دو شعر از مزدك اشرفي

 مزدك اشرفي

يار ياري كن

 

پنجره فلز شيشه‌ايست

كوره آفتاب كجاست

عشق كجاست

بوسه‌ام دارد مي‌خشكد

مگر دريا نبوده از آغاز

مگر سبزه‌اي نروييده تا اكنون

پس چرا بهار تنها عددهاي تقويم است

دستها كاسه‌هاي التماس

مگر تو به عشقي زاده نشدي

مگر من به شوري نطفه نبستم

پس چرا باران به اكراه مي‌بارد

يار ياري كن

اين توست كه فرياد مي‌زند

يار ياري كن

 

 

شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده  

يا مولا …

 

خنياگر ابتذاله‌اي مي‌خواند و من چنانم

كه در اشك فرو مي غلتم

 

آه خداي در اغما

اين فصول افيوني

كجاي كجاي جنگل من به كمين نشسته بود