نفر دوم

 ساناز سید اصفهانی

پروردگار او را مثل فرشته اي سر راه من گذاشت تا بفهمم كه زمين گرد است و همه چيز در جريان. او نشانه بازگشت من به "ارتفاع مقدس" بود. همان ارتفاعي كه هر شب، رو به رويش، از دريف هاي موازي پشت سر هم نگاه صدها جفت چشم كه در تاريكي برق مي زدند به سمتم بود و نورها، نورهايي كه چون آبشاري رنگارنگ خود را روي صحنه مي ريختند تا بدرخشند و درهم پيچند و هر لحظه چون نور خورشيد انرژيم را زيادتر مي كردند.

من اين شور مداوم را حس مي كردم. هر لحظه درونم بود و در رگ هايم ليز مي خورد و قلقلكم مي داد و مرا مشتاق تر و شادتر و هرلحظه حريص تر به زندگي. حواس پنج گانه ام انگار روي آن ارتفاع مقدس، هوشيارانه تر عمل مي كردند و از خودم جلوتر مي رفتند. از من و از زمان و اين سرعت تپش هاي قلبم را زيادتر مي كرد. خوب صداي همهمه هاي قبل از كنار رفتن پرده را مي شنيدم و صداي دم و بازدم هاي رديف هاي جلويي را. حضور تماشاگران را با گوشم مي ديدم. وقتي كه همه ساكت مي شدند. يك "آن" بود و يا يك لحظه ي مرموز كه "من" را مي كشت و قالبم را زنده مي كرد و در آن لحظه ديگر به هيچ چيز فكر نمي كردم. ديالوگ ها را "بيان" نمي كردم، گويي آواي         سحر آميزي بودند كه از حنجره ام و با انقباض و انبساط ماهيچه هاي صورتم بيرون مي آمدند. شور درونم موج مي زد و تمام نمي شد.

"نوشين" بازيگر نبود اما از جنس من بود و مثل فرشته اي در زندگي من ظهور كرد. و نشانه بازگشت من به ارتفاع مقدس بود. دفعه ي اول و آخري كه ديدمش فهميدم كه آن چمدان هاي وسط اتاق را براي سفرش به سوئد مي بسته. كاش فهميده بودم كه دقيقاً كجا مي رود و آدرس يا تلفني داشتم كه خبرش مي كردم كه طلسم را شكاندم و بالاخره همه چيز تمام شد.

همه دل نگراني ها و آشوب و بلواي درونم بالاخره بعد از 2 ماه صبر تمام شد و بالاخره دهان "نفر دوم" باز شد و جمله اي كه منتظرش بودم را گفت. احساس كردم انبوهي از افكارم كه به صورت گره هاي تودرتوي سخت پيچ خورده در ذهنم شكل گرفته بودند ناگهان باز شدند و تازه بعد از دو ماه توانستم از عمق جانم نفس راحتي بكشم. يك لحظه بود كه حس كردم مار سياهي كه سفت دورم پيچ زده بود و استخوان هايم را مي فشرد، كشته شد و آسوده و سبك شدم. براي مرگ اين مار سياه تاوان سختي پرداختم. هر شب كابوس، هر شب فكر و هربار عين هم و بدون هيچ كم و كاستي دائم تكرار مي شد. من بودم و تني خيس با رگ هايي منقبض كه شقيقه هايم را مي كوباند. مي دانستم كه روزي همه اين كابوس ها تمام مي شود و آن مار پليد مي ميرد و گره هاي ذهنم باز مي شود تا من بتوانم داروهاي آرام بخشم را قطع كنم و مثل سابق شوم. در اين دو ماه به كلي عوض شده بودم. هر چيز كوچكي اعصابم را به هم مي ريخت… صداي چكه چكه كردن شير آب، صداي سريع ثانيه ها و    تيك تيك بي وقفه شان… خواب هم نداشتم… اگر هم بر اثر قرص آرام بخش پلك هايم سنگين      مي شد كوچكترين صدايي بيدارم مي كرد، حتي راه رفتن سوسك روي فرش يا به هم خوردن بالهاي نازك مگسي سمج، گه گاهي هم كه صداي گريه ي نوزاد واحد كناري بلند مي شد به حمام مي رفتم و توي وان مي خوابيدم… حوله اي زير سرم مي گذاشتم و سفتي و سردي وان برايم اهميتي نداشت. توي كوچه و خيابان مردم را طور ديگري مي ديدم، انگار همه هرلحظه از من عكس مي گرفتند؛ تا سرانجام نقاب دختر بي گناه و پياده روي هايم كار خودشان را كردند و نتيجه اين شد كه "نفر دوم" آن جمله  اساسي را گفت. بله و در آن لحظه مهم در دل صد آفرين زيبايي به خودم دادم؛ نفسم حبس شده بود، يك لحظه پر از خوشبختي و اميدواري شدم. نقش دختر سرهنگ ابتحاج كاملاً به من نشسته بود. منتها اين بار، صحنه پارك هاي بزرگ شهرك اكباتان بود و در آن جا ميزانسن مي رفتيم. دكور صحنه هم پارك بود و گاهي نيمكت هاي سبز و چوبي. البته وحدت مكان نداشتيم، يعني مكان نمايش دائماً جا به جا مي شد، مثلاً صحنه هاي بعدي معمولاً صف شير يا صف نانوايي بود- چند بار هم مجبور شدم با نفر دوم به شهروند بروم تا شك نكند. نورپردازي فوق العاده بود، به جاي پروژكتور خود خورشيد را داشتيم. صبح ها 6 تا 8  و عصرها 4 تا 7 ، بهترين غروب و طلوع ها با حرفه اي ترين نورپردازي در صحنه – سياهي لشكرها، همسايه هاي بلوك هاي مختلف بودند كه همگي "نفر دوم" را مي شناختند و واكنش هاي درستي داشتند و بازيگران فوق العاده اي بودند.

