استخوانها با هم نزاعي ندارند

 علی اکبر جانوند

علی اکبر جانوند متولد 1347 است، نخستین شع ر ها و قصه ‌ هایش را درسال 1368 و در مجلات ادبی آن زمان به چاپ رساند. اولین کتابش را سال 1377 و دومین کتاب او در سال 1380 به چاپ رسید. تاکنون پنج اثر را به چاپ رسانده و یک رمان نیز آمادۀ چاپ دارد.

به كودكان افغان و آنهايي كه قلبشان براي صلح مي‌تپد

 

آدمها بعضي وقتها از دندة چپ بلند مي‌شوند. امروز صبح، به نظر، من هم از دندة چپ بلند شده‌ام. از سپيدة صبح تا حالا كه بوق سگ زده، عين يك چرخ دندة بي‌روغن‌، قرچ قرچ استخوانهايم صدا كرده‌اند و دور خودم چرخيده‌ام. الآن هم ناي ايستادن ندارم. قريب دو ماه مي‌شود كه استخدام شركت راه سازي «دبليو بوش» شده‌ام. اصلاً نمي‌خواهم بدانم كه اين آقاي دبليو بوش كي بوده و چكار كرده است. فقط اين مهم است كه توي اين هواي پاك، بدون هيچ‌گونه آلودگي صوتي، تصويري، هوايي و يا زميني، مشغول تهية پروفيل طولي و عرضي اين راه طولاني و عريض مي‌باشيم. اين را نيز مي‌دانم كه اين شركت به ياد آقاي دبليو بوش تأسيس شده و قرار است پل ارتباط مابين شرق و غرب باشد. اين جادة عريض و طويل با هزينة خانوادة آقاي بوش ساخته مي‌شود. طبق برنامة زمانبندي بايد از امروز صبح گمانه‌زني در درة عميق و ترانشة بلند كنار آن‌، در نقطة صفر مرزي شروع مي‌شد. با همة چپ‌دندگي و بد‌قلقي كار حفاري شروع شده و تقريبا ًهمه چيز خوب پيش مي‌رود. حال سگي‌اي كه از صبح گريبانم را گرفته رهايم نمي‌كند. وقتي اين جور مي‌شوم‌، از همه‌كس و همه‌چيز بيزار مي‌شوم. توي اين حال و هوا فكر مي‌كنم همه مثل من هستند. نگاهي به دور و اطراف مي‌كنم‌، هر كسي كار خودش را انجام مي‌دهد. حفار‌ها هر كدام، چاهي به قطر يك متر و عمق دو متر حفر كرده‌اند. خاك سست است و هنوز به خاك بكر نرسيده‌اند. ناگاه يكي از حفارها فرياد ‌‌‌‌‌مي‌زند: استخوان!استخوان!

 با بي‌سيم به سر‌گروه جستجو خبر مي‌دهم. با فاصلة زماني اندكي سر مي‌رسند. روي تمام وسايل، ماشين آلات و خودرو‌هاي گروه ويژه، آرم اسامه نقش بسته است. كار گمانه‌زني متوقف مي‌شود و تعداد زيادي مشغول برس زدن استخوانها مي‌شوند. جعبه‌هاي بي‌شماري روي زمين چيده شده است. پلاكها را بررسي مي‌كنند و استخوان هر پلاك را با احتياط تمام‌، جداگانه درون جعبه مي‌گذارند. آمبولانسها و آدمها با لباسهاي اجق‌و‌جق لابه‌لاي كانتينرها جا به‌ جا مي‌شوند. مرد ميانسالي با اشارة دست‌، قسمتي از گودال را نشان مي‌دهد و مي‌گويد:اينجا را بگرديد.

 با زبان لاتين از او مي‌پرسم: مگر شما اينجاها را مي‌شناسيد؟

 سر بلند مي‌كند و با مكث خاصي مي‌گويد: دقيقاً شب آخر! شبي آرام و سياه‌! با نور منورها و انفجارهاي پي درپي روشن شد. خروارها بمب و مواد منفجرة جورواجور‌، روي سر مردم‌ غيرنظامي و نظاميان  ريخته شد. آخرين شب جنگ بود و اين پل نيز همان شب تخريب شد. خيلي از كشور‌ها در جنگ شركت داشتند. نيروهاي ائتلاف به تمامي جهات يورش بردند. دعواي فيل و فنجان بود. فرقي نمي‌كرد‌، آدمها كشته مي‌شدند. گلوله و بمب‌، مليت و لباس و پرچم و قيافه و مذهب را نمي‌شناسد. اما عكس آن صادق است‌.»

«‌يعني جانباختگان بمبها و گلوله‌هايي كه لت و پارشان مي‌كرد را خوب مي‌شناختند؟»

لباس نظاميان جانباخته كمتر پوسيده شده است. استخوانها را درون جعبه‌ها قرار مي‌دهند. يكي داد مي‌زند: اين جعبه يك استخوان پارو اضافه دارد.

 آن يكي مي‌گويد: اين جعبه لگن ندارد.

  آنهايي كه كسر و كم دارند از استخوانهايي كه پلاك ندارند‌، بر مي‌دارند و جفت و جور مي‌كنند. بعضي از جمجمه‌ها كوچك و بسيار سست هستند. يكي پس از ديگري جعبه‌ها را بسته‌بندي مي‌كنند. روي هركدام بر اساس شمارة پلاكها نشاني مقصد‌، نوشته مي‌شود. «يو اس آ‌، بريتانيا، فرانسه‌، بلژيك‌، افغانستان و…»                  

ـ آقا معني اين آرم چيه؟ اسامه كي بوده؟

ـ مگه شما اسامه رو نمي‌شناسيد؟

 ـ خير! بيشتر سرم توي كتابهاي مهندسي بوده.

ـ پسرم‌! آقاي دبليو بوش، چندين سال پيش مي‌گفت كه اسامه ساختمانها را منفجر كرده‌، مي‌گفت توي شهراي شلوغ دنيا‌، بمب منفجر كرده. خواست كه اونو بكشه اما هرچه هواپيما فرستاد و بمب ريخت، همه‌ش  به دورو‌برش خورد! بيشتر مردم عادي مردند. هي بچه‌ها مردن، زنا مردن، سربازا مردن، هواپيما‌ها خسته شدن، بمبها شرمنده شدن از اينكه اون همه كلوخ و چپر رو خراب كردن. شايد همه يكي بودن! حالا بچه‌هاي آقاي دبليو بوش و آقاي اسامه بعد اين همه سال به خاطر جبرانِ كارآي باباهاشون مي‌خوان راه بسازن، مدرسه بسازن، كارخونه بسازن. استخوانها رو به وابستگان برسونند. هر چند ممكنه استخوان بچة افغان رو بفرستن بريتانيا! يا اينكه بلژيكي رو تو قبر افغان دفن كنند. اشكالي نداره، استخوانها با هم نزاعي ندارند. دنيا هم خيلي فرق كرده. ديگه مثل اون زمونا نيست. همه جا آشتي‌كنانه! كسي به فكر توليد سلاح و كشت و كشتار نيست. هر كسي فكر اينه كه يه گوشه رو آباد كنه! فكر مي‌كني اينا خيالاته؟ دنيا فرق كرده عزيزم! اينطور نيست؟

ـ نمي‌دونم! ممكنه!