شعری از هدا هاشمی

 هدا هاشمی

 

آوای دوریست

چون یک نغمه نامفهوم

یا اشعه نور

که در برخورد با هیاکل

مسخ مشود

 

این افق دور

نه چندان روشن

و نه چندان موهومی

بر اندیشه ام چنگ میزند

و جاذبه ای می آفریند

وراتر از خلسه های عرفانی

 

گویی که درونم

از چالش با حلقه هایی نامریی

کوفته و سردرگم مانده است

مذاقم دیگر

طعم معمول رنگها را خوش نمیدارد

پنداری که ذائقه ام

در آفرینش ششمی است

که از راز آوا و رنگ مهچور نمانده باشد

 

ادراک تب آلود من

در پی آن پهناور سپید بکر

هر لحظه هبوطی دارد

که در پچ پچه های نامفهوم زمان

تندتر بنوازد

 

احساسش میکنم

آن روح خاک آلوده سودازده ای را

که از اعماق جنگهای دائمی

رو به سوی رهایی ((میگریزد))

با نیم نگاهی به دستهای ((پاک)) نگهدارنده

 

در این ملغمه تب و سودا

وزن فرود تمام آبشارهای جهان را

بر پیشانی ام تصویر میکنم

و انزجاری طبیعی و مفرط

از تمام مغزهای خارپشت وار

در نهادم رشد میکند

 

با انهدام معجزه ها

میلی بیشرمانه به دگرگونی

معصومیت خاک را می آشوبد

 

و من

((باید)) که یگانه شوم

تازایش بهاری ((دیگر))