5 ساعت بازي به اين شيوه در روز، جسم و روحم را خسته مي كرد گرچه اين بازي انتخاب خودم نبود اما از طرفي يك اجبار بود، يك "بايد" و "دستور"ي از طرف خودم. بالاخره 2 ماه اجرا رفتيم تا من آن جمله را از دهان "نفر دوم" بيرون كشيدم. چيزي كه شگفت انگيز بود اين تصورم بود كه در اين 2 ماه او بايد شمع شود؛ آب شود و از غصّه نحيف و هر روز رنجورتر از گذشته اما برخلاف آنچه كه فكر مي كردم او هر روز بشّاش تر و شاداب تر از ديروزش مي شد. از من كه جاي نوه اش سن داشتم سريعتر راه مي رفت و ديرتر از من خسته مي شد و بيشتر از من تحرك داشت. ناخن هايش هميشه سوهان زده بودند و گونه هايش هر روز صبح ناشيانه رژمالي شده بود و عينك بزرگ آفتابي هميشه به چشمش بود. موهاي رنگ شده اش هميشه مرتب و منظم بودند و رايحه ي تندي كه هر روز دنبالمان بود عطر قديمي او بود. كفشهاي كتاني سفيدي مي پوشيد و به قول خودش با آن ها مي پريد توي آسانسور و پايين مي آمد تا پياده روي كند.

وقتي راه مي رفتيم گام هايش محكم تر و قوي تر از من بود. سينه هايش را جلو مي داد و صاف راه مي رفت. دستهايش را عمداً سريع عقب و جلو مي برد و گاهي مي نشست و بلند مي شد و به قول خودش كلاغ پر مي رفت. به نظرم مي رسيد كه اين وسواس پياده روي اين خانم نبايد دليلش فقط حفظ سلامتي باشد و فكر مي كردم كه قطعاً از نظر روحي چيز ديگري او را تحريك به اين پياده روي پنج ساعته ي افراطي مي كند.

