شعرهای داوود صالحی

 داوود صالحی

 

اتاق را از خواب بيدار مي كنم

ادامه مي دهم

به راه پرپيچ و خمي

كه گردنه هاي اش

كتابخانه ها داشت

از گونه هاي الفبايي كه نمي شناختم اش

در آن سوي ناشناخته ها

چرا نمي سوخت

مي دانم

من بودم كه براي خاموشي

روشنايي مي دادم .

 

سپيد آيينه است

درياي هر شب آيينه اي است

پر از نوعروسان دريايي

چشمي براه زوجي در درياي بيكران

آذين بسته اند دريا را

با نوارهاي سپيد گل گلي

و لوس مي كنند خود را

در ميان نرده هاي زندان من

نشسته ام

دريا و عروس هاي اش آيينه ي من اند

ماري در آغوش دريا مي خزد

گوش مي دهم به آواي دل زمين

كه به تهران مي رود

و ماري كه در آشفتگي خيزاب چرخ مي خورد .

 

بعد از تو رنج روزگارم را سوزاند

هنوز از داغ جداي ات مي سوزم

مرا همدمي نيست

زيباي من

اي نيمه من

با رنگت

زندگي ام را آذين بخشيده ام.

 

در جستجوي زمان پژوهش مي كنم

ارمغان اش براي چيست ؟

هراس و درد

نوا و رنج

مرا بازگردان

به شب هاي با تو بودن

به نواهاي با تو خواندن

به نماهاي با تو ديدن

باز گردان مرا به خويش اي مهر گمشده

شايد سكوت ، رنج را براند به دور دست .

 

9/7/81

 

 

 

فرسنگها از تو دورم

نشسته اي در مهي فيروزگون و سرد

با چشماني از زمرد و آهن و اتم

مي نگري

مرا در دور دست

در چشمنداز سنگين و مرگبار تو

مرا راهي است

در آن شاه نشين گرم

در آن اخكرهاي اتم

كه رنگين كماني از راديواكتيو

در ابري تاريك و سرد

سرود مرگ زمزمه مي كند .

 

4/10/82

 

 

پاييزم

بسان انارهاي گلگون چاك چاك

پاييزم

بسان گل هاي كمرنگ صورتي

كه با بوي اندكي از باران

سبز مي شود

بلند مي شود

و انگاه در اندوي بهار غمگنانه مي ميرد

درست بسان تو كه بزرگ مي شوي

و بهار در چشمانت اشيانه مي كند .

 

5/10/82

 

سال ها آرزويم بود

سال ها آرزوي هر انساني است

در پيكار آدمي با عمر

و اين شد بيكار تماشايي ما

كه زنگش آوازه هر كوي و بر زني است

و نامش پايكوب هر دشت و دامني است

و خاكش توتياي چشم هر كسي است

 

كنار پشته ابراه در پاييز بي ارغوان

نشسته با بهار و پر وزش

در خيال گرم انديشه

در ريخت پرنده اي عاشق

در دور دست ترين بهار آن سوي مهرباني پاييز .

 

8/8/81

 

 

 

 

 

 

 

 

هر روز

از دريچه تنهايي

مي نگرم به بامداد

تا خورشيد سبز شود

و دمي ديگر جهان گيسوان اش را در خويش شانه كند

بسان زني دلباخته

كه چشم براه مردي بر گذرگاه شهر

سر در گم در بين : آيا مي آيد و آيا نه !

و ساعت اش ثانيه ها را قورت مي دهد

و اشكي سرگردان در آبخست چشمانش به لرزه مي ايستد

و مي چكد

و مي ريزد

بر دامنش

و مي افتد بر خاك

در شهر پير گل بيوفايي جوانه مي زند .

 

13/8/81

 

 

نه تنها واژه ها گزنده اند

نام ها گاهي نيز

و بسان سوفار جگر را سوراخ مي كنند

دل را مي سوزانند

و دوداش

آدمي را نابود مي كند

نام ها نيز گزنده اند

بسان جنگ

جگر را مي سوزان اند و

كژدم وار مانند تو بر دل نيش مي زنند .

