درد چهل سالگي

حبیب پرتاری

اتفاق آنشب يك فاجعه بود .

وقتيكه خانه رفت بوم را گوشه ايي انداخت و قلمها را روي زمين رها كرد . دلش ميخواست گوشي را بردارد و براي هميشه تمامش كند . آن دختر ديگر تكراري شده بود . اين را دستها و كمرش به او ميگفتند .

بوي اتفاق در خانه پيچيد . مادر سفره را انداخت ، ماني كنار پشتي گريه ميكرد و پدر چركهاي گردنش را ميكشت .

" بيا با اين بي صاحاب مونده بازي كن. "

همبازي خوبي براي ماني نبود و هردوشان خيلي زود از دست هم خسته ميشدند .

صداي زمخت پدرش ، مادر را به اتاق خواب احضار كرد . نور لامپ آشپزخانه در چشمهاي مادر برق انداخت . با استكان چاي به اتاق خواب رفت .

" به بچه ات ياد بده وقتي ميخواد خرابكاري كنه بگه . . . چيز  "

" چي ؟ "

" چي ميگن اونا "

" كيا ؟ "

و او با خودش فكر كرد كه كلمه گمشده پدر شايد مخفف يك نام باشد مثل پابلو پيكاسو . دعواهاي آندو هميشه همينجور شروع ميشدند و او اين را خيلي خوب ميدانست . ماني را كنار سفره تنها گذاشت و به اتاقش رفت . شايد حتي ماني هم ديگر ميدانست كه تا دقايقي ديگر چه جار و جنجالي بپاخواهد شد .

روي فرش اتاقش دراز كشيد . بي هوا چشمش به آينه و شمعدان قديمي افتاد كه بالاي كمد  قايم شده بودند و خاك ميخوردند  .

مادر سعي ميكرد همه چيز را آرام كند . دست پدر را آرام توي دستش گرفت . سعي كرد از بي تفاوتي چهره اش نااميد نشود و به تلاشش ادامه بدهد . اما پدر انگار خودش را با موتور جوشش به نفهمي جوش داده بود . گويي اصلا پي نبرده كه اتاق چه بوي عطري ميدهد ، ملحفه هاي تخت چقدر مرتب شده اند و حتي انگار آنقدر منگ شده كه نفهميد مادر در را پشت سرش چفت كرد ، اتاق را تاريك كرد و فقط آباژور را روشن گذاشت .

مادر نه دلش ميخواست نااميد شود و نه كم ارزش ، ولي كم كم داشت بي حوصله ميشد . پدر برايش شروع به وراجي كرد . اما حرفهايش  هيچكدام به نياز مادر ربطي نداشتند و اين مادر را بيحوصله تر ميكرد .

 همچنان روي فرش ولو بود و نميدانست چرا اينقدر وارفته است . يادش آمد كه امروز بجز يك بستني كه آن دختر برايش خريد چيز ديگري نخورده . از اتاق او صداي پدر هر لحظه به فرياد شبيه تر ميشد و مادركم كم انگار جيغ را تمرين ميكرد .

پدر داد كشيد . مادر با جيغ جواب داد . صداي شكستن يك استكان آمد . براي خوردن شام كه از خيلي پيش پهن شده بود از اتاقش خارج شد .

پدر دستش را محكم در هوا عقب كشيد و شايد در يك چشم زنش چهار و در چشم ديگرش صفر ديده بود كه دستش را رها كرد و قيد سيلي را زد .

"  تو ديگه الان چهل . . . "

با الف هاي كشيده داد زد : مامان !

ماني خودش را روي سفره خراب كرده بود . آشفته تر از تمام كارهاي پيكاسو .

" يه بار هم تو پاكش كن "

بچه هاي سبزه ، نخود سياه هاي خوبي هستند . مادر به تلاش بيخودش ادامه ميداد .

فرداي آنروز همه چيز سر جايش قرار داشت . يك بيست و چهار ساعت آرام و بي دغدغه . با رفيق دخترش به گردش رفت و بستني خورد . پدر سركار رفت و برگشت . مادر اتاق خواب را مرتب كرد و ماني دنبال يك فرصت كوچك بود تا  سفره را نقاشي كند .