بايد شرايطي كه به وجود آورده بود را تحمّل مي كردم. دفعه اول كه خوب چهره اش را ديدم كنجكاوانه اجزايش را بررسي كردم. صورتش پر بود از لك هاي قهوه اي و جوش هاي ريزي كه كنار گوشش درآمده بود و از زير رژگونه نارنجي بيرون زده بود. زيرگونه ها تو رفته بود و كبودي دور چشمهاي ريزش صورت دلنشيني از او نساخته بود. لب هاي نازكي داشت كه زمان، دور آن ها چين انداخته بود. بيني اش دراز و آويزان بود و مژه هاي كوتاهي مثل تيغ چشمانش را محيط كرده بودند. ابروهاي نازك كوتاهش فاصله زيادي از چشمها داشتند. من هيچ وقت نتوانستم به چشمهايش درست نگاه كنم، شايد چون "نوشين" هم برايم زمينه سازي اين "نتوانستن" را در ذهنم ساخته بود، گرچه بعدها فهميدم كه هيچ كدام از حرف هايش دروغ نبود. موضوع تجربه اي بود كه "نوشين" با حضور نفر دوم در زندگي اش كسب كرده بود. "نفر دوم" به نظر من يك موجود به همه چيز رضاي مطلق نبود، برخلاف نقشي كه ايفا مي كرد حس مي كردم اتفاقاً به دليل اينكه در زندگي هيچ چيز مورد رضايتش نبوده تن به اين نقش احمقانه ي "به همه چيز رضا" داده. البته نوشين هم اين موضوع را مي دانست و گفته بود او با اين نقش "يكي" شده. خوب مي توانستم بفهمم كه تمام خنده هايش مصنوعي و نمايشي است، البته سعي مي كردم زياد دقيق نشوم تا شخصيت مجهولش را كشف كنم، تنها تلاشم اين بود كه در او نفوذ پيدا كنم و بتوانم آن جمله را از او بشنوم و وقتي آن جمله حياتي من از دهان دروغگو و فريبنده ي نفر دوم بيرون آمد و در آسمان پر زد و به گوشهايم نشست، مغزم به من فرمان داد كه تو جادوگر خوبي هستي و بالاخره حرفي كه خواستي را شنيدي! با اين همه فكر كردم كه اگر خودم جاي "نفر دوم" بودم هيچ وقت چنين جمله اي را نمي گفتم چون اولاً يك "مادر" بودم و ثانياً هفتاد سال زندگي توأم بامصبت و رنج، تجربه كافي و پرباري به من میداد كه ديدم را نسبت به اطرافيانم بازتر كنم و حداقل در قضاوت اشتباه نكنم. اما او اشتباه قضاوت كرد و گول من را خورد و در كمال بي خردي يا شايد هم در كمال بي خيالي و با رضايت از اوضاع و احوال زندگي اش دختر سرهنگ ابتحاج را پذيرفت و البته حرف هايش را.

براي ديدارهايي كه صبح ها و عصرها بايد با نفر دوم مي داشتم نبايد زياد به سر و وضع خود    مي رسيدم. يعني خيلي ساده با مانتوي سياه و شلوار سياه و يك روسري ساده مشكي رنگ بايد آماده مي شدم و به ديدارش مي رفتم. تنها شيء تزئيني كه مجاز ديدم داشته باشم عينك دودي بود و البته بسيار لازم هم بود چون روزهاي اول چشمم سرخ بود و پف كرده و مشخص بود كه چقدر بغض و گريه داشته ام، به همين دليل كاملاً موجه نمي خواستم "نفر دوم" من را با آن قيافه ببيند. بايد اقرار كنم كه سخت ترين نقش زندگي ام را بازي مي كردم و هر شب خدا را شكر مي كردم كه استعداد بازيگري را در وجودم گذاشت تا در چنين روزهاي پر رمز و رازي كليد نجات و آزادي ام شود.

صبح زود تا آفتاب بالا مي آمد من پايين بلوك "نفر دوم" منتظرش بودم تا بيايد. معمولاً خودش تنها پياده روي مي كرد. فقط راه مي رفت و هربار و هر روز از يك مسير. درست انگار كه برنامه اي به مغزش داده باشند. من خودم را جاي مستأجر چند بلوك آن ورتر جا زده بودم و نگفتم كه حرفه ام چيست. گفتم به زور ديپلم گرفتم تا خوشش بيايد چون نوشين اين جور كه گفته بود او از اين تيپ شخصيت ها خوشش مي آمد و بعد هم براي اينكه بيشتر دلش را به دست بياورم گفتم كه بي كارم و هر چه دارم از ته مانده ثروت مادرم است: ((چون پدرم "سرهنگ ابتحاج" بعد از انقلاب …)) نگذاشت جمله ام را تمام كنم . با شنيدن كلمه "سرهنگ" در چشمانش برقي ديدم؛ سرعتش را كم كرد و خوب حس كردم ذهن و جانش را به خودم جلب كردم. نگاهم كرد و با تأكيد روي كلمه ي "سرهنگ" پرسيد: ((سرهنگ؟؟ باباتون سرهنگ بودن؟))

