نامه ای به آسمان و …

  احمد حیدر بیگی

 

 

 

درآاستانه ی دریا فریاد میزنم

با ابر سر به شانه ی کوه می گریم

با باد می شتابم و می مانم

می نشینم و می میرم

با شعر خودم را شخم می زنم

و در شیار زخم هایم وازه می کارم

اما بهار نمی آید

باران نمی بارد

 

 

در زیر این طاق ضربی

روزنی در سقف

با ستون روشنی گرد آلود

صبح و غروب را می نویسد بر دیوار

یک لحظه  یک نفس  یک پلک

در جای خود نمی مانم

هر روز  سوار بر زمین

در کائنات می چرخم

و هیچ نمی دانم

در قلمرو کدام ستاره می گردم

و هیچ نمی دانم

فردا  زمین هنوز

در زیر پایم هست؟

یا دود می شود؟

 

 

من بیشتر از غریزه می خواهم

من بیشتر از حواس خود می دانم

من مرگ را می شناسم

و آگاهم   از حقارت زمین

در بی کران بی پایان

و عمر نا چیزم در وسعت زمان

 

و از خودم

یک نقطه در ازدحام

 

 

 باید پیش از مرگ

نامه ای به آسمان بنویسم

برای فواصل نوری

در عمق کائنات

با تصویری از شهرهای زیر طاق

و آدم های محبوس

در تاریکی نمناک

و بسپارم به صخره های سرگردان

در حوالی زمین

چون نامه های استمداد

در بطری سپرده به موج

از کشتی شکسته

به سوی سواحل امداد

یا پیغامی زندانی

بسته به پای کبوتر

از برج قلعه ا ی متروک

برای افق های دور دست

شاید هنوز از خدایان قدیمی

کسی زنده باشد

و شاید  سفینه ای از سر تفریح

فرود آید

و مرا برهاند

از طاق و این همه زندانبان

از "بیگ بن"  "ایفل" " بوندستاگ"

از "کرملین" از تندیس"آزادی"

از آدم های همیشه در پرواز

با هیئت بلندپایه همراه

و این همه "اجلاس"

در پشت در بسته

برای افزودن

بر ضخامت دیوار بر ضخامت طاق

 

 

باید نامه ای به آسمان بنویسم

برای رهائی

از فرایض موروثی

از آنچه "باید"

از آنچه "نباید"

از سیم خاردار

از آدم های آدم خوار

از انتظار  انتظار  انتظار

 

 

باید نامه ای به آسمان بنویسم

در طوماری بلند

با امضای من

و تمام گرسنه ها

لاغرها

گردن های کج باریک

در برابر غبغب ها

دهن های پر از نفرین

لب های پر از دشنام

بچه های خیابانی

آدم های خمیده

بر سکوها و پله ها

بازوهای کز کرده

در سایه های مجانی

آدم های زیر حلبی ها

آدم های روی مقواها

آدم های به فکر فرار

آدم های به فکر نجات

آدم های بی قباله

در پشت میله ها

آدم های روی تخت های عمومی

آدم های توی اردوگاه

آدم های پشت مرزها

آدم های پشت صحنه

آدم های روی صحنه

آدم های بی سفر

آدم های توی صف   با عینک وعصا

 

 

باید نامه ای به آسمان بنویسم

از جانب رستم های وصله دار

آرش های مسافر کش

سهراب های کلیه فروش

تهمینه های خیابانی

سودابه های صادراتی

شاید  آدم های فضائی

سم دار. یا دم دار

با چشم های نجومی

و شامه های نفس یاب

در اکتشاف زندگی های مدفون

فرود آیند

و ما را بیابند

در زیر لایه های فراموشی

 

باید بنویسم

 

 



آنچه می دید

تکه تصویری بود از آسمان

وارونه در گودال

آنچه نمی دید

آسمان بود و کهکشان هایش

 

*

 

نامت را چه درشت

نوشته اند به طاق دهانه ی پل

نام فردای تو چیست

ای بزرگراه بزرگ

 

*

حضورت اهانت است به من

ای برادر ناتنی

شیطان، شاید

خلوتی داشته ا ست

با "حوا"

در راز پوش درختان

 

*

یک دقیقه سکوت

در مرگ این همه سال

این همه سال سکوت

در مرگ یک لحظه

که باید چیزی می گفتیم

و نگفتیم

 

*

گریه کردم

بر گوری گمنام

با طلب آمرزش

برای مردگان بی آزار

 

*

 

اشرف مخلوقات منم

هیچ ذیروحی دروغ نمیداند

من، میدا نم

 

*

کوچک ها بزرگ می شوند

بزرگ ها، کوچک

سوار ها پیاده

پیاده ها سوار

آسمان فرمان می برد از زمین

تا لوله ها ،به سلامت

از زیر سلول من بگذرند

 

*

این خانه من نیست

می گویی هست

این نقشه

این خلیج

این خزر

این خانه آشناست

می دانم

صدا ها غریبه اند

 

*

ترا دوست دارم

با نگاه خون آلود

نشسته بر ویلچر

مرا دوست نداری

با دو پای هم قد

و دست های رام

مگر منم، که ترا،

 آنجا نشانده ام

 

*

باد های سرد از شرق می وزند

هار و تازیانه به دست

تا دانه های جوان را

بکوچانند رو به غرب

در خاک های بومی ،

روئیدن ممنوع است

 

*

بسیار از یاد برده ام

و خواهم برد

جز دستی

و دستمال سپیدی

از پنجره ی بلند

در برج مانهاتان

یک لحظه،

قبل از فرو ریزی


 

 

ای نیامدگان

 

ای نیامدگان

ما  هر چه بود خوردیم و نوشیدیم

و سفره برچیدیم

و آنچه سهم شما بود

به نرخ نان ونفس

به فاتحان شبیخون فروختیم

آب را تا زرفا

خاک را تا لایه های گدازان

جنگل را تا اعماق

 

 


هرزه روئیدیم

با ریشه های رونده

و تکثیر شدیم

گله ها را خوردیم

ماهی ها را خوردیم

پرنده ها را خوردیم

یکدیگر را خوردیم

_ چاق ها لاغر را

_-درنده چرنده را

وپا جوش برج ها و کاشی ها

بر ساقه های خیابان روئیدند

و شهر پر شد

از خلوت فروشان لاغر

و دستهای کج کوچک

و "گرد شدگان"

در پستوی سیگار و زرورق

ای نیامدگان

می دانیم در راهید

با سینه های پر از نفرین

و مشت های پر از دشنام

اما چیزی نمی یابید

جز آنچه نمیشد خورد

جز آنچه نمی شد برد

 


 

ای نیامدگان

ما

بی لقمه

بی جرعه

و شرمسار شما مردیم

سکوت را بر ما ببخشائید

_اگر بتوانید!