سیکل

 هژبر

این داستان پیش از این در مانیها منتشر شده است، اما متاسفانه در آن متن اشتباهات تایپی فراوانی به چشم می خورد که اجازه نمی دهد لذت این متن زیبا راحت و روان در مخاطب جاری شود، این است که با تصحیح آن آن را دوباره منتشر می کنیم باشد که از آن لذت ببرید.

هومن عزیزی

سیکل

به نیازعلی ای که همواره با من است.

اگرچه پرستوها رفته بودن، اما کوچه هر روز پر بچه بود و زنایی که دم درا نشسته بودن. ما بچه ها با توپ قلقلی بازی می کردیم. نه، توپ نبود. اما سنگ زیاد بود. با سنگهای قلقلی بازی می کردیم. دوران قبل از تناسب بود و تلویزیونا هنوز سیاه و سفید. نه اصلن تو محله ی ما تلویزیونی نبود. اما مادربزرگ قصه خوب می گفت. یه روز نیازعلی ندارد دنبالم اومد تا با هم بریم مدرسه. تو مدرسه بچه ها همه یه اسم داشتند. همه ندارد بودن. کلاسها بوی نون می دادند و معلما بوی درخت. کتابها از بوی خمیر کپک زده بودن ونیمکت ها ازسرمامی لرزیدن. تو مدرسه گریه کردن واقعی رو یاد گرفتم. یه چیز دیگه هم. بابا نان داد. اگرچه همه ی باباها نون نداشتن، ولی دل مهربونی داشتن. تازه خیلی ها هم بابا نداشتند.

بعد از مدرسه نیازعلی دنبالم میومد تا با هم بازی کنیم. روزای خاکستری رو با هم داشتیم. یه روز با هم برا دیدن ماهی سیاه کوچولو کنار رودخونه رفتیم. نیازعلی هم سیاه بود. اونا حرف همو خوب می فهمیدن. رودخونه هم چنان می رفت. روزهای بچه گی ماهم.

بزرگترشدم. بزرگتر و بزرگتر، موقع ی پیدا کردن ژولیت رسیده بود. اما من اسبی نداشتم. اسب دیگه قدیمی شده بود، ماشین اومده بود. ما ماشین هم نداشتیم. پیاده رفتم و سرکوچه ی مدرسه مون پیداش کردم. نمی تونست حرف بزنه. اماخط قشنگی داشت. منم براش می نوشتم. دزدکی. آخر داستان ما جور دیگه ای شد. ژولیت رفت گل بچینه. شکسپیر دیگه مرده بود اما مشیری هنوز تو کوچه ها بود و داشت سنگها روجمع می کرد و فروغ داشت کنار باغچه خواب می دید و سهراب توی بنارس شب دهکده ها رو وزن می کرد و به دنبال فصول از سر گلها می پرید.

مدتی از ژولیت بی خبر بودم. می خواستم بهش تلفن بزنم اما تو کوچه مون هیچ کدوم تلفن نداشتیم. اون وقتا خیلی چیزا نداشتیم. چون ساختمان های کوچه مون همه ِگلی بودند وبرق نداشتن مراد برقی هم هیچ وقت نیومد تو کوچه مون. اما پوران هر روز توی پنجره هاش می خوند. بنان و مرضیه هم. بعضی وقتهام امُ کلثوم برا بابام می خوند. ما حرفاشو نمی فهمیدیم. چون ما کرٌد بودیم. و برا اینکه ثابت کنیم که ما هم ایرانی هستیم باید فارسی رو یاد می گرفتیم. اجباری بود. اون زمان خیلی چیزا اجباری بود. مث سربازی و دوریقه زدن و سرتراشیدن برا مدرسه. مث هورا کشیدن، مث سلام کردن، مث قبول کردن لباسای گشاد عید.

محله ی پر از شوقی داشتیم و من همه جا شو بلد بودم. می دونستم که ظهرها کجاش سایه لنگر می اندازه و کجاش شیطنت می دووه. شبا تو محله مون ستاره می بارید و بازی هامون لای تاریکی گم می شد و من به خونه میومدم و روی چروکهای رختخوابم آروم می گرفتم و چشمک زدن ستاره ها رو روی پیرهن مادرم می شمردم. کمی اونطرفتر، خواهرم به لالایی های مادرم میک میزد و بابام به دلواپسی های روی چوب سیگارش.

