گدای میدان جمهوری

 مازیار تنها

 

دخترک ، با پاهای برهنه ، در میدان جمهوری ، گدایی میکرد . از 5 سالگی اش چنین زیسته بود و آنک ، 9 ساله بود و همچنان همان دخترک پاپتی ای بود که رهگذران سراسیمه ، از هول دفع بلا ، برایش سکه هایی پرت میکردند . در تمام سالهای زندگی اش یک آرزو داشت و آن « مادر » بود ، همان مادرانی که سکه هایشان را به دست دخترانشان میدادند تا به او بدهند ، در تمام این سالها آرزویش همین بود ، یک مادر . مادری که هرگاه عابری با کفشهای زمختش ، پاهای او را لگد میکرد ، به دفاع از او با عابر به جنگ بلند میشد . مادری که دستهایش را میگرفت و با هم در کوچه ها راه میرفتند . خانه نمیخواست ! پول نمیخواست و آسایش نمیخواست ، فقط مادری میخواست که از دیدن پاهای لخت او ، لحظه ای – نه بیشتر ، تنها یک لحظه – دلش میسوخت و به او به دروغ میگفت که « همه چیز درست میشه » . زنهایی بودند که از دیدن او لحظه ای آشفته میشدند و این برایش با ارزش بود ، اما وقتی که سکه هایشان را جلویش پرت میکردند و عارشان میآمد ، در دستش پولی بگذارند ، دیگر برایش ارزشی نداشتند ، خودشان و پولهایشان .

با خودش میگفت : « من هم حتمن مامان دارم ، فعلن رفته جایی ، اما برمیگرده » . این تنها چیزی بود که التیام بخش بغض اش بود ، وقتی بچه های کوچکتر از خودش ، دست در دست مادرانشان ، به او زبان درازی میکردند. این تنها هویتی بود که برای خود تدارک دیده بود ؛ چیز زیادی هم نبود ، امید به وجود مادر . نمیدانست از کجا آمده و چرا به اینجا رسیده ، تنها هنگامی که میخواست گریه کند ، آن وقت هایی که گرسنه میماند ، یک نقش غبار آلود از چهره ای زنانه ، در لباسی سرخ ، با لبخندی که از سر غصه ی محض ، طراوش میکرد ، در جلوی چشمانش میآمد . همین که به آن چهره خیره میشد ، اشکش بند میآمد و همین باعث میشد که او برود و جایش را به حقیقت بدهد ؛ حقیقت بی کسی اش .

کفشهای پشت ویترینها ، برایش طمع انگیز بودند ، اما دل به آنها نمیبست . میدانست که برای خریدن یکی از آنها ، حداقل باید یک « سیگار فروش » باشد و نه حتا « گل فروش » و او در بهترین شرایط یک گدا بود که به دنبال مادر خود میگشت ، یک گدای پاپتی . کفشهای بچه هایی را که با مادرانشان از جلویش رد میشدند را خوب نگاه میکرد و وقتی به ویترین کفش فروشی میرسید ، قیمت آنها را میخواند و از روی این قیمتها بود که برای مهربانی مادران آنها ، اندازه تعیین میکرد . مثلن آن دختری که هر روز با مادرش به آن بستنی فروشی میرفت ، مادرش به اندازه ی ده هزار تومن مهربانی داشت و آن یکی کمتر . مهربان ترین مادری که دیده بود ، آن زنی بود که هر روز ساعت 5 بعد از ظهر ، با دخترش ، سوار بر ماشین میآمد و از دکه روزنامه میخرید . دخترش را یک بار از ماشین پیاده کرد و آن همان موقعی بود که به دخترش یک اسکناس پانصد تومانی داد تا به او بدهد ، همان موقع کفشهای دختر را دید و آنها همان کفشهایی بودند که در کفاشی ، رویشان ، قیمت زده بودند : پنجاه هزار تومان . همان زن یک بار هم که دخترش را نیاورده بود ، به جلویش آمد و دستی بر سرش کشید و رفت . آخرین باری که آن زن را دید ، وقتی بود که یک اعلامیه در دستش بود و روی آن عکس دخترش را کشیده بودند که میخندید . از آن به بعد دیگر هرگز مهربانترین مادری را که میشناخت را ندید .

