شب ژانویه

 علی صیامی

 

 

 هشت روزاز سیزده بدر گذشته بود که یک موتوری با سرعت زیاد از خیابان بهار به خیابان بهارِ شیراز پیچد, شاپوئی به رنگ کرم از  پارچه ی حصیری در هوا چرخید, مردی برخیابان افتاد, از زمین بلندشد, سه قدم بر آسفالتی که خیس از رگبار چند دقیقه ی قبل  بود راه رفت و دوباره بر زمین افتاد. گلاب فروش ِ ارمنی ازمغازه اش,  که درست نبش ِ خیابان است, به  بالاسرِ  مرد که رسید, حاج بهادر مرده بود. گلاب فروش زیر لب گفت؛ بیچاره ماریا, دوباره تنها شد. تشخیص علت مرگ ازطرف  پزشک قانونی ایست قلبی در اثر شوک بود.

 موتوری, که قرار نبود بلایی به سرش بیاید و فلنگ را ببندد,  تا جدول ِ خیابان روی آسفالتِ خیس سُرمی خورد ,  سرش به لبه ی جدول اصابت می کند و خونی که ازگوشش بیرون زده بود در لابلای ریشش منعقد می شود. موتوری قبل از آن که در آمبولانس بمیرد چیزهایی می گوید که از پشت طلق دستگاه تنفسی که بر دهانش بود  شنیده نمی شود.

تشخیص علت مرگ ازطرف  پزشک قانونی سکته ی مغزی بود.

 

حاج آقا بهادردر وصیبت نامه اش خانه ی 500 متری و دوطبقه ی اش در بازارچه ی شاهپور, و دو مغازه ی زیرِ آن خانه را به ماه بانو, زن سومش, بخشیده بود. همه جااین موضوع را می گفت: نمی خواهم ماه بانو اسیر بچه های رنگ و وارنگ از زن های قبلی ام بشود. البته ماه بانو, زنی که 25 سال از حاجی جوانتربود و زیبایی و تودل برویی اش را به جمیله هنرمند رقاص تشبیه می کردند و در لحظه ی بیوه شدن 40 سال بیشتر از عمرش نگذشته بود, نظر دیگری دارد:

  - غلط کرد پیری. این خونه, باجی بود که به من داد تا آبروشو سرِ آخرین صیغه ایش نبرم.

  - کدوم صیغه ای؟

  - همون ارمنی ِ کون نشور.

 

    در یکی از روزهایی که ماه بانو( در این اسم, ضرب المثل کور و عین علی مصداقی ندارد. ماه بانو واقعا ماه بود و هست ) از بالا و پایین شدن از پله ها, ازاین اتاق به آن اتاق رفتن ها در شهرداری کلافه شده بود و هنوزمجوزهای لازم برای فروش خانه را نگرفته بود, از گرمازدگی,  در اتاق مهندس ِ ارزیاب و جلوی میز غش می کند و بر زمین می افتد. مهندس با عجله و دستپاچه از پشت میز ِ کارش  به بالاسر ماه بانو می آید, به طرفش خم می شود و وقتی دستش را به پشت گردن ماه بانو میگذارد و چشمش به مرمرسینه می افتد  تمام بدنش  می لرزد و مثل برق گرفته ها زن را رها می کند و دستپاچه به سراغ خانم اصغری, رئیس قسمت بایگانی با 25 سال سابقه ی خدمت , می دود و از او کمک می خواهد.

همین آقای مهندس, بدون چشمداشتی به رشوه,  کارهای اداری ماه بانو را در عرض سه روز یعنی تا روز پانزدهم خرداد راست و ریس می کند.

  ماه بانوبیشتر از شش کلاس سواد اکابری نداشت و ندارد, اما با هوش زیادی که همه ی خوشگل ها دارن, حرف زدنش مثل دیپلم به بالا ها بود و فهم و کمالش هم به اندازه ی شازده های قاجار. روزی که روی کاناپه و زیر باد کولر گازی, در آپارتمان جدیدی که در میرداماد خریده بود, درازکشیده و از پنجره به آسمون بی ابر و آبی نگاه می کرد, اگر اشتباه نکنم روز مشروطه بود, از جا بلند می شود و شماره ی آقای مهندس را می گیرد.

