي نداشته باشد، مبتذل بنامند؟.

پيرامون ادبيات زوال فضاوتهاي گوناگوني وجود دارد. ادبيات “دكادنس“، اعلان زوال ادبيات كلاسيك درغرب بود. نمايندگان اين جريان ادبي مشتركا به پيش بيني يك زوال و پوسيدگي فرهنگي درغرب پرداختند. ادبيات زوال غرب درميانه قرن 19 به اوج شكوفايي خود رسيد.

    ادبيات زوال يا “دكادنس“، مفهومي است لاتين و به معني پائين افتادن، بي ريشه ، زوال و سقوط ميباشد.آن درآغاز ، معني مثبتي داشت و موجب شكوفايي ادبي غرب درابتداي قرن 19 شد كه با مدرنيته فرهنگي نيز متحد بود. مورخين اين جريان مدعي هستند كه زوال و سقوط فرهنگي غرب از آغاز قرن 19 شروع شده است. ادبيات زوال معمولن پيرامون محتوا است تا فرم درادبيات . چون اشعار سمبوليك از موضوعات زوال استفاده ميكردند،گاهي ادبيات زوال را بخشي از مكتب سمبوليسم ميدانند. ژانر دلخواه ادبيات زوال، سالها شعر بوده است . از آغاز قرن بيست، ادبيات امپرسيونيستي و ادبيات محلي-بومي كوشيدند تا به مخالفت با ادبيات زوال بپردازد. سرانجام ادبيات زوال؛ نااميد و بدبين، جاي خودرا به ادبيات محلي و اكسپرسيونيستي داد. درآثار ادبيات زوال گويا تمايلات “اروتيك و همجنسگرايي“ هم گاهي مطرح شده است . ماركسيستها آنرا مفهومي فلسفي-استتيك، پيرامون زوال اجتماعي ميدانند كه ازپايان قرن 19 درفرهنگ غرب فعال شده است .

      گرچه نظريه پردازان اصلي و مدرن ادبيات زوال : بودلر، فلوبر، والري، و نيچه به حساب مي آيند، ولي بوليبيوس،مورخ رومي ، ماكياولي، منتسكيو و روسو ، نخستين بار در رابطه با زوال و سقوط سياسي-فرهنگي، آثاري از خود بجاي گذاشتند. فيلسوفان عصر روشنگري ازجمله منتسكيو و روسو، با فرهنگهاي فراموش شده پيشين، مخصوصا رم باستان، بحثي رادر نيمه اول قرن 18 آغاز كردند، ولي بحث زوال فرهنگي  ازقرن 17 وارد زبان آلماني شده است. اسپنگلر درسال 1918 كتاب معروف خود يعني “زوال غرب“ را منتشر نمود.

بودلر درسال 1857 دررابطه با ترجمه آثار آلن پو ، تكاني مهم به جنبش ادبي زوال داد. او و فلوبر راازجاده صاف كن هاي ادبيات زوال درغرب بشمار مي آورند. والري شاعر فرانسوي كوشيد تادرسال 1890 تعريف مثبتي از ادبيات زوال بدهد. خواننده امروزي درآثار : لردبايرون، هاينه، بودلر و آلن پو، غيراز موضوع زوال- با سبك ظريف و درخشان اينگونه نويسندگان برخورد مي نمايد. مرز بندي و وابستگي نويسندگان به اين جريان ادبي -گاهي غيرممكن مينمايد؛ مثلا آثاري از : ريلكه، ياكوبسن، چخوف، توماس مان، مالرمه، اسكار وايلد، هاينريش مان يا بعضي از اهل قلم امپرسيونيستي و سمبوليستي را، درمكتب زوال جاميدهند.

     نيچه نخستين بار در رابطه با موضوع واگنر، در سال 1888، زمان خود را تحقيرآميز،دوران زوال ناميد. او مينويسد كه من و واگنر فرزند فرهنگ زوال هستيم . توماس مان، نيچه را يكي از وقايع نگاران و تحليل گران پديده زوال دانست، گرچه او كوشيد تا بر نيهليسم فرهنگي غالب آيد.

يكي ازدلايل رونق فرهنگ زوال درفرانسه را واگنرگرايي ادبيات فرانسوي آنزمان ميدانند. بودلر، خود يكي از واگنرگرايان مشهور و نابكار!بود. براي ادبيات فرانسه پايان قرن 19- واگنر همان نقش مهمي را داشت كه شكسپير براي ادبيات آلماني زمان گوته.

امروزه درام هاي : اسكار وايلد، مترلينك، و رمان “بودن بروك“ توماس مان رانمونه هاي ادبيات زوال مينامند. توماس مان در اين رمان به زوال و نابودي يك خانواده بازرگان بورژوا مانند خانواده (بودن بروك) درآلمان آغاز قرن بيست ميپردازد.

درآثار پساايده آليستي : بايرون، شوپنهاور و واگنر، ما شاهد بيماري مسري افسرده گي، تب ليلي و مجنوني، و جهان درد و رنج، ميشويم ، گرچه ادبيات زوال درآغاز، خودرا ضد آخ و اوخ ! رمانتيك فرانسوي بشمار مي آورد. تا ميانه قرن بيست درآثار :ژيد.، مان، و يونگر، نيز ميتوان توصيف هاي زوال را شاهد بود. گرچه زولا يكي از مخالفان ادبيات زوال است، ما درآثارش شاهد پديده زوال نيز هستيم . در زمان ما آثاري از : تراكل، موزيل. بروخ، هسه ، بن و فاكنر، دررابطه با مقوله زوال نوشته شده اند.شهر ونيز در ايتاليا، دهها سال پايتخت اسطوره اي-زوالي اين جريان ادبي-فرهنگي بود.

      ماركسيست ها، ادبيات زوال را متهم نمودند كه آنان با شعار بي طرفي هنري، به خلع سلاح فكري تودهها، دستكاري و مغزشويي آنان براي ادامه بقاء امپرياليسم مي پردازند، چون آنان حتاضد  تمايلات دمكراتيك و سياسي ادبيات ناتوراليستي نيز بودند، و هدف آنان بجاي هومانيسم، تبليغ نيهليسم و جستجوي لذات شخصي درشرايط بحران بود. نفي وظايف اجتماعي ترقي خواهانه ادبيات ، طرح مسائل شخصي بيمارگونه فردگرايانه، پناه به روانشناسي گرايي بورژوايي، قطع رابطه با ارثيه هومانيسم در ادبيات جهان، گوشه گيري شبه درويشي و جدايي از مردم، از ديگر انتقادهاي ادبيات مسئول به “ادبيات زوال“ بود. رسانه هاي جمعي و مدرن سرمايه داري گلوبال !غرب حتا در حال حاضر با ابزاري شبه رئاليستي مي كوشند تا به اغتشاش فكري، اشاعه ترس، سرگرمي و حماقت مردم براي بقاء خطرناك خود بپردازند.

 

. Dekadenz – Decadence                                                                                          ¤