پسری که در آنسوی میدان آدامس میفروخت ، گاهی وقتها که از جایی غذای نذری میگرفت ، برایش میآورد و گاهی هم یکی از آدامسهایش را به او میداد . پسرک بر روی پشت گردنش جای یک داغ قاشق بود و برای دکه دار آن سوی میدان کار میکرد ، او هم مادر نداشت و تازه بدتر از دختر ، یک « نامادری» هم داشت . نامادری اش بود که بر گردنش داغ گذاشته بود ، چون آدامس خورده بود ، وقتی که نامادری خواب بوده . حالا او آدامس فروش بود و به قول خودش « سوخته » ی این کار هم بود . 

دور تا دور میدان جمهوری ، در هر چهار خیابانی که به میدان میخوردند ، مانند او ها زیاد بودند ، اما هیچ کدام مثل او – که در سمت چپ میدان بود – این قدر تنها و کم کار نبودند . لااقل دیگران حرص پول درآوردن را میزدند و او این کار را کسر شان خود میدانست ! او گدا بود ، اما فقط به اندازه نان از مردم پول میگرفت و دیگر هیچ . شرمش میآمد وقتی میدید در جیب پیراهنش یک اسکناس صد تومانی هست و باز کسی دارد برایش پول پرت میکند ، فکر میکرد همه میبینند که او پول دارد و الان است که بگویند او یک دروغگو است و گدا نیست . با خودش میگفت اگر چنین بشود ، او که مادری هم ندارد تا در جبران این گناه از او دفاع کند و حتمن دیگر نمیگذارند همین یک ذره را هم از عابران بگیرد . نمیخواست کاری کند که بهانه ای شود برای قطع شدن همین نانی که میخورد . بعضی شبها که پسر آدامسی ، برایش غذا میآورد ، پول نان را در همان صندوقی میانداخت که رویش نوشته بودند « صدقه » .

پسرک به او گفت برای زمستان باید فکری کند وگرنه از سرما میمیرد . گفت باید در یکی از خانه های نیمه ساز ، جایی برای خودشان دست و پا کنند و شبها در آنجا آتش روشن کنند و کنار آن بخوابند . برگهای تمام درختان خیابان ریخته بودند و همه عابران کم کم داشتند پالتوهایشان را به تن میکردند و چکمه های رنگارنگشان را . پسرک برایش یک جفت کفش آورد که هرچند نو نبودند اما همانهایی بودند که دوستشان داشت ، همان کفشهایی که پای دختر مهربانترین مادر بودند ، ولی کمی کثیف . حالا کفشهایی که پایش بودند ، پنجاه هزار تومان قیمت داشتند اما هیچ کس آنها را نمیدید . همه عابران ، چتر در دست و با عجله حرکت میکردند و دیگر خبری از همان پولهای گدایی اش هم نبود که برایش پرت میکردند . گهگدار ، اگر هوا خوب بود و برف و باران نبود ، کسی پیدا میشد که پولی برایش بیاندازد و البته او نگران نان نبود ، چون نهایتن میتوانست خودِ نان را گدایی کند و نه پولش را . پسرک یک ساختمان سه طبقه پیدا کرده بود که اولین طبقه اش ، یک اتاق تنگ و کثیف داشت که پنجره نداشت و میشد شبها را آنجا ماند .

اولین شبی که خوابیده بود ، نیمه شب احساس کرد کسی کنارش خوابیده و آهسته چشمانش را باز کرد و دید یک سگ بزرگ در حال لیسیدن دستش است . همیشه از سگ میترسید ، ولی این سگ کمی فرق داشت . معلوم بود هیچ نمیخواهد گازش بگیرد و او هم از زور سرماست که به اینجا آمده ، یا شاید هم خانه اش همانجا بود که دختر و پسر به آن آمده بودند . سگ را نوازشی کرد ، سگ که انگار منتظر همین بود ، آرام و مهربان در کنار دختر دستهایش را جمع کرد و پاهایش را دراز ، کاملن نشسته بود . دختر تعجب میکرد که چطور همیشه از دیدن سگهای عابران که به سمتش میآمدند ، میترسید . یا آن سگها مانند این سگ نبودند و یا خودش همیشه اشتباه کرده بود که آنها را موجوداتی خبیث فرض میکرد . این تنها چیزی نبود که به اشتباه در سرش جا افتاده بود ، مثلن از واژه پدر ، فقط یک تصور داشت و آن اسکناس بود و سبیل .

