شب است پنج دقيقه به نيمه

یوسف شیروانی دوست

 

باز كه خانه ساكت است و سوت و كور.بوده.هميشه بوده.صداي به هم خوردن پنجره بود نه؟ چرا خانه را تاريك رها كرده و رفته؟ نكرده لامپ هال را روشن بگذارد اقلا.سياه است اينجا اما حتما الان سفيدي گچ ديوار روي كف دستم نشست كرده.آها اينجاست.لعنت به تو باز كه روشن نميشوي!

كفشم را نكنده ام.چه وقت شب است؟ ساعت سينه ديوار هم كه نگاه ندارد.هميشه خدا برايش پنج دقيقه به نيمه شب است.حالا اينجا بود يا آنجا؟ چه فرق ميكند اصلا. نصف شب است الان؟ خانه كه خيلي تاريك بود.بيرون چي؟ بيرون؟! من كه بيرون نبودم ولي داخل هم نبودم.خب پس صداي در است مثل اينكه.چه ميكوبد هم!آمدم!آمدم! چه خبرتان است نصف شبي. سر بريده آورده ايد مگر.

در كه باز است.پس كي الان كوبه ميكرد؟نكند باز گذاشته بودمش؟ اين صداي چيست؟ سهيلا مادرم است كه ميخندد؟ كجا بود كه من نديدمش؟ چه خنده مكارانه اي!چه تاريك است اينجا! اين ديگر صداي كفش كيست؟ تاپ تاپي هم ميكند.سهيلا كفش اينجوري ندارد.هميشه كفش سياه نوك تيز پا ميكند با قاب نازك و ريز.يعني حالا ميپوشد از وقتي كه لباس عزای فوت پدرم  را كنار گذاشته.صداي پاي خودم هم كه نيست. من كه هميشه كتاني نارنجي پايم ميكنم.حالام كه سياه سياه است.يا نه انگاري كفش پايم نيست. يا هست؟اما خيل خب! آرام!آرام!من الان ايستاده ام. بي حركتم. ولي ولي باز هم صداي پا مي آيد.تاپ تاپ كفش مردانه است گمانم.

از سر دردم است شايد.گيجم. دارم هذيان مي گويم. انگار با چيزي قايم زده باشند توي سرم. دور مچ دستم ميسوزد.نه آنقدر زياد. اما قبلا ميسوخت.خيلي هم ميسوخت. چرا همينجور آويزان و ويلان مانده ام؟ بروم توي اطاق.كدام اطاق؟ اينجا كه همه جايش مثل هم است. اصلا الان كجا ايستاده ام؟ خانه خودمانم يا جاي ديگر؟ باز هم دارد ميخندد.دارند ميخندند.بلند هم. مثل اينكه دستم به دستگيره در گرفت.كمي عقب تر بروم.خودش است.اينجا اقلا كور نور چراغ خوابي دارد.صداي ناله از توي اطاق مي آيد.ناله؟! من هم كه دارم ناله ميكشم.مچ دستم چه ميسوزد.تو بروم. باز كه ناله كردم.نور كم رنگي است. صورتيست.هماني كه خيلي دوست دارم.كم جان است ولي شكوه زيادي دارد.صداي ناله بود باز هم. كي اينجاست؟ كي اينجاست؟ بايد الان طوري ميشدم. خون توي سرم يخ ميبست مثلا.ترس.هان… بايد مي ترسيدم. ولي هيچ طوريم نيست.

آن كيست كه آنجا افتاده؟دستهايش را هم كه طناب پيچ كرده اند.فرق سرش دهان باز كرده. موهايش روي صورت ريخته اند. سرش را روي شانه انداخته بخاطر آن است حتما.دامنش بلند است، صورتي است اما روي رانش كه آن هم صورتي است، جمع شده، چين برداشته و سايه خورده پايين.دو پایش دور از هم افتاده اند.كاش ميشد نزديك تر بروم. دستهايش را باز كنم يا لااقل صدايش بزنم. پاهايم را انگار به زمين دوخته باشند. يعني اينجا كنار آن صندلي چوبي پشت ميز تحريريا آنجا روي تختش هم ميتوانم بروم اما خودش كه بين اين دو تا افتاده

عقب تر بروم.شايد بايد به ديوار تكيه بزنم.چرا همه چيز دارد محو ميشود. نه نرفته اند! هستند! مچ دستهايم ميسوزد.سايه سايه مردانه.باز هم آمده.آمده سراغ من.اين اين را ديده بودم. بايد فرار كنم.همسايه ها را صدا بزنم. همان سايه سياه دستش است كه سنگين است كه فلزي است.همه دنيا دور سرم ميچرخد.بايد بروم آنجا وي تخت.دارد دنبالم مي آيد.حالا دیگر میتوانم  بروم پايين. بین صندلي و تخت

 

باز كه خانه ساكت است و سوت و كور.بوده.هميشه بوده.صداي به هم خوردن

 

9/7/84 تا 23/8/84