شعرهای حیدر شرف نهال

  شعرهای حیدر شرف نهال

 کتاب پروازنامه، نخستین مجموه ی شعر حیدر شرف نهال توسط نشر دنا در رتردام هلند منتشر شد. کتاب ۱۸۵ صفحه و پنج بخش دارد…

پروازنامه

دفتر شعر

حیدر شرف نهال

چاپ یکم، تابستان ۱۳۸۵، ۲۰۰۶

چاپ گردون، برلین

جلد: سارا آزادفرد

امورفنی: آتلیه نشر گردون

ناشر نشر دنا، رتردام

از بخش آواز احساس ها:

 بخش هایی از کتاب را ا هم مرور می کنیم:

* غروب زمستانی

* راز دهکده

* باران

* ترانۀ پاییز

از بخش حادثه ای در سفر:

* با تو می گویم…

از بخش گویش آلام:

* خستۀ روزگار

* صدایی در شب

* وحشت

از بخش ستم خانه:

* رها باش و…

* درد پنهان

* رنج آور

غروب زمستانی

 


در کنج اتاق، کنار پنجرۀ عبوسم نشسته ام.

 

و دلگیرترین غروب فصل را نظاره می کنم.

گنجشک ها را دیگر بر شاخه ها نمی بینم.

و همهمۀ بچه ها را در کوچه ها نمی شنوم.

مثل اینکه هوا برای طلوع کردن احساس ها باب دل نیست.

فضا سفید است و سرد و یکرنگ.

با غروب خورشید شفافی اتاقم نیز کدر می شود

و سایه ام بر گل های قالی تراوش می کند.

چراغ همسایه ها یک به یک روشن می شود؛

تجلی رخ آسمان نیمه تاریک.

من، اتاقی تیره رنگ

و زمستانی خموش هم آهنگ شده ایم.

از خانه بیرون می روم

تا این دلتنگی عجیبم را بگسترانم.

مادرم می پرسد: " کجا؟ "

" می روم حال غروب را بپرسم. "

مادرم می خندد.

به کوچه می روم.

به دیواری گلی تکیه می زنم.

و درازای دو سر کوچه را تعقیب می کنم.

هیچ کس را نمی یابم.

گه گاهی خنجر باد زمستانی

بر صورتم خراشی می زند.

تک و تنها در کوچه ای برفی

دلم غروب می کند.

دلم می خواست

همزاد غروب دوردست می شدم.

 

پشت درختان، آن سوی کوه ها، شاید هم دورتر

دلگیرترین غروبی ست که مرا با خود برده است.

غروبی زمستانی،

که نگاهم را شیفتۀ آرامش خود کرده است.

تک و تنها، در کوچه ای برفی،

من، غروب، نگاهی دور و بلندای دلگیری…

راز دهکده

روی تخته سنگی بی پروا

بر بلندای خاکِ بی نیاز دهکده ام،

نشسته ام.

نی می زنم،

و بیخودانۀ تابان و پرخروش اقلیمم را 

می جویم، می شکافم:

کمی پایین تر از من

گله داری گوسفندان را به چراگاه می برد.

گله دار چون من دم به نی می زند.

و ترانۀ بی غزل سهره ها

همساز نی هامان شده است.

بته های خار و خاشاک را می بینم

که سیلی باد عادت خشک پیکرشان را

به لرزه درمی آورد.

بوی حضور ریواس را حس می کنم.

رقص دشت اقاقیا بر تالاب تنم می پاشد:

من چه شاداب نی می زنم!

گلیم های نوبافتۀ روی سقف های کاهگلی ِ

« بی آلایش ترین قصرها » را

تماشا می کنم.

و خوشه های گندم، زیر دندان سنگی آسیاب

حجم خالی کیسه ها را

پر از سپیدی برکت می کنند.

خندۀ دختران کوزه به دست لب رود را می شنوم.

پرتقال ها، سیب ها، نارگی ها، انارها را می ستایم

که سر خم کرده اند و گرمی خونشان را

در آب جوی لب باغ خنک می کنند.

دروگران دشت طلا را می نگرم.

صف به صف داس می زنند.

درود بر همتشان!

و هزاران درود بر خاک این دهکده!

در اینجا افسانۀ گل و سنگ رؤیایی نیست:

گل های وحشی در دل صخره ها می تپند.

و شکوفایی گل پنبه

بر زبری دستان زنان دوک به دست بوسه می زند.

بوی نان تنور می آید.

مرا از خود بدر می کند این شمیم هوش ربا.

و نوای نی ام را مست…

چوپانی از راه می رسد.

نان و پنیری تعارف می کند.

نان و پنیر و چای،

آواز و عافیت و پاکی دهکده!

دهکده، دهکده نیست:

بی تابی رسیدن « رنگ هاست »!

می ترسم،

می ترسم مبادا در این خاک نمیرم

و با ترنم های شیرین این دیار وداع نخوانم.

برای من این دهکدۀ کوچک

دلخوش ترین جای زمین است!

پس نی می زنم و می خوانم

تا رنگی در دهکده ام افسرده نگردد.