خیلی وقت بود دلش میخواست یک نفر که از خودش بزرگتر باشد و تمیز تر – حالا که مادری پیدا نمیکرد – با او حرف بزند ، فرقی نمیکرد چه بگوید ، فقط این مهم بود که به او فرصت صحبت کردن بدهد . بیشتر دوست داشت یک دختر ، از همان دانشجوهایی که هر روز ، کلاسور به دست از جلویش رد میشدند و به سمت انقلاب میرفتند ، به او چنین مجالی بدهد . نمیدانست چه حرفی دارد و میخواهد چه بگوید ، اما میدانست نیازی مبرم به این دارد که حرفش را بزند ، همین . پسرک ، هم از او کوچکتر بود و هم به مراتب کثیف تر ، اما در کل حاضر بود پای صحبتش بنشیند و حرفهایش را بشنود و ناگفته روشن است که همه اش را هم تائید میکرد ، اما دختر چه نیازی به تائید داشت ؟ او میخواست حرفش را بگوید ، به کسی که میفهمد نه یک نیمه انسان متملق .

سگ اما انسان نبود ، چیزی هم نمیفهمید . اما در چشمانش که نگاه میکرد ، حس میکرد که او هم میفهمد و چه بسا که بهتر از خودش شرایط را درک میکرد . طاقت نیاورد و شروع کرد به صحبت با سگ .

-          میدونی ، من خیلی بدبختم ، یعنی اصلن نمیدونم جزو آدمها هستم یا نیستم ، آخه تو نمیدونی ، آدمها معمولن مامان و باباشون معلومه ، اما مال من که معلوم نیست ، تو مامانت رو یادت میاد ؟ خوش به حالت ، من که فقط یه سایه ازش میشناسم که اصلن هم شکل اون یکی مامان ها نیست . میدونی من خیلی دوست دارم یه نفر من رو مثل بچه ی خودش ، ببره بیرون ، باهام حرف بزنه ، با هم بریم نونوایی . تازه اگه باشه من خودم پول نون هر دومون رو میدم ، فقط اون من رو مثل بچه ی خودش دوست داشته باشه ، دیگه هیچی نمیخوام . اگه اون بخواد میرم مدرسه ، همه اش هم شاگرد اول میشم ، قول میدم . انقدر دوست دارم کیف مدرسه ای بندازم رو پشتم و لی لی تا مدرسه برم که نمی دونی . تازه اگه بزرگ بشم هم براش کار میکنم ، یعنی هم غذا درست میکنم ، هم خودم میرم سر کار ، دیگه دور میدون نمیشینم تا مامورها بگیرنم . اما اینها هم اگه نشه عیبی نداره ، فقط یکی باشه که من رو با خودش ببره قدم بزنیم ، مثل مامان ها و بچه ها . تو یعنی میگی کسی میاد که من رو هم مثل بقیه ببینه ؟ اگه بشه خیلی خوب میشه ، دیگه آدمهایی که من رو میبینن ، اونجوری که الان نگاهم میکنن ، نگاهم نمیکنن . تازه به همشون میفهمونم که من هم مثل اونا هستم ، من هم بلدم آدم باشم . تو چی ؟ تو که بلد نیستی . غصه نخور تو هم یاد میگیری ، کاری که نداره ، باید خودت رو یه ذره بگیری و همه اش ادا در بیاری . دیگه نباید خودت باشی چون اگه خودت باشی که آدم نیستی ، آدمها کسایی رو که مثل خودشون باشن رو قبول میکنن نه کسایی که خود خودشون هستن رو . میدونم اونا خوب نیستن ، اما اونا دختراشون رو میبرن میگردونن ، براشون بستنی میخرن ، میبرنشون مدرسه ، بعضی وقتها هم بوس شون میکنن . من رو که تا حالا هیچ کس نبوسیده ، یعنی نمیدونم که ، شاید اون موقع که بچه بودم بوسیده باشه ، اما من هیچی یادم نیست ، انگار همین جور الکی ، انقدری شدم . میدونی از اون موقعی که یادم میاد ، یعنی اون اولها ، خیلی چیزها برام سخت تر از الان بود ، الان دیگه هیچ چیز سخت نیست ، اما فقط یه چیزایی میخوام ، یعنی فکر کنم بقیه باید این چیزارو داشته باشن ، تو میگی این که من مامان میخوام ، اگه هم شده قلابی ، نمیشه؟ یعنی هیچ کی مامان من نمیشه از این همه آدم ؟ خودم هم نمیدونم ، خوش به حال تو که میدونی مامانت چه شکلی بوده .

سگ با حالتی که بی نشان از غصه خوردن هم نبود ، نگاهش کرد و بعد از این که دختر ساکت شد ، آرام سرش را روی سینه دختر مالید .

