واحه ی خاموشی و جست و جوی رسولان

جمشید پیمان

 … آن گاه که ستاره ای می شکفد

دلت هوای کسی را می کند که سرشار از صبحست

تو از او باز نمی مانی

حتی به لحظه ای که مختارانه ، غریق خویشی .

بامدادان که از مسجدالاقصی باز گشتی

دانه های درشت پشیمانی

تا دامان یثربیان فرو ریخت

و گلی رو به کعبه دهان باز کرد .

پس خدایان آدمیان را آزمودند

و تردید را در دل مضطربشان کاشتند

"  تو " می دانستی  رو به کدامین قبله،

خدایت را به ستایش برخیزی .

و تنها " تو " می دانستی .

صخره های موج پذیر موج شکن

صمیمانه به پیشواز خواهشت می شتابند

و تو؟

در منظری از نخواستن به دیدگانم می نشینی .

که می داند -  خودت هم –

که سرگردانی تو نه از بی خواهشی

که همه از خواست به وفور تست.

باز گشت ناممکن را

تنها در " گذشته " ماندگانند که رقم می زنند .

و نمی دانند که خدایان

هزاره هاست  از اندیشه ی رسالت بریده اند .

تو  هنوز در هوای پیامبرانی

و نمی دانی که اشتران صالح

دیرگاهیست که بار رسالت را بر زمین نهاده اند .

آن محملی که بی ساربان  میرود

پر از مردمک لیلی ست

نه کتابی ، نه حرفی و… نه حدیثی

آنجا پر از مردمک لیلی ست

بر گستره ای که "  تو "  باشی.

و باز نمی ایستد تا فراز جل جتا

و تا ا متدادی که مریم ست

و تلاوت می کند اقنوم سه گانه را

در ستایش یگانه ای که "  تو" نام دارد

"  تو "

… و نه بیشتر