بزرگ شدم، بزرگتر و بزرگتر. آلنده دیگه مرده بود نه کشته بودنش و آپولو یازده رو ماه نشسته بود و تلویزیونا دیگه رنگی شده بودن. اما زندگی ما هنوز سیاه و سفید بود. از روزی که ژولیت رفته بود گل بچینه دیگه ندیده بودمش و من بدون اینکه «از یادش بکاهم» چشم به راش بودم. نیازعلی دیگه مدرسه نمی اومد توی گِلپزخانه جونی ش رولحه می کرد و دوده ی روزاشو به باد می دا د. اما یادش همیشه توی ذهن کوچه قل می زد.

شبا روی پشت بومها پریا زار میزدن و هوا هنوز تازه نشده بود. هیچ صدایی نبود. فقط صدای کفشهای قیصر بود که از کوچه می گذشت. چرا یه صدای دیگه هم بود، صدای کسی که پشت دیوار بلندی جون می کند. و زمستونا گلهای یخ توی دل خیلی ها جونه میزد. و بعضی ها ایمان می آوردن به آغازفصل سرد.

شبای جمعه گوگوش از توی پنجره به بابام چشمک می زد و ما مشق می نوشتیم. داریوش و ستار از ترس پدرم پشت جلد کتابای خواهرم قایم شده بودن. ومحمد علی کلی توی کیف مدرسه ام به خرده های نان مشت میزد.

سالها گذشت و من بزرگتر شدم. درست اندازه ی بابام. حالا تو خونه مون دوتا مرد داشتیم. نه سه تا! اولش سه تا بودیم. دادش بزرگم هم بود که معلم روستا شده بود. چون ارَس از شهر ما دور بود. برده بودنش اوین آبتنی ش بدن و ناخوناشو بچینن که دیگه برنگشت. خیلی ها تو خونه شون حتی یه مرد هم نداشتند. مردهاشون کشاورز بودن اما چون زمین نداشتن، رفته بودن خوزستان لوله بکارن.

تو محله مون چون مردها رفته بودن ، زنها نون می دادن. اما تو کتابا هنوز باباها. به هر حال نون، نون بود چه فرقی می کرد که اونو کی می ده.

من تا اون موقع نمی دونستم که بابام چه جوری نونو پیدا می کنه. اما می دونستم که ناصر چند نفر و تو کاباره می زنه و کرایُف چند گل و خواهرم می دونست که فارافاست موهاش چه مدلیه. بابام دیگه نمی تونست نون بده. پیر شده بود. اما من جوون بودم. مامان می گفت باید خودت بابا بشی. اما من نمی خواستم. چون ژولیت مامان شده بود. وقتی رفتم نون دربیارم تازه فهمیدم که چقدر سخته! مث ساکت نشستن کنار هفت سین

بابام چون دیگه نمی تونست نون بده ازخونه مون رفت. دنبالش رفتم تاپیداش کنم. اما نمی دونستم کجا. توی کتابای فارسی دنبالش گشتم اما رد پای بابام زیر چرخ درشکه والدوله ها و حوض السلطنه ها گم شده بود و هیچ اثری ازش نبود. پس کجا رفته بود؟

مامانم گفت که برو از سروانتس بپرس. پیش سروانتس رفتم زیر سایه ی آسیابی از کارافتاده داشت نقاشی ای که از بابام کشیده بود به پره ی آسیابی آویزون می کرد. پرسیدم بابام کجاست؟

گفت که از اینجا رفته.

پرسیدم کجا؟

گفت: به هیچستان.

