معرفی فیلم، آبنبات سفت و پالس

 هومن عزیزی



آبن نبات سفت

کارگردان: دیوید سالد

محصول 2006

ژانر: درام، معمایی؟

آب نبات سفت فیلم پر تحرکی است. قصه ی آب نبات سفت، روایت دختر بچه ی14 ساله ای است به نام هیلی که به جستجوی قاتل دوستانش به ملاقات مردی می رود که ظاهرن عکاس مد است و به همین عنوان و به بهانه ی عکاسی کردن و بردن دختران نوجوان به دنیای رویایی مد، آنان را در روم های اینترنتی شکار می کند و مورد تجاوز قرار می دهد و گاهی به قتل می رساند. هیلی با جف در یک کافه ملاقات می کند و در همان نخستین دیالوگ ها متوجه می شویم که جف تا چه اندازه به دختر بچه ها به چشم طعمه های راحت می نگرد و شاید همین آغازی است برای گلوگیر شدن طعمه ی تازه، هیلی در خانه ی جف درست پس از گفتن این جمله که «هیچ وقت مشروبی رو که خودت درست نکردی نخور» در مشروب جف قرص خواب آور می ریزد و جف با دستهای بسته بر یک صندلی راحتی چرخدار مخصوص کار یا کامپیوتر، چشم باز می کند. سکانس های در پی این سکانس تمامن ماجرای تلاش هیلی برای اثبات ظن اش به جف است و تلاش جف برای فریب او ( و البته ما) و رهایی از بند و…هیلی اما فریب نمی خورد، او که در همان لحظات پیش از نوشاندن مشروب و در مدت زمان کوتاه ورود به خانه ی جف از طریق پرسیدن درباره ی وسایل منزل و عکس های روی دیوار( و جایگاه و اهمیت آنها) به بخش بزرگی از داده های مورد نظرش درباره ی جف دست پیدا کرده، به وسیله ی مطرح کردن نام دختری که به ظاهر عشق واقعی و ناکام او بوده، او را تحت فشار می گذارد، سپس به جستجوی خانه دست می زند که نتیجه اش یافتن تصویری معمولی و ساده از دوست گمشده اش در گاوصندوق جف است، پس از آن و به دلیل قوی تر شدن ظن اش، دست به نوعس شکنجه ی روانی می زند… در آبنبات سفت جف بارها و بارها از بند هیلی می گریزد اما هیلی دوباره او را به دام می کشد و در سکانس نخستین شکنجه او را بر روی میزی می بندد و با گذاشتن یخ بر روی آلتش و بی حس کردن عضو جنسی او، وانمود می کند که در حالی تخلیه ی غدد جنسی و اخته کردن اوست و این کار را به خوبی انجام می دهد. وحشت جف از اخته شدن، غیر قابل وصف است اما هیلی را به مقصور نمی رساند، جف می گریزد و باز در حمام با شوک برقی به دام می افتد و این بار با طنابی بر گردن و انگشتان پا بر میز چشم باز می کند… او تنها زمانی به جرمش اعتراف می کند که خود را از طناب آزاد می کند و نصور می کند هیلی از خانه گریخته… آنجاست که زیر لب می گوید: «من همون مَردَم». عشق واقعی جف با تماس هیلی به خانه ی او می آید و جف به میل و اراده ی خود ( البته با فریب هیلی) با طنابی برگردن از پشت بام می پرد… باقی گریز هیلی است که هیچ رد پایی از خود باقی نگذاشته…

آبنبات سفت انتقام شنل قرمزی است از گرگ خونخوار… هیلی در سرآسر فیلم ژاکتی کلاه دار و سرخ رنگ (که به شنل می ماند) بر تن دارد. بازی اِلن پیج در نقش هیلی بی نقص است و همچنین پاتریک ویلسون در نقش جف به خوبی از عهده ی کارش برمیآید و کراکتری قابل لمس به تماشاکر ارائه می کند. کمتر فیلمی با حضور تنها دوبازیگر می تواند تا این حد نفسگیر باشد، تا آنجا که آدم را به یاد «بازپرس» سرلارنس اولویه و مایکل کین می افتد. ریتم فیلم بسیار تند و نفسگیر است و فرصت پلک زدن را از تماشاگر سلب می کند. شخصیت پردازی چند لایه در پس بازی ها و فیلم نامه ی محکم و منسجم بسیار دلپذیر است. در یکی از سکانس های نیمه ی دوم فیلم جف در اعترافش با خود به این موضوع اذعان می کند که هیلی «خود» او را به او شناسانده است و این ادعا بیراه نیست چرا که از منظر تماشاگر نیز جف هیولایی بی گناه است چرا که گویی بر رفتار خود واقف نیست.