حس كردم نقطه اوج داستان همين جاست. در اين لحظه اتفاقي كه برايم افتاد غيرقابل باور بود… اتفاقي كه هيچ وقت روي صحنه رخ نمي داد. انگار با اين پرسش قابل پيش بيني "نفر دوم" گردبادي در دلم ايجاد شد كه دور خود مدام مي پيچيد و بعد به معده ام مي رفت و فشار عجيبي به شكمم    مي آورد و دهانم را ترش مي كرد و بعد قلبم را چنگ مي انداخت اما به خودم مسلط شدم. نفس عميقي كشيدم و گفتم: ((بله؛ سرهنگ بودن و زمان شاه…)) بعد شروع كردم به اجراي سناريويي كه هر شب قبل از خواب در ذهنم مرور مي كردم. بايد خوب گولش مي زدم و نقشم را درست درمي آوردم. اما يك لحظه در حين اجرا از خودم متنفّر شدم چرا سر اصل مطلب نمي رفتم؟ چرا اين قدر ترسيده بودم؟ چرا اين همه نقشه؟… يك لحظه شك كردم. به همه دنيا شك كردم. به همه حرف هاي نوشين كه مبادا دروغ گفته. و من ابله اين پيرزن زشت تنها را به بازي گرفته ام. شايد كه همين پيرزن قلب مهرباني در جسم چروكيده اش داشت. اما زود خودم را جمع و جور كردم و تك گويي طولاني ام را ادامه دادم و مدام از زندگي خيالي خودم و پدر و مادر خيالي ام گفتم. با اندوه فراواني از اعدام پدرم بعد از انقلاب گفتم و اينكه مادرم به چه وضعي افتاد و چقدر افسرده شد. به وضع مالي بدمان اشاره كردم و تمام اين ها را خوب به هم بافتم. حواسم جمع بود. "نفر دوم" خوب به من گوش مي داد و پياده روي وحشتناكش را فراموش كرده بود و قدم مي زد. چند روزي گذشت تا او هم گوشه هايي از زندگي اش را برايم گفت. بعضي ها عيناً حرف هاي نوشين بود و بعضي ها كاملاً متفاوت. اصلاً در مورد خودش همه حقيقت را نگفت، گرچه دليلي هم نداشت كه بگويد اما در مورد شوهرش گفت كه (( الهي قوربونش برم… شهريار منم عين باباي شما… اون از غصه سكته كرد… طفلي مادرتون… من   مي فهمم چي چي كشيدن…)) بعد در مورد درجات و افتخارات شوهر تيمسارش گفت و مدام تكه كلامش بود كه: (( الهي قوربونش برم از غصه سكته كرد… الهي بميرم با اون عظمت… چه مردي بود… خوش قد و بالا… هر جا مي رفتيم همه نيگاهش مي كردن… چه تيپي داشت واي خدا جون… چه جوري بگم… چه آقا… چه با شخصيت… )) . حرفش را قطع كردم و گفتم: (( بله… خوب پدر من هم تو مهموني هاي ارتش و …)) نگذاشت ادامه بدهم، گفت: (( باشگاه افسران چي بود… خونه ي ماها صد تا باشگاه افسران بود… الهي بميرم براش كه اين قدر حرص اين ها رو خورد… عاشق قدرت بود… چه جذبه اي داشت! بميرم الهي… چه ابهّتي… همه ازش مي ترسيدن… اما بعد انقلاب… هي… )) گفتم كه براي ما هم سخت بود البته براي مادرم بيشتر چون آن زمان من كوچك بودم. بعد منتظر شدم تا ببينم از اين كه آن ها را از خانه بيرون انداختند چيزي مي گويدیا نه اما نگفت. ولي يك روز بين حرفهايم عمداً گفتم يكي از دوستان پدرم را بعد از انقلاب از خانه اش بيرون انداختند و وسايلشان را در كوچه ريختند. البته اضافه كردم كه آن مرد؛ دوست پدرم نبود از آشناها بود و زياد خوش نام هم نبود… . هركاري كردم چيزي نگفت حتي از اين داستان سرايي هايم، تعجب هم مي كرد. نوشين گفته بود كه "نفر دوم" همه كاري كرد كه جناب تيمسار از او جدا نشود. نوشين چنان قضايا را شرح مي داد كه انگار آن زمان بوده. مي گفت "نفر دوم" وقتي با تيمسار ازدواج كرد زني 30 ساله بود. از نوشين پرسيدم : ((پس زن اول تيمسار چي شد؟)) نوشين با پوزخند جوابم را داد كه : ((بهجت خانوم تيمسار رو تف كرده بود… تيمسار مرد معتادي بود…مرد خوش گذران قمارباز… و البته بله بسيار جنتلمن نما… آه… من با خاطره ي اين خانواده زندگي كردم، تو مي توني اين حرفا رو باور نكني… بهجت خانوم همين الآن يه نقاش معروف و حرفه اي توي پاريسه، همه مي شناسنش؛ خودش رو، كارهاش رو، اخلاقش رو، انسانيتش رو… اون مي دونست كه اون خانوم منشي ريزه ميزه قاپ شوهرش رو دزديده… براي همين با دختر 11 ماهه اش از تيمسار جدا شد، اين رو همه مي دونن… به خصوص عموي من كه آشنايي مختصري هم با بهجت خانم داشت… چقدر از كمالات اين زن تعريف مي كرد.))