از آن موقع همیشه سگ را کنار خودش داشت و سگ هم هر وقت که کسی میخواست به او زور بگوید شروع به پارس کردن میکرد . در آن روزهای بارانی زمستان ، هر سه – دختر و پسر و سگ – زیر باران و برف ، خیس و سرفه کنان به همان اتاق گرم که مرطوب هم شده بود ، میرفتند و غذا هم که معمولن همان نانی بود که به آن عادت کرده بودند .

اما دختر یک روز حس کرد بیشتر از بقیه روزها سرفه میزند . سرفه های طولانی ای که باعث میشد اشک از چشمانش بیرون بیاید و کم کم در میان خلط هایش خون هم میدید . چندین روز با همین حال زیر برف و باران رفت و آمد تا این که یک روز دور میدان جمهوری که نشسته بود ، مردی وقتی خلط سینه ی او را دید که در جوی میانداخت و خونی را که در آن بود ، جلو آمد و پشتش را ماساژ داد و گفت : « تو چرا الان بیرون از خونه هستی ؟ » . دختر نمیدانست باید چه بگوید ، فقط حقیقت را گفت : « من که خونه ندارم ، یعنی مامان و بابا ندارم که خونه داشته باشیم » .

مرد در چشمانش اشک جمع شده بود و همان طور که دست بر شانه های دختر گذاشته بود ، آرام گفت : « میدونم ، میخوای دختر من باشی ؟ » .

سرفه ی دختر باز هم شدید شد ، اما میخواست بخندد . همین خنده ها ناخواسته سرفه میشدند و از این مطلب ناراضی بود . اما شادی را به تمام معنا میشد در چشمانش که میدرخشیدند ، دید . گفت :

-          یعنی شما میخواین من رو تو خونه ی خودتون ببرین ؟

-          آره ، میای ؟ 

-          آخه من که هم کثیفم هم این که گدا ام . شما چندش تون نمیاد من رو ببرین تو خونه تون ؟

-          نه ، خب دیگه گدایی نمیکنی ، کثیف هم نیستی ، یعنی با یه حموم درست میشی . دیگه چی میگی ؟

-          سگم ، اون سگه منه ، یعنی مال من نیست ولی همیشه پیش منه ، اون رو هم میارید تو خونه تون ؟ اگه فقط یه جعبه براش بذارین توش میخوابه ، خیلی هم با ادبه ، انقدر هم مهربونه . اون رو هم تو خونه تون راه میدین ؟

-          باشه . ولی باید تو حیاط بمونه ها . باشه ؟

-          باشه . بعد اگه من رو ببرین ، با خودتون میارین بیرون راه بریم ؟ دستم رو میگیرین ؟

-          خب آره . حتمن ، خب تو دیگه دختر من میشی . حالا بیا بریم ، سگت رو هم صدا کن که بیاد ، اسمت چیه ؟

دختر نامی نداشت که بگوید و اصلن به این فکر نکرده بود که اسمش چیست . شرمنده شده بود و از خجالت این که نمیداند اسمش چیست ، جرات نمیکرد در چشم مرد نگاه کند ، فکر میکرد دستش رو شده و همین الان است که مرد بدون این که او را ببرد ، خودش برود و این شانس هم از بین برود . مرد نفس عمیقی از سر تاثر کشید و این بار سر دختر را روی سینه خود گذاشت و موهایش را ناز کرد .

-          خب چه بهتر ، حالا میتونی خودت برای خودت اسم بذاری . خیلی خوبه که ، ای کاش من هم میتونستم اسم خودم رو خودم بذارم .

دختر ذوق زده بود و نمیدانست چه کار باید کند تا قدردانی اش را نشان دهد . فقط در چشمان مرد خیره شده بود و از ته دل دوستش داشتنش را به چشمهایش منتقل میکرد .

نامی که دوستش داشت ، شقایق بود و مرد هم از آن خوشش میآمد . شقایق درست بیست روز ، هر روز با پدرش در خیابان گردش میکرد و با همه آن بچه هایی که میشناختشان ، خوش و بش میکرد و میخندیدند . پسرک آدامسی هم دیگر در میدان جمهوری کار نمیکرد و شقایق نتوانست او را پیدا کند .

روز به روز حال شقایق بدتر میشد و هر چقدر هم که پدر به دکتر و دوا متوصل شد ، فایده ای نداشت و درست بیستمین روز بود که پس از تب و تشنج ، در کنار پدرش ، مرد .

11/7/82