دنبالش رفتم تا بالاخره پیداش کردم. پیش دون خوان داشت چپق می کشید. یه کلاه حصیری سرش گذاشته بود و اسمشو گذاشته بود آﺋورلیانو و داشت رباعیات خیامومی خوند. دود چپق اش گرسنه ام کرد. رفتم تویه رستوران سوری گابریلا برام یه پرس میخک آورد. بعد از اونجا حرکت کردم از رودخانه می سی سی پی گذشتم و معدن کارای سیاه رو دیدم. که تو اون ظهر گرم تابستونی بیل های زنگ زده شونو کنارشون روی سنگها گذاشتن و دا ر ن به زغال سنگها گاز می زنن. از دور سلامی دادم و از اونجا به سرزمین شورآباد رفتم. از کناررود ولگا گذشتم. رپین رو دیدم که داشت کشتی چوبی بزرگی رو تو آب می کشید. رد شدم ورفتم. پیرمرد شخم زنی رو دیدم که باریش سفید و بلندش زیرسایه ی درخت سیبی دراز کشیده بود. سلام کردم بلند شد و نشست. برام از جنگ و صلح گفت. بعد به قمارخونه های سن پترزبورگ رفتم. هنوز لنینگراد نشده بود ونازیها بهش حمله نکرده بودن. کوچه هاش پر فقر بود و تیره بختی به در و دیوارش چسبیده بود. سوار در شکه ای شدم و تو اون نیمه شب از یه کوچه ی تنگ و سنگفرش شده رد شدم. از پشت تنها پنجره ی روشن اون کوچه صدای چق چق نوشتن آناگریگوریانا رو شنیدم. بعد از اونجا به کرت رفتم. زوربا رو دیدم. در حالی که بطری نیمه خالی ای رو تو دست داشت، مست مست، تلوتلوخوران تو کوچه های رندی می رفت و حافظ می خوند. شایدم خودشو به مستی زده بود. دنبالش راه افتادم. وقتی بهش رسیدم

گفت: که دنبال من نیا پسر.

گفتم: تشنه ی زمزمه ام.

گفت: بروبه مغولستان خارجی.

کوله پشتی موبرداشتم و به کوه زدم. توی غبارهای راه گم شدم. وسر از ماداگاسکار درآوردم. همون جایی که کوچه هاش پُرکروموزومند و هیچ چشمی به زمین خیره نیست و هیچ کسی زاغچه ها را جدی نمی گیره. و پرنده ها نمی خونن و ناقوسها گریه می کنن. و کارناوالهای سیاه و گل آلود داره و نورزنجیراش چشم کبوترارو زخم می کنه.

درانحنای فکرم هوس ماه زنده ی بومی کرده بودم. به تهران برگشتم. زمستون سراومده و بهار شکفته بود. لاله ها بیدارشده بودن و تو کوههای توچال داشتن آفتابو می کاشتند. شبا که نگاه می کردی روسینه ش یه جنگل ستاره داشت. تا اینکه دوباره پاییز شد و همه جا ابری. ابرهای سیاه و هزارساله همه ی آبی آسمان رو بلعیدن.

ازتهران به شهرمون برگشتم. وقتی برگشتم شنیدم که پدرم پشت چپرها مرده. و وقتی پدرم مُرد تو شهرمون پاسبانها نمی دونستند که شعر چیه. اما زدن و شلیک کردن رو خوب بلد بودن.

حالادیگه بابای منم مرده بود. اما بابای نیازعلی خونه بود و نرفته بود خوزستان لوله بکاره. می گفت که صدام داره اونجا رو شخم میزنه.

مینا خواهرم هم دیگه مدرسه نمی رفت تو خونه همش زیر تنها درخت توی حیاطمون، نون و دیالتیک می خورد. مادرم خیلی نگرانش بود. می گفت باید شوهر کنه. اما شوهر کجا بود. جوونا رو همه برده بودن اوین ارشاد کنن. نیازعلی رو هم که دیگه بزرگ شده بود، وقتی می خواست با ماهی سیاه کوچولو پیچ رودخونه روعوض کنن گرفته بودن.

تا اینکه یه روز. نه روز نبود. شب بود. چند تا خواهر اومدن و مینا رو با خودشون بردن. بالاخره هردختری روزی باید از خونه ی بابا بره. وقتی که بردنش تفنگها ِکل می زدن.

مادرم برا جهیزیه ش اشکهاشو نخ کرد و یه گردنبند براش بافت.

بعد از رفتن مینا تنها شدم. ازبیکاری رفتم و معلم شدم. روز اول که سر کلاس رفتم ازبچه ها خواستم که خودشونو معرفی کنن. یکی یکی از جاشون بلند شدن:

- آرش ندارد

- بهمن ندارد

- پرویز ندارد

- روح اله خیلی خیلی دارد.

÷ ÷ ÷

هژبر

آوریل06