برایم تعریف کرد

 محمود

نیمه وقت کار می کردم. هفته ای سه روز. در یک فروشگاه بزرگ خوار و بار و میوه و سبزی فروشی. زمان کارم مشخص نبود، گاهی نوبت صبح بودم کاهی عصرها تا آخر وقت، تا ساعت ده شب. صندوقدار بودم. صندوقی که هیچ نوع کارت بانکی قبول نمی کرد، فقط نقد. و این یعنی مشتری سریع رد شود و برود. در حقیقت نام دیکر این صندوق ها : "  صندوق سریع " است.  

 

به هنگام کار، بخصوص وقتی شلوغ بود، کمتر به اطرافم نظرمی چرخاندم، سرم را می انداختم پائین، و با سرعت هرچه بیشتر، کالاهای چیده شده روی میز متحرک را از جلوی چشم الکترونیک رد می کردم. سال اول دانشکده بودم، وبه این کار برای موازنه خرج زندگی ام نیاز داشتم.

مدتی بود مشتری جوان خوش قد و بالائی، در روز های کاری ام، گاه تا سه نوبت در صف پرداخت می ایستاد. علت جلب توجهم، این بود که درهر نوبت بجای پول نقد، کارت اعتباری می داد و کارم را از سرعت می انداخت.  

 و من هر بار تقاضای پول نقد می کردم، او هم با کمی معطلی پرداخت می کرد و می رفت.

آخرین بار که باز بی توجه به مقررات کارت داد، واقعن ناراحت شدم.

 

" آقای محترم، چرا توجه نمی کنید، در این صندوق ، ما فقط پول نقد قبول می کنیم، این همه صندوق دیگر، همه کارت قبول می کنند، به آنها مراجعه کنید…"
به فارسی جوابم داد:

- من می خواهم با شخص تو معامله کنم، صندوق دیگر نمی روم.

من هم به فارسی گفتم:

" پس لطفن Cash پرداخت کنید. "

- در این صورت، هم سریع باید بروم رد کارم، هم نمی توانم صدایت را بشنوم.

و امان نداد خودم را که شوکه شده بودم پیدا کنم.

- خودت می دانی چقدر خوشگل و جذابی؟

 بی اراده و بدون تعقل، گوشی تلفن کنارم را که برای رفع اشکالات کار مورد استفاده قرار می دهیم برداشتم..

- داری کمک خبر می کنی؟ ناراحتت کردم؟…می بخشی!…این هم پول نقد…

" نه، می خواهم بگویم کسی را بجایم بفرستند، خسته ام، می خواهم بروم خانه…

بسیار مهربان نگاهم کرد، و بدون گرفتن مانده پولش، آرام گفت:

- دوباره پوزش می خواهم، گناه از دل من و خوشگلی توست…خدا حافظ…

و رفت.

 من از آن روز جور دیگری شده ام… او هر گز دیگر به این فروشگاه نیامد.

و من دائم چشم به را هم…