من كه هاج و واج و مبهوت مانده بودم. آب دهانم را قورت دادم و پرسيدم: ((پس منشي تيمسار بوده؟))… نوشين دود سيگارش را به بيرون داد و گفت: ((بله منشي.))

نوشين تعريف مي كرد كه اين خانوم "نفر دوم" همه كاري كرد تا تيمسار را نگه دارد با وجود اينكه از اعتياد تيمسار خبر داشت با او ازدواج كرد، و حتي از آن جالب تر به جاي اينكه سعي كند او را ترك دهد براي او و دوستان شيره اي اش منقل مي برده و مي آورده…

نوشين در حالي كه به نقطه اي روي پرده اتاقش خيره شده بود سرش را به علامت تأسف تكان داد، اخم كرد و گفت: (( اون يه پيردختر 30 ساله ترشيده اصفهاني حساب مي شد… اول موقع خيلي حرف بود كه يه دختري توي 30 سالگي با اون همه آرزوي ازدواج و عروسي و جشن و دبدبه كبكبه هنوز ازدواج نكرده… آخ تو نمي دوني كه من با همه اين آزار و اذيت هايي كه ديدم دلم براش       مي سوزه… مي گفتن از اصفهان مياد تهران خونه فاميلش كه كار كنه و از تنهايي در بياد كه جناب تيمسارو مي بينه و… داستان شروع مي شه…))