 

17/8/81

 

 

 

شب بيرون از ما مي گذرد

و ماه درون آب

در ميان غوك ها و جيرجيرك ها

نيرنگ باز خيال انگيز

عروس خوش نقش و نگار آبي

اكنون تراشه است از اورانيوم غني از شهوت

و انبوهي از ابر و خيال زشت .

 

شب ماه را به دالان كوه سياه مي راند

تا زادروز كودك اش در لبخند بامداد

كه شب را معنا دهد

بر چمنزار زرگون تا شبي ديگر .

 

2/9/81

 

 

مي خواهم ببينمش

در نم نخست باران

بر لبش گل زردي جوانه مي زند

و بر لپ اش خون دلم پاي مي زند

آه !

گذرگاه باريك غمين ساده ي روستاي دور افتاده ي ما

مردي بدون پا بر گذرگاه متروك

و پاييز بال هاي پريشان گذرگاه را

آشفته كرده است

 

9/9/81

 

 

چرا نمي پذيري

زندگي جز اين آهنگ ديگري نمي زند !

انديشه ام بيمارستان زندگي است

كودكي نوپا

مهمان اندوه هاي دور و دراز من است

بال مي زنم

با رنگي از اميد

كه ادامه نام همين آدمي است

كه بر گرماي هواكش مهماندپذير هويزه خفته است .

مهمان سال و ماه

اندوه هاي ارغواني

چنگ انداخته اند بر ارزوهاي ما

چرا نمي پذيريم

ارزوهاي ما

گهواره جنبان زندگي است

آنان پير نمي شوند

برنايند

انديشه هاي مان با نگاره اي در آرزوي روز ديگري !

 

 

 

10/9/81

 

واجي شورشگرم

پر مي كشم از روي سپيدي كاغذ به بيابان دل

در سايه ي زرد شهر، غم را مرهم مي نهم

لبريز مي شوم

از كتاب ها و شهرها

و الفباي دريايي مي شوم

بدون گمشدن در راز

از جويبارهاي نرم به هم پيوند مي خورم

آواز خوان و شورشگر

در ميان جمله هاي دفتري

و گيتي از جويبار لحظه ها پر مي شود

دريا و جويبار و بيابان

مبهوت بلنداي تو مي شود

سرگردان بيابان ارزوهاي بدون پايان ام .

 

30/9/81

 

 

در آب خروش و غوغاست

اقتصاد در آرايش قلم كاري آن سوي آب هاست

در دشت پر اميد .

 

آيينه هاي تن سوهش ها را بيان مي كنند

در آشتي چه مي گذرد

كه جنگ آن را معنا مي كند و بس .

 

در پايين دست چه مي گذرد

سوگواري

شيب جو پشته اي تهي از آب ميزبان گلي ا ست با برگهاي پريشان

 

    پژمرده  در آواي دود و سرب

شتابان مي گذرم

كوچه ها را مي كاوم با چشم هاي خود

شايد چيزي برويد رنگين همچون ارزوي كودكي.

7/10/81

 

 

چه مي كند ؟

اين پرنده در ميان لوله هاي نفت

در كوچه هاي لوله در پي چه مي گردد ؟

افتان و خيزان

مي گذرد در طواي لوله ها

 

پرنده بر نرده ي آهني آغشته به نفت خفته است

با كالبدي خشك

پرنده در جستجوي چه بود ؟

كه شب و بامداد باغ را رها كرده بود

و اينگونه

به رنج مرگ دلباخته بود ؟

 

 

بر كوهستان و تخته سنگ

برف

رام مي شود

آب مي شود

و بر كوره واهاي تنگ كوهستان سينه مي سايد

تا رازش را با زمين بخش كند

 

مي بارم

در ميان خشم و تيرگي

آب مي شوم

چرخ مي خورم در گرماي گلوي جاده ها

نفوذ مي كنم

و روزگار را به آشوب مي كشم

دم ها را گذران مي كنم

در نام مهربان خويش

كه مي ميرد

در بين كوره راه باغ انگور

 

نوه ماه لرزان است

دريا آرام و چرب

نه خيزي و نه فريادي

 

گل كرده است دريا

پر موج كوهه اي كه نيست