چه فرق می کرد…

 علی اکبر جانوند

 

چه فرق مي‌كرد كه جرم چه باشد

 

 

تمام  عمر بيست ساله‌ام در جمله آخري خلاصه شد. جمله‌ي عربي مثل پتك بر ملاجم  فرود آمد. كلمات غريب و سنگين‌! صفحه‌اي از شناسنامه‌ام كه قسمتي از آ‌ن پنج سال پيش پر شده بود، خالي بود. با خواندن  آن جمله‌ي عربي كامل شد. مانند هسته خرمايي از دهانش به جوي خيابان پرت شدم. با غروري مردانه سرشانه‌ها را بالا انداخت و رفت. چه فرقي مي‌كرد كه جرم چه بود. ناشزه يا نا فرمان، نازيبا يا به خاطر بوي دهان، نبود ارث و ميراث يا جهيزيه! چه فرق مي‌كرد كه جرم چه باشد! واقعيت پوست كنده و غير قابل انكاري، سر راهم قرار گرفته بود. قرار بر اين گذاشتم كه پاك بمانم. به سرعت هر چه تما‌م‌‌تر در‌بدري آغاز شد. ده روز خانة اين و ده روز خانة آن. ده ده‌ها مي‌گذشت و دايره روز به روز تنگ‌تر مي‌شد. كار فراري بود و من پيدايش نمي‌كردم. تا اينكه روزي آن پيرزن عبوس، وزوزش را بيخ گوشم شروع كرد. وقتي داستان گذرانم را فهميد،  دست از سرم بر ندا‌شت. كار برايم پيدا كرده بود!

تلفن همراه را به من داد و گفت‌:

« هر وقت زنگ خورد، خودت قرار بذار. آژانس 28000 آشناست. براي ماشين فقط به آنجا زنگ بزن.»

˜

تلفن زنگ زد. با دستپاچگي تمام، خاموشش كردم. يك‌ربع بعد دوباره روشنش كردم. ده‌دقيقه بعد دوباره زنگ زد. فوري خاموشش كردم. به كناري پرتش كردم. يك ساعت بعد زنگ آلونكي كه برايم اجاره كرده بود به صدا در آمد. گوشي آيفن را برداشتم:

« اگه تلفن‌ها رو جواب ندي فردا همة اون چيزها رو ازت مي‌گيرم. اين دفعه آخر‌ه!»

 صداي اهن اهن همرا با تق تق پاشنه كفشش دور شد. سفارش لازم را كرد. قبلاً هم چندين بار متذكر شده بود.

« بزكت كامل باشه! سعي كن وقت رو زياد تلف نكني. مواظب تن و بدنت باش. انق نباشي. خوشرويي بكن. يادت نره اول مايه رو بگيري. اين مهم تر از همه‌اس!»

صداي زنگ آيفون به صدا در آمد.

ـ بله؟

ـ از 28000 خدمت رسيدم.

ـ آمدم. چند لحظه منتظر باشيد.

 با بي حوصلگي تمام، موهاي بلندم را بستم و خط و خطوطي دور چشم‌ها و لبم كشيدم. كيفم را برداشتم. نشاني را مي‌دانست. راننده يك ريز صحبت كرد. هيچ چيز نفهميدم. مقابل ساختماني توقف كرد و گفت‌: «اينجاست‌!»

تپش قلبم بسيار بالا رفته و فشار خونم افتاده بود. تلو تلو عرض حياط را طي كردم. در سالن باز شد. صدايي در گوشم پيچيد‌:

« جمال‌تو عشق است‌!»

چهار شبح چهار گوشه نشسته بودند. زير لب سلامي‌كردم و كنار نشستم.

ـ نوشيدني، كشيدني، تزريقاتي، بالا انداختني، چه مايه حال مي‌كني؟ يالا كه ما رو از انتظار كشتي‌.

به ز‌حمت گفتم:

« هيچ كدام.»

 سرم گيج ‌رفت. فضاي نشيمن پر از دود و بوهاي جوربه‌جور غير قابل تحمل بود. وارد اتاق شدم. كيفم را زمين گذاشتم‌. در اتاق نيمه باز مانده بود. به همديگر تعارف مي‌كردند‌:

« تو برو‌!»« نه! تو برو!»

 صداها جوان بود و تازه كار به نظر مي‌رسيدند. باراني را از تنم در آوردم. دوران سرم بيشتر شد. مقابل آينه ايستادم. تصويرم محو شد و‌هاله‌اي غبار‌آلود اطرافم را فرا گرفت. تيغ موكت‌بري كنار قيچي و لوازم ديگر داخل ليوان مقابل آينه، توجه‌ام را جلب كرد. تيغ را برداشتم بسيار خوش دست بود. روي تخت دراز كشيدم. دستة مو‌كت‌بر را در مشتم فشردم. هنوز به هم تعارف مي‌كردند. پتو را رويم كشيدم. فضا آرام آرام تاريك و تاريك تر شد و من با سرعتي وصف ناپذير در دهليزي تاريك به پرواز در آمدم.

                                                                                                   

مهر ماه80