همان لحظه فكر كردم كاش هيچ وقت "نفر دوم" از اصفهان به تهران نمي آمد و جناب تيمسار را نمي ديد تا امروز من به خاطر اين حادثه شوم اين جا پيش اين دختر سياه پوش نبودم. هيچ پاييزي به اندازه امسال دلگير نبود. دائم در خيال بودم- دائم خيره بودم و هر شب تصوير ملاقاتم با نوشين جلوي چشمانم رژه مي رفت. آن شب همه وجودم مي لرزيد و خون در رگ هايم منجمد شده بود. سرم انگار كه به وزنه اي وصل باشد روي بدنم سنگيني مي كرد و تمام افكارم به يك موضوع – به آن حادثه – تمركز داشت. اما با همه اين احوال رفتم – خانه شان را پيدا كردم- خانه ويلايي بزرگي بود. حياطشان با روشن شدن چراغ هاي فانوس دار پر شد از برگ هاي سرو كه قرمز بودند و زرد و همه خشك و يكدست كه مثل پولك حياط را فرش كرده بودند و ميانشان انبوهي نارنجي هاي سوخته و سياه هاي مرده كه از برگ هاي درختان ميوه بودند غلت مي زدند. مادرش در را به رويم باز كرد. چهره اش درست خاطرم نيست اما طوري با من صحبت مي كرد انگار منتظرم بود. بعد فهميدم كه آن شب همه دوست هاي نوشين براي خداحافظي آن جا مي رفتند و مي آمدند و مادرش فكر مي كرد كه من هم دوست نوشين بودم. خودم را نباختم، سلام و احوالپرسي مصنوعي كردم. مادرش بلافاصله گفت: ((خدا خيرت بده الهي… بهش بگو تو رو قرآن اون لباس سياه هاش رو در بياره… اسمت چي بود تو؟ اصلاً حافظه ام رو از دست دادم. )) گفتم : من "پامچال" هستم. فوراً گفت: ((هان… پامچال… عزيزم   تو رو خدا بهش بگي ها… خودتون كه مي دونيد چي شده… اين لباس سياهاش رو درنمياره… بابا هي مي گم داريم مي ريم… راهي سفريم… ان شاء ا… كه خيره… خوبيت نداره… خودت كه مي دوني كه)) بعد صورتم را بوسيد و گفت: ((ديگه اتفاقيه كه افتاده، آدم كه خدا نيست بتونه جلوي حوادث رو بگيره… خودت كه مي دوني كه.)) – از ميان صحبت هايش فهميدم كه نوشين در مورد من چيزي نگفته و فكر كردم بايد دختر قابل اعتمادي باشد. اولين دفعه كه ديدمش بالاي پله هاي خانه شان بود. سرش را پايين خم كرده بود. موهاي لختش كه بلند بودند من را يك لحظه ترساند. ياد فيلم هاي سامورايي افتادم و يك لحظه جلوي چشمم آمد كه مي تواند با دو سه حركت كاراته اي من را از پا دربياورد. اولين جمله اي كه گفت اين بود: ((مامان جون، شما هر وقت كه دوستهاي من ميان يه دور بايد به همشون بگيد كه وقتي ميان بالا من رو ببينند چي بگند!! )) رو كرد به من و گفت : ((بيا بالا پامچال.)) و اين جمله را طوري گفت انگار كه بارها من را ديده مي شناسد. الان كه خاطرم مي آيد    مي بينم او هم "بازيگر" خوبي بود. ما فقط يك بار تلفني صحبت كرده بوديم و او همه چيز را دقيق به خاطر سپرده بود. وقتي وارد اتاقش شدم همه وسايل به هم ريخته بودند، همه چيز وسط بود. فهميدم (همان طور كه مادرش گفته بود) فردا عازم سفرند. نوشين گفت سوئد مي روند. فقط همين. داشت چمدان هايش را مي بست وقتي وارد اتاق شديم؛ نوشين، طور ديگري با من حرف زد. گفت: (( از من انتظار نداشته باشيد كه دوستتون داشته باشم يا ازتون بدم نياد.)) خيره به من نگاه مي كرد. وقتي حرف مي زد بوي دم و بازدمش را مي فهميدم. خيلي نزديكم بود. چشمهاي درشت آويزاني داشت با پلك هاي سنگين رو به پايين. موهايش بادمجاني رنگ بود. لبش را گاز گرفت و چشم از من برداشت. وقتي من را "شما" خطاب مي كرد، مي ترسيدم… پشت زانوها و زير بغلم خيس شده بود. قلبم انگار در گوشم مي تپيد. يك لحظه از آمدنم پشيمان شدم. آرزو كردم كاش زمين شكافته مي شد و من در آن فرو مي رفتم. تعارفم كرد روي مبل چرمي سياه رنگش بنشينم و بعد مثل كوه يخ در پارچه اي سياه از اتاق بيرون رفت و برايم قهوه آورد. با ترس و لرز از كيفم سررسيد قهوه اي رنگ را درآوردم و بهش دادم. از من گرفت و نگاهم كرد. گفتم: (( مطمئن باشيد كه فقط صفحه ي اولش رو خوندم… نه وقتش رو داشتم و نه شرايطش رو كه… )) نگذاشت حرفم را تمام كنم. انگشتان باريكش را لاي موهاي لختش فرو برد و سرش را ميان دستانش گرفت. دلم برايش سوخت. يك آن خواستم بغلش كنم و بگم گريه كن اما در آن لحظه بيشتر از او خودم احتياج داشتم كه كسي من را در آغوشش بكشد. بعد از صحبت هايي كه كرديم نوشين داستان باورنكردني و عجيبي از "نفر دوم" برايم تعريف كرد و بعد من به جايگاه همه ي مادران شك كردم. نوشين گفت: ((اون هر سه تاي ما رو فرو برد. )) منظورش خودش بود و "عماد" و من. او با دقت و ظرافت همه  قضايا را شرح داد.