روی تخته سنگ می نشینم تا غروب آفتاب.

غروب این دهکده هم دیدنی ست.

شاید هم یک روز،

روی همین سنگ سخت،

زیر همین سقف آبی

و سوی این همه نماهای دلربا

خوابی ابدی نصیبم گردد.

باران

زیر ریزش گریه های ابر ایستاده ام.

وسوسۀ بازوانم را فراخنایی می بخشم.

پنجه هایم را کاسه ای شکل می کنم

و چون صلیبی بر پوست تر زمین می چرخم.

من محتاج مشتی بارانم!

در جادۀ خیس و خالی حیات

اشکریزانی ست از آسمان.

و من در این جادۀ عطرآلود

به دنبال شکار مشتی باران روانم.

بارانی که مسئول زنده ماندن جوهر من و زمین است!

اگر باران نبود،

نه لطافت آدمیزاد می تراوید،

نه غنچه های لاله ها وارثی داشتند

و نه طبیعت بنای شگفت انگیز قوس قزحی را

بر غرور اندام کوه می دید.

باران عشقی ست که فقط عاشقان می دانند

چه حالی می دهد ملاقات قطره های باران!

و معشوق اگر دلش گرفت،

پای پنجرۀ بارانی می نشیند

و نامه ای بارانی می نویسد برای یار.

باران حسرتی ست در دل ساکنان کویر.

و رحمتی که در دستان من حوضچه می سازد.

رایحۀ خاک باران خورده مرا خمار می کند…

من زنی باردار دیدم

که ویار خاک باران زده کرده بود!

و نقاشی که در قطره ای باران

ابر و دریا، آینه و نگاه را می کشید.

پشت پنجره ای دخترکی را دیدم

که در چشمانش ابرها اشک می ریختند.

زیر گریه های ابر مانده ام.

مشتی باران در دستم.

باران را می نوشم با تمام وجودم:

دوزخ درونم چشمه سار می شود.

من همجنس باران می شوم!

ترانۀ پاییز

فصل زرد گونۀ عمر زمین و زمان

دوباره کوچ کرده به باغ سبز باغبان.

نوبت کوچه هاست که باری دیگر

با برگ های ریختۀ درختان تنپوش بسازند.

تنپوش خوشرنگ تردی که زیر قدم های عابران

آهسته آهسته می شکند:

خش خش رنگ شکسته ای هوا را در بر می گیرد.

باد غمگینانه می وزد.

لانۀ مرغان بر شاخسار لخت درختان نمایان تر می شود.

زن قالی باف در اسرار گره های قالی بهت زده می ماند.

شاعری زیر یک آلاچیق

در منظرۀ بهم ریختۀ باغچه ای

دنبال لهجۀ کلمه ای می گردد.

نوت های ملیح نی و ویولون استاد پیر

کوچه باغ های پاییزی را جادو می کند:

دختر همسایه بی وقفه عاشق می شود.

نقاشی تنهایی دلگیر حوض را می کشد

و چندین برگ افتاده روی آب را…

پیکر یکرنگ این فصل

درآمیخته با سکوت مست آور غروب.

غارغار عجیب کلاغ

با دلتنگی ناباورانۀ شکارچی پیوند گرفته.

بازپسین نفس های ملایم این روزهای نارنجی

سخن ها دارد با چهرۀ پیر پدربزرگ…

خورشید غروب می کند،

برگی خشکیده و زرد با باد سرمست هم آغوشی.

دارکوب بر تن بی برگ درخت می کوبد.

رنگ و نقشی نایاب در پی طرحی زنده روانه می شود.

شعری پر از مضمون بی قافیه تمام می گردد.

بر بستر هر کوچه باغ آهنگی می خوابد.

رهگذران خش خش عاشقی می شنوند.

اثری از زیبایی خلقت بر بوم نقاشی نقش می گیرد.

رنگ، حرارت گفتارش را در خلوت عشق می دمد.

در چشمان کنجکاو من هزاران تصویر پاییزی می گذرد.

و ترانه ای شیرین در نبض خواب ها جان می گیرد…

   

با تو می گویم…

ابر دلتنگی بر سایۀ من می بارد.

و نگاهم فقط از چشمان تو دلداری می جوید.

از تویی که دلت سرشار از هوای زیبایی ست.

حوصله ام ببخش، نوازشم کن

آنگونه که در حرمت دست های عاشق تو

خواب آفتاب ببینم.

ای رفیق عشق پرست!

مهر و مهرورزی را به من بیاموز

که بس محتاج عاشق شدنم.

می خواهم آنچنان عاشق شوم

که تا ابد مجنون تو باشم.

مرا در حال و هوای رفتار دلجویت رها کن

تا معنی محبت را از تو یاد بگیرم.

جامۀ بی رنگ احساسم را

در رود آبی نگاهت شست و شو ده

تا در تمامی خودم آبی بنگرم،

آبی بخوانم، آبی تو را ستایش کنم.

زمزمه های دلگیرم را

با تندباد کلام شیرینت پرپر کن

تا دوباره زاده شوم،

اما این بار در لحن