دو شعر از داریوش رضوان

داریوش رضوان

 برف و خون

 

اتو کرده بوست را

سوار بر خودت میشوی

تا جهان

پیاده رفته ای .

چه کسی حباب خورشید را

ترانه -

و مواظب پنجرهء روبرو میشود

که هوای بیگانه ای در سر دارد .

سوار بر خودت میشوی و

ایستگاه،

پر از برف و – خون میشود

با دستی ،

که مرا بخش میکند

 

 

 

سوگ سرود

 

سوگسرود نوک گنجشکی

هیچ شقایقی از یاد سرخ نبرده است

که قطره – قطره

چشم آبی کودکی،

می افتد و

تو به هیچ قیمت نمی خری .

برهنه کن زبانت را،

خودت را .

بنارس،

جای دختران ما نبود .

وچشم دختری،

توی پنجره ات می افتد،

که یاد سرخی

از هر شقایق گرفته است .

برهنه است، چشم آبی کودکی،

من که :

بادبان گیسوان خواهرم به کسی نبخشیده ام.