خنده بر مرگ

 آتوسا سلطان زاده

پرنده آهنین

آبستن بود،

آبستن از بمب

وبا نقشه ای شوم در سر

حمل میکرد

قلم ،

کاغذ و خبر را.

با دهها گل نوشکفته

و هزاران آرزوی مانده بر دل

ناگه

در آسمان سیاه شهر

انفجار

دود

آتش و تلی خاکستر بجا مانده از آرزوها.

آهای!

چگونه قلمت آخرین جمله را

بر کاغذ رقم زد؟

چگونه آخرین صحنه را

به تصویر کشیدی

و صداهای درهم را ضبط نمودی؟

سرانجام

چگونه

دستهایتان را

به هم دادید

و چگونه به این سیاه دلان مرگ

خندیدید؟