شعر آستان ساق ماهي

 وحید ضیایی

به ساقی قهرمان

 

چوب لاي حرفهايم نكن بغل تو خوابي هم اگر تكرار شود به اندام شبانه ات مي ماند كه بسيار سوخته بازو ها در حوالي تفت مي باريدي  و كوير در نصف النهار گوشت آلويت براي مارهاي افعي عاشقانه مي نوشت درشت ترين كلمه ي بهار شكوفه است تا زمستان تاب پيرهن سفيدت را بگشايد و علفزاران درنشاني ستبر ريشه هايش آب را در آتش و خاك را بي باد در نرم نگاه و حضور و آغوش و گذشتن تاويل بستر كند.

آب: اولين دريا بي قصه پرياني كه لخت شرم را اعدام مي كردند در شورشي سبز رنگ بر كرانه هاي لبهايي لغزيد و نام ماهي ها بسته به پاهاي پولك درشتي روييد. ماهي ها وقتي افقي راه مي روند، نگاه مي كنند، تشنه مي شوند و در خواستگاه خزه بسته شان مي جويند مي بويند و تنگ ها- تنگ هاي پارچه اي- جز در وصله پينه ها هواي آزاد  را بر ايشان نمي خواهند. ماهي هاي سرخ، كه اجدادشان در بدوي ترين رقص ها با پرها مي خوابيدند در جنگا وري سلحشوران بي آستين، در شورش آتش و داركوبهايي كه روي طبل خواهانشان نوك مي سپوختند و آب در مغز دنياي جديد بو مي گرفت.

بر خلاف هر چه هست لكه لكه باد مي خوردند ماهي هاي سفيد و جز آنها كه در نقاشي ها موج كبير مي آفريدند، سفيدها، سفيدهاي خونريز!

و زرد ماهي ها كه آفتاب در محور شمشيرها شان ارّه مي شد تا شكل  داس، شكل درو شكل روياهاي بلندي شوند كه در انحراف زخم بلند دودي شان هنوز وقت دايره سرخ را فرياد مي زنند. ماهي هاي زرد كوچك آبي.

و ماه و شب و درخت و جنگل و تارهايي از چهار چوب سفيد و سرخ بيرون مي زند و ماهي هاي سياه در آخرين تلاش دريا را به رنگ سياه مي پسندند و كاش سوخته بودي كه سياهي سترك تر است. خاكم به سر در فوران تو مي رويند هزاران سال بي مقدار و از غبار نعل اسبهاي تاتار تا صورتي كه مي شويي مي حلوليم در گياه و آب و نبات. مرا در اتاق سينه ات محبوس كن و جز روشنايي مهتاب صورتت پنجره اي براي نفس كشيدن برايم باقي نگذار مردمان در موجي كه نمي آفرينند غرق مي شوند و ما در خاكي كه نمي پذيريم گم. صبح دگرگوني غليظ اوقاتي ست كه هوا را تكلم مي كند به غريزه درخت و هيچ درختي در شب محكوم به مرگ نمي شود اگر آدمي زير پايش جان داد، كشته شد تا آبروي كسي باقي نماندو درختم! در بيشه زاران فريادي هست كه زمين را به دوئل مي خواند و چمن هاي سينه ي شب بي هيچ حادثه اي تا عرق ريزان سحر شعر مي خوانند.

من تجسم آتش: به آب مي زنم و به زور در دل دريا جا مي گيرم تا فلس هاي تن ماهي هاي مرده به من عادت كنند تا آب شش هاي كوسه هاي پير نامم را در نبردهاي سختشان بي جا بياورند تا انگشتهاي هر خزه اي دستي باشد تا دريا آنگونه باشد كه بوده بي رحم و پر ستيز و آرام و قانون هيچ نقشه اي حتا بركه اي را براي قورباغه اي يا تنگي را براي ماهيي يا قطره اي را براي غباري جز دريا ننامد و خليج هاي جهان شوم ترين افسانه ي هر جنبنده اي شود. تا در تمامي به كام كشيده شدن از هيچ دفتري برگي نباشد كه نقاشي ماهيي در آن نيست بلند و سپيد و وحشي، ستاره هاي دريائي مشاطه مي شوند، و سايه هايي از آبي و سبز بر شراره هاي شكفته ام مي پاشند و زيباترين ماهي بي هيچ ملاحظه اي ترانه مي شود، در وجودمان زمزمه مي شود پري مي شود طاق جفت اسبهاي دريايي و شرم گاهت در تخم ريزي ماهي هاي عاشق در نقطه اي سبز و آبي گم مي شود… آدم اگر عاشق باران است ماهي مي شود. رنگين كمان طاق نصرت ماهي هاست.

وحید ضیایی- مرداد 85