آب نبات سخت پر از معما است و بسیاری از راه حل ها نه به وسیله ی پرسوناژها که به دست تماشاگر گشوده می شوند. هیلی به همان دقت ردپاها و آثار حضور خود در خانه ی جف را، آن هم در گرماگرم کشمکش با جف، پاک می کند که پیشتر جف ردپاهای خود را از قتل ها و جرم هایش پاک کرده، این است که پس از مرگش تاسفی باقی نمی ماند و انتقامبه دست خود گناهگار فرجامی است که خود او نیز گویی گردن می نهد.

در آبنبات سفت از جلوه های ویژه ی سینمای هالیوود و غرب خبر چندانی و خشونت و سکس نیست که باعث جلب نظر تماشاگر می شود، بلکه روایت یک دست و روان در فیلم نامه ای کم نظیر، بازی های قابل تحسن، کارگردانی و تدوین مسلط، ریتم خوب و موسیقی همراه اثر آن را به فیلمی دیدنی تبدیل می کنند. آب نبات سفت برای جف شاید زیادی سفت باشد اما برای تماشاگر شیرین و دلچسب خواهد بود.

    پالس

 


کارگردانی جیم سوزرو

محصول سال 2006.

ژانر: ترسناک، مهیج

پالس تازه ترین فیلمی است که به موضوع ارتباطات می پردازد. قصه ی فیلم که روایتی خطی دارد از کتابخانه ای آغاز می شود و ملاقات جوانی به نام جاش، با یک روح… در ادامه جاش بسته یا حاوی 3 حلقه چسب برای نامزدش متی پست می کند و هنگانی که متی به دیدارش آمده، خود را با یک تکه سیم حلق آویز می کند.بر روی چسب ها تنها این جمله نوشته شده است: « آنها را از شما دور نگه می دارد». متی دوست دختر جاش است و در یک دانشگاه با او درس می خوانده و تنها مشخصه ی بارزاش در ابتدای فیلم این است که از یک ناشناس بر روی موبایلش پیامهای کوتاه دریافت می کند، پیامهایی که نشان می دهند فرستنده ی آنها ناظر بر اعمال اوست.  متی به دنبال کشف راز این خودکشی که از نظر او هیچ دلیل نداشته، تنها دچار توعی سردرگمی و بهت می شود اما دست به تلاشی نمی زند جاش اما او را رها نمی کند و هنگامی که او مشغول چت کردن با دوستان مشترک دیگر است، با چند پیام «کمک کنید» باعث وحشت آنها می شود. متی به جستجوی کامپیوتر او به اعتقادش حاوی آدرس او و دوستان مشترک است می رود و آن را نزد جوانی به نام دکستر که آن را تازه خریده است می یابد و متوجه می شود که کامپیوتر از زمان مرگ جاش در صندوق عقب ماشین بوده و روشن نشدهف اما باز هم او ماجرا را رها می کند و بالعکس ماجرا او را رها نمی کند و او هر روز شاهد صحنه ای خودکشی دیگران است و کلاسهای درس دانشگاه  «به گفته ی خود او» نصفه می شوند و همه سعی می کنند متوجه نشوند. دکستر متعجب از برخورد متی درباره ی پیام های جاش، کامپیوتر را راه می اندازد و با پیغام «آیا می خواهید با یک روح ملاقات کنید؟» و چند تکه فیلم خودکشی مواجه می شود. این پیام خیلی زود فراگیر می شود و همه آن را دریافت می کنند. آدم ها با ارواحی برخورد می کنند که «زندگی» آنها را از آنها کی گیرند، یعنی باعث می شوند که میل شدیدی به خودکشی در آنها پیدا شود و دیگر هیچ علاقه ای به زندگی و ادامه ی حیات در آنها بقی نماند، آنها که جراتش را دارند، خودکشی می کنند و آنها که نمی توانند پس از مدتی ضجر، تبدیل به خاکستر می شوند. این اتفاق نه تنها برای تمام دوستان و آشنایان متی که برای همه ی مردم شهر و کشور و جهان می افتد، چرا که اینترنت دیگر یه وسیله ی ارتباطی محلی نیست و ارواح چیزی جز ویروس های هوشمند کامپیوتری نیستند. آنها می توانند به هر محدوده ای که سیگنالی مخابراتی یا رادیویی، اینترنتی و به طور کلی هر جا که نشانی از تکنولوژی است، نفوذ کنند و تلاش دکستر و متی برای نابودی آنها به وسیله ی حافظه ی کامپیوتری که دکستر در کیس کامپیوترجاش یافته، ناکام می ماند و آنها اتوموبیلی را از شهر خالی برمیدارند و از شهر می گریزند در حالی که هواپیماهای مسافربری روی بام ساختمان ها فرود می آیند و همه جا رانندگان و خلبانان و همه ی آنها که در حال گریزند، به خاکستر بدل می شوند… در جاده نیز آنها پس از نبرد فراوان و تنها پس از یافتن محلی که نقطه ی کور سیگنال های مخابراتی است و موبایل متی هیچ ارتباطی با سیستم مخابرات نمی یابد، نفس راحتی می کشند و زنده می مانند…