 

   داماد بزرگتر ماه بانو از این که مادرزنش به قولش وفا نمی کند, خیلی عصبانی بود و چون  کاری هم نمی توانست بکند همه ی دق دلی اش را سر زنش خالی می کرد. اولین باری که ماه بانو به دامادش راه داد ه و از خرناسه کشیدنش به هنگام ارگاسم از او مشمئز شده بود, و آخرین بار هم بود, یکی دو ماهی می گذشت. این داماد بزرگه ی ماه بانو برادرمن است.  برادرم یک دیپلم هنرستانی برق بیشترندارد و من مهندس آب و فاضلاب هستم. بیچاره برادرم همیشه سرکوفت  زن داداشم را داشت که چرا مثل من مهندس نشده.  برادرم با وضع مالی خوبی که داشت, چهارتا مثل من را تو جیبش می کرد. اما چه کند که مهندس نبودنش مشکل بزرگی در زندگی زنش شده بود. من برادرم را می شناسم, ککش هم از این حرف ها نمی گزید. او بازاری گردن کلفتی است که قبلا در کمیته بوده و حالا هم با کله گنده ها بروبیا دارد.

 الحق و والانصاف, مادره, یعنی ماه بانو, از هر دو تا دخترهاش جذابتر و زیباتراست. با دختر بزرگش, یعنی زنداداشم,  14 سال بیشتر اختلاف نداشت و وقتی در مراسم چهلم حاجی یکی از همکارهای حاجی که مهندس راه و ساختمان بود و در برج سازی ها کمکش می کرد ازبرادرم پرسید: » پس حاج خانم کجا هستند تا به ایشون هم تسلیت بگم«  و برادرم, ماه بانو را که کمی دورتر با دو دخترش مشغول حرف زدن بود, نشانش داد و آقای مهندس با دیدن ماه بانو به برادرم گفت:>  این خانم که ماشالا ازدختر کوچیکه ی حاج آقا بهادر هم جوونتره<, دود را دیدم که از چشم های برادرم بیرون زد, ولی چیزی نگفت,  چون مهندس خیلی پیرتر از آن بود که برادرم بتواند دق دلی ای را سر او خالی کند.

 

چند روزی بعد از سال ِ حاجی,  ماه بانو زن ِ همان آقای مهندس ِ ارزیاب شهرداری که ده سالی از او جوانتر بود شد. صیغه ای یا عقدی اش را هیچکس ندانست. من هم هنوز نمی دانم.

 بعد ها خبردارشدم ماه بانو پس از چندی که از تهدید ها و مزاحمت های دامادش کلافه می شود به کمک یکی از گردن کلفت های دادستانی  پاپوشی برای دامادش درست می کند که برادرم نه تنها دست از تهدیدهایش برمی دارد بلکه مجبور می شود زن حامله شده از کس دیگری را هم بگیرد. البته این بلای دومی را ماه بانو نمی خواست, کار دادستان بود.  زن اولش, یعنی خواهر زن من, که طاقت هوو نداشت خودش را با خوردن واجبی می کشد. در آن روزها در ایران خودکشی با واجبی مد شده بود. من از سال ها قبل از مرگ حاجی با برادرم رابطه ای ندارم و تنها باری که او را دیدم همان سالروز مرگ حاجی بود. اما خبر دارم که بعد از خودکشی ِ زنش با وافور دوست شده و آن رفیق شفیق, هم شکمش را آب کرده و هم لب ها یش را غنچه ای و کبود. 

*

    هفت سالی هست که درهامبورگ با زنم و تنها پسر 12 ساله مان زندگی می کنم.  از چند روزپیش ماه بانو با شوهرش, یعنی همان آقای مهندس ارزیاب شهرداری, مهمان ما هستند.  آقای مهندس شرکت ساختمانی ای دایرکرده و در شمال ایران بساز و بفروشی می کند. من بعدا فهمیدم که شرکت به نام ماه بانوست.

 

 دیشب چند نفری از دوستان خانوادگی مان را,  که همه شان هم آلمانی هستند,  به خانه مان دعوت کردیم تا شب ژانویه را دور هم باشیم. به خواست ِ زنم, ماه بانو آجیل پلویی با گوشت ماهیچه ی گوسفندی پخته بود. تا همین الان هم که دارم این داستان را می نویسم ( ساعت 9 صبح ِ اول ِ ژانویه) و همه در خواب هستند, هوای خانه هنوز از بوی خوش آن پلو پُر است. آلمانی ها خرکیفِ خرکیف غذا را می خوردند و تعریف و تمجید می کردند و پسرم هم برای ماه بانو ترجمه می کرد. از ساعت 8 دیشب, 31 دسامبر , خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم. ماه بانو همپای ِ ما بود و کم نمی آورد. حتا ما را به یک رقص عربی هم مهمان کرد. لامروت از پیچ و تابی که به کمر و گردن و سینه ها می داد,  چشم های مردهای آلمانی هم تاب برداشته و لوچ شده بودند.