ميان صحبت هايش مكث هاي طولاني مي كرد و نگاه هاي خيره داشت؛ در چشمهايش دلتنگي و رنج بسيار ديدم و مطمئن بودم آن همه لباس هاي گران قيمتي كه در اتاقش بود خوشبختش          نمي كردند. بعد از اينكه همه چيز را فهميدم حس كردم خداوند چقدر دوستم دارد و در واقع همه ي قصه قبل از حضور من در بزرگراه تمام شده بود. و اين را نشانه رحمت خداوند ديدم و اين كه از ميان تمام وسايل، سررسيد قهوه اي رنگ را انتخاب كرده بودم. وقتي از آن جا بيرون مي آمدم مسئوليت بزرگي بر دوشم بود. اين بار به دليل زن بودنم حس مي كردم جوري مسئوليت انتقام گرفتن رنج نوشين هم به عهده ي من است. تصوير اين ملاقات 2 ماه هر شب پيش رويم بود. انبوهي از       حرف هاي باور نكردني اما درعين حال واقعي.

وقتي سرانجام "نفر دوم" دهان باز كرد و گفت: ((پامچال جان؛ فردا ناهار منتظرتم ها… بياي ها… خوب؟)) نفس راحتي كشيدم. بالاخره دعوتم كرد. نمي دانست من كيستم و نمي دانست چه كسي را به صرف ناهار دعوت مي كند.

دلم پر شد از آشوبي كه دقيقاً نمي دانستم از خوشحالي زياد بود يا از دلهره زياد… فردا – مي شد سه شنبه و من به جاي دختر سرهنگ ابتحاج به خانه نفر دوم نرفتم بلكه به جاي خودم، پامچال نصيري – بازيگر تئاتر به خانه تيمسار رفتم.

همه چيز دقيق و عين همان چيزي بود كه نوشين تعريف كرده بود. چند تابلو از كارهاي بهجت خانوم روي ديوار بود و بقيه ديوارها پر بود از عكس هاي مختلفي از ژست هاي جناب تيمسار… در يكي با سگش ايستاده بود و لبخند به دوربين مي زد… در ديگري با مدال ها و درجه هايش به سمت ديگري به جز دوربين نگاه مي كرد و عكسهايي از خود سرهنگ با رفقايش… ديوارها به جز اين ها پر بود از آينه و چشم نظري.

نوشين گفته بود بعد از انقلاب تمام خرج و مخارج را نفر دوم تأمين مي كرد و به اداره مي رفت… و سرهنگ خانه نشين شده بوده و سخت افسرده و مريض حال. جالب بود كه "نفر دوم" تا به حال در مورد تنها پسرش (عماد) هيچ حرفي به من نزده بود. من كه نمي خواستم اين روز آخر خيلي همه چيز را كش دهم همان طور كه روي مبل نشسته بودم از نفر دوم پرسيدم: ((شما هيچ وقت بچه اي نداشتيد؟)) او همان طور كه چاي مي ريخت مكثي كرد و گفت: (( الان يه عكسش رو برات مي آرم)) سيني چاي را روي ميز حال گذاشت و به اتاقي كه درست نمي ديدم رفت و بعد از مدت كوتاهي برگشت. دقت مي كردم همين طور كه راه مي رفت مدام خودش را در آينه هاي متعدد خانه نگاه     مي كرد و مي خنديد. عكسي را جلوي رويم گرفت… قطعاً عماد بود؛ قلبم لرزيد و پيشاني ام سرد شد… گفت: (( خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه (تصادف) پسرم رو ازم گرفت نه اون دختره نوشين. ))