 

فضای پالس بسیار تاریک است، پالس نگاهی مخوف به جهان امروز که جهان ارتباطات است، دارد و بر عکس خوشبینی ذاتی انسان به پیشرفت علمی، این عصر را عصر فاجعه می بیند. سکانس های پایانی فیلم بسیار تاریک و نومید و خوفناک است و در هر لحظه ی آن یک نفر از جامعه ی بشری کاسته و به ویروس ها افزوده می شود. در پالس بشر هیچ امیدی به رهایی از دست آنچه آفریده ندارد و دوست «هکر» جاش که ویروس ها را با همکاری او نوشته، تمامی اتاقش را با چسب های قرمز رنگ«که به اعتقاد او مانع نفوذ سیگنال ها می شود» پوشانده و در کمدی مخفی شده که مانند اتاق عایق است و در پایان فیلم نیز متی و دکستر راهی برای ادامه ی حیات نمی یابند جز آنکه جایی را بیابند که از دسترس امواج به دور باشد.

در یکی از سکانس های فیلم وقتی متی در تلاش برای قانع کردن دکستر به وجود این ارواح کامپیوتری شکست می خورد، یکی از حاضرین در کافه وارد گفتگوی آنها می شود و می گوید: «آنها دنبال ما می آیند… ما همه ی اطلاعات مان را بر روی شبکه داده ها می فرستیم و خیال می کنیم امنیت خواهیم داشت» گویی این دیاگوگ کلید همه ی آن چیزی است که پالس می خواهد بگوید. پالس از بی بند و باری داده ها می گوید و جهانی که برای دست یابی به آدم ها و حتی نابودی شان، دیگر حتی لازم نیست مسافرت کرد یا سوار یک تاکسی شد، کافی است یک شماره گرفت یا روی صندلی کامپیوتر نشست. از دنیایی که خدای آن دیگر از وجود فرشته های نشسته روی شانه ها برای ثبت اعمال و یا وحی برای ارتباط استفاده نمی کند بلکه ابزار او «وب کم» و «اس ام اس» است … دنیای ترسناکی که دیگر هیچ حریم خصوصی و حتی زندگی در مقابل انتقال داده ها ارزش ندارد و برای نجات بشریت به یک آنتی ویروس نیاز است وبشر از آفریدن این آنتی ویروس ناتوان…

پالس تا نیمه ی نخست فیلم کم تحرکی است و چندان در ریتم و بازی و فضا سازی موفق نیست اما نیمه ی دوم فیلم گویی کرگردان دیگری دارد زیرا ناگهان تمامی فیلم دستخوش تغییر ناگهانی می شود. ضعف شخصیت پردازی و ترکیب آن در روایت نیز از نکات ضعف آن است مثلن به نظر می رسد موقعیت خوفناک جهان زمانی برای ما، گزارشگر تلویزیون و حتی مت و دکستر درک می شود که جمعیت شهر( و شاید جهان) به صد نفر کاهش یافته است و حتی گزارشگر تلویزیون فرصت نمی یابد هشدارش را تا پایان برای مردم بخواند.

اما از نظر جلوه های ویژه و فضاسازی در نیمه ی دوم فیلم و به خصوص در سکانس های پایانی، موفقیت فیلم چشمگیر است. همچنین به نظر می رسد که به دلیل تم خاص فیلم در انتقال وحشتی که پیامش حامل آن است موفق می شود.

شاید برای بسیاری پالس تنها یک فیلم ترسناک معمولی باشد، اما برای آنها که علم ارتباطات و کامپیوتر علاقه دارند، تم جذابی دارد.