 ساعت 23:30  که شد زنم ومهمان ها پیشنهاد رفتن به کنار دریاچه ی آلستر را دادند. هرسال در کنار این دریاچه ی بسیار زیبا سازمان آتش نشانی مراسم آتش بازی مفصلی را برگزار می کند.  من سرما را بهانه کردم و نرفتم. میز پذیرایی و پیشخوانِ آشپزخانه  پوشیده ازبطری های خالی و نیمه پُرِ ودکا, شامپاین و ویسکی ِ جک دانیل بود. ماه بانو گفت: » فکر کردم که از آتیش بازی خوشم میاد اما صدای بمب و ترقه ای که مدام از دیشب شنیدم منو یاد دوران جنگ ایران و عراق انداخت و اعصابم ناراحت شد, خونه می مونم,  کمی هم اینجا رو جمع و جور می کنم تا شماها برگردین. اما مهندس جون تو می تونی باهاشون بری«  آقای مهندس هم مثل بچه ی حرف گوش کن با آن ها رفت.

 

  پاتیل نبودم, اما آنقدر نوشیده بودم که از گرمای الکل و شوفاژ با یک تی شرت  روی مبل پذیرایی ولو بشوم. از بدشانسی ِ هامبورگی ها امسال هم در شب ژانویه مثل پارسال برف نبارید اما دمای بیرون منهای پنج درجه بود. ساعت 11:55شد که از ماه بانو خواهش کردم دست از جمع و جور کردن بردارد, چون بیشتر از پنج دقیقه به سال تحویل نمانده.  دو گیلاس ِ پایه دار تمیز از ویترین کریستال ها برداشتم, از شامپاینِ" MuM" پُرشان کردم و با Karl Moik , مجری برنامه در کانال یک تلویزیون آلمان (ARD) , با صدای بلند شمارش معکوس کردم؛,1.2,3,4,5,6,7,8,9 و گیلاسم را به  گیلاسی که در دست ماه بانوبود زدم. سلامتی!  گیلاس بدست همدیگر را برای خوشامد مسیح بغل کردیم و  روبوسی سال تحویل.  لب های ماه بانو ازبغل گوشم به سمت گونه ها یم لغزیدند, و بر لب هایم جاخوش کردند, جنبیدند, چسبیدند, کنده شدند, دوباره چسبیدند و  فشاردادند. من از روی ادب و مهماننوازی به روی خودم نیاوردم و در این امر ِخیر همراهی اش کردم. چشم هایم را بسته بودم و داشتم از درون آتش می گرفتم.  بعد به آرامی کمی از او فاصله گرفتم تا بتوانم  در چشم هایش نگاه کنم. چشم نبود, اجاق جادویی آتش بود. پس از مکث کوتاهی گفتم: پس تو هم می خواستی. گفت:  سال هاست!  دست چپ مان حلقه در کمر دیگری و دست راست مان حلقه دور گردن ِ آن یکی, گیلاس شامپاین هایمان را تا ته سرمی کشیدم. با کم شدن مایع  شامپاین در لیوان ها سینه هایمان بیشتر به هم فشار می آورد. لیوان ها که خالی شدند, به زمین پرتشان کردیم, از هم کنده شدیم و بر کاناپه درهم لولیدیم.

از پنجره می شد دید که  موشک ها در تاریکی شب فرو می روند, اوج می گیرند, به طاق آسمان کوبیده می شوند و یکباره همه جا روشن می شود و جرقه ها  قطره قطره فرو می ریزند.

 نمی دانم چه مدتی خیره به سقف بر کاناپه ی پذیرایی مانده بودم که بی اراده سرم به سمت ساعت دیواری چرخید. ساعت 00:25 بود. به سرعت از جا پریدم. ماه بانو را دیدم؛ لباس پوشیده و لبخند بر لب و لم داده به مبل ِ تکی و با سیگاری در یک دست و گیلاسی ویسکی در دست دیگر, خیره به من و پیروزمندانه. همانطور که بدنبال شورت و تی شرتم می گشتم, گفت:» کی گفته که مادر زنو نمیشه اوهوم اوهوم؟ از حجب و نجابت و حیایی  که در "اوهوم اوهوم" گفتنش داشت خنده ام گرفت و گفتم: میشه اوهوم اوهوم, البته تا دامادش کی باشه! راستی چطوری از شر اون یکی دامادت راحت شدی؟ با لبخندی در چشم هایش گفت:> به موتوری یه مربوط میشه و دادستان, نه به تو<. چندثانیه ای گیج و ویج و مبهوت بر جایم خشک شدم و بعد خنده ی بلندی از دهانم در فضای اتاق ترکید, طوری که چند تا از گیلاس های شرابی که روی لبه ی میز پذیرایی بودند بر فرش واژگون شدند.

 

هامبورگ

یکشنبه, اول ژانویه ی 2006