شنيدن اين جمله به كلي همه برنامه هايم را به هم ريخت… انگار كه فرو ريختم… و يك لحظه مُردم. لحن شكرانه اش از خدا در گوشم هنوز زنده است… و مدام تكرار مي شود. نوشين گفته بود كه يكي دوبار كه با عماد به مهماني هاي خانوادگي سرهنگ رفته بود، همه از او و سادگي اش تعريف  مي كردند و همه بالاخره انتخاب عماد را تأييد كردند و از كنجكاوي راحت شدند. دوست داشتند بدانند بالاخره چه كسي عروس سرهنگ خواهد شد… نوشين گفته بود: ((عماد بهترين بود… كاپيتان تيم ملي بسكتبال بود- خوش تيپ بود، زبان اسپانيايي بلد بود، هر هفته اسب سواري مي كرد… و خيلي حساس و باهوش بود… من نمي دونم چرا تو طول زندگي 30 ساله اش هيچ وقت با هيچ دختري به سرانجام نرسيد… هنوز باورم نمي شد، مگه يه مادر ميتونه؟… وقتي فهميدم كه اون خانوم با همه دخترهاي زندگي عماد مشكل داشته باورم نشد كه دليل اصلي اش حسادت خودش بوده… اون باعث شد عماد ورزش رو بذاره كنار، افسرده شه… قرص مشت مشت بخوره… چون دوست نداشت كه خودش از سر زبون ها بيفته… مي خواست هميشه نفر اول باشه كه راجع بهش حرف مي زنن… اون از من متنفر بود… دوست نداشت كسي از من، از كارام، از ترجمه هام از حرفه ام يا از اخلاق و ريخت و قيافه ام چيزي تعريف كنه… دوست نداشت كسي بگه چه دختري بود كه عماد رو دوباره به ورزش برگردوند… اون هميشه "نفر دوم" بود… خودش هم اين رو خوب مي دونست…

وقتي فهميد كه قصد من و عماد ازدواج ئه نه رابطه ي ديگه… همه چيز رو به هم زد… از غصه اش افتاد سي سي يو… بار آخري كه عماد رو ديدم تو همين اتاق بود… اومد دستم رو بوسيد، زانو زد و گريه كرد و بعد دفتر خاطراتم رو از روي ميزم برداشت… گفت كارش داره…. نمي دونم چرا…. اون سررسيد رو كه همه اتفاقات و همه چيز رو توش مي نوشتم برو برداشت… بعد از جيب كتش يه قوطي پلاستيكي بيرون آورد و نمي دونم چند تا قرص بود كه خورد…. من… من داشتم ديوونه مي شدم… گفت مي خواهم وقتي مُردم كنارم باشي و سررسيدو به قلبش چسبوند و از اتاق رفت بيرون. ))

وقتي به خودم آمدم عكس مدت ها بود از جلويم برداشته شده بود و نفر دوم مي گفت چايي ات يخ كرد. منتظر بودم كه از "تصادف" چيزي به زبان بياورد اما مدام مي گفت دختره پدرسوخته مي گفت من دوست دارم لباس عروسي تنم كنم… پدر سوخته مي خواست من براش عروسي بگيرم…

همه ي تلاشم در اين 2 ماه كذايي اين بود كه به اين جا دعوت شوم و در مورد آن تصادف همه چيز را اقرار كنم. اما نفر دوم چيزي از تصادف و اتفاقي كه پسرش را – تنها پسرش را از او گرفت نگفت. دلم را به دريا زدم؛ نفس عميقي كشيدم و تا خواستم همه چيز را تعريف كنم تلفن زنگ زد و نفر دوم من را تنها گذاشت. نمي دانم چرا اين قدر پاي تلفن مي خنديد… صداي مصنوعي اش را    مي شنيدم… بايد همه چيز را حتي براي راحت شدن وجدانم مي گفتم… من واقعاً مقصر نبودم… مطمئن بودم كه سرعتم باعث متلاشي شدن عماد نشده بود… او را خوب به ياد دارم كه لنگ لنگان وسط اتوبان دور خود مي پيچيد… من ترمز كردم… درست جلوي پايش و او همزمان با توقف من روي زمين افتاد… به ماشين خورد و افتاد… ساعت 2 نيمه شب بود. من از مهماني برمي گشتم… عجله نداشتم… وقتي نور بالا زدم عماد چشمان بسته اي داشت و دور خودش پيچ زد و با توقف من به ماشين خورد و افتاد… چقدر ترسيده بودم… ماشيني نبود… براي همين وقتي ديدم او مرده سررسيد قهوه اي رنگي را كه روي زمين افتاده بود برداشتم و فرار كردم با فكر اينكه من او را كشتم.

نفر دوم برگشت. لبخند مسخره اي به لب داشت… از روي مبل بلند شدم، آب دهانم را قورت دادم و براي اولين بار به چشمانش نگاه كردم. خيره شدم و گفتم: (( اون تصادف پسرتون رو ازتون نگرفت، بلكه شما اون رو